روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلی| آقا امروز یکی از دوستانم تماس گرفت که «بیکاری؟». منم شوربختانه گفتم «آره، چطور؟» اسباب‌کشی داشت. البته بهش اثاث‌کشی هم میگن ولی من بهش میگم: مصیبت.شخصا وقتی از روی اجبار، ناچار میشم وسایل دو تا کمد رو جا‌به‌جا کنم، از یه هفته قبلش، اعلام عزای عمومی می‌کنم. فقط فکر کردن به اسباب‌کشی یا همون اثاث‌کشی، هفت بندِ تنمو می‌لرزونه… ولی امروز ناچار به کمک کردن به دوستم شدم برای جا‌به‌جایی.

دوستان مسئول حمل لوازم، راس ساعت مقرر اومدن. قبل از این‌که حمل وسایل رو شروع کنن، تشریف آوردن برای بازدید. سه نفر بودن… مشخص بود که یک نفرشون رئیسه. جلو راه می‌رفت و اون دو نفر، با فاصله، پشتش. یه لحظه ایستاد و به یه گوشه‌ای خیره شد: «نچ…نچ…نچ…»اون دو نفر هم بلافاصله شروع کردند به نُچ‌نُچ کردن… ردِ نگاهشون رو زدم و چیز غیرعادی‌ای ندیدم.- «چیزی شده؟»/ «حالا عرض می‌کنم.»

و اون دو نفر هم در تایید جمله ایشون، سرشون رو تکون دادن و به من نگاه کردن که یعنی حالا عرض می‌کنیم. دوباره به قدم زدنشون ادامه دادن و اون آقا اولی، دوباره نگاهش به یه‌جای دیگه افتاد و شروع کرد به نُچ‌نُچ کردن و دوستان هم با نچ‌نچ‌های خودشون جوابش رو دادن و بدون این‌که من حرفی بزنم گفت: - «این رو هم حالا عرض می‌کنم.» بین وسایل، قدم می‌زدن و بررسی می‌کردن و نچ‌‌نچ می‌کردن. دور زدنشون که تموم شد، نفر اول ماجرا به دوستم گفت: «بنده چقدر بهتون قیمت داده بودم؟»/ «یه تومن.»/ «بنده غلط کردم.»

آنچنان این «غلط» رو با اعتماد به‌نفس و محکم گفت که من و دوستم، ناخودآگاه شروع به دلجویی کردیم:- «نه آقا … دور از جون… این چه حرفیه.»/ «آقا تعارف نکنیم… بنده غلط کردم.»/ «حالا مشکل چیه؟»/ «مشکل، تردمیل و دوچرخه ثابت و دمبل و هالتر و وزنه و بارفیکس و تخته پِرِسه.»من و دوستم یه نگاهی به‌هم انداختیم: «خب؟»- «شما گفتین اسباب‌کشیِ منزل.»/ «خب؟»/ «این اسباب‌کشیِ باشگاهه.»
اون دو نفر هم در تایید، سر تکون دادن و گفتن: «اینا مالِ باشگاهه.»

- «آقااا…اینا مصرف شخصیه… سالن بدنسازی ندارم که.»/ «ما بر طبق قوانین عمل می‌کنیم.»/ «ببخشید… کدوم قوانین؟»/ «قوانین خودمون.»/ «کی این قوانین رو گذاشته؟»/ «خودمون.»/ «خودتون برای خودتون قانون گذاشتین که وسایل ورزشی از وسایل منزل جداست؟»/ «بله.»اون دو نفر هم سر تکون می‌دادن و از قوانینِ «خودشون»، حمایت قاطع می‌کردن. - «خب حالا یه بدبختی بخواد ورزش کنه، چیکار باید بکنه؟»/ «اونوقت موقع اسباب‌کشی به مشکل می‌خوره…»

بحث کردن، بی‌فایده و درد، دردِ پول بود. به دوستم اشاره کردم که سر کیسه رو شل کنه و کار رو شروع کنیم. دوستم نشست پشت میز مذاکره:- «خیلی هم عالی که این‌قدر قانونمند هستین. چقدر اضافه باید تقدیم کنم که وسایل باشگاهی رو هم زحمت بکشین؟»/ «نمی‌دونم…» از چشم و ابروی اون دو نفر هم معلوم بود که نمی‌دونن…طرف یه چیزی شنیده که باید کار رو جدی بگیره، ولی نفهمیده بود که کجا و کِی…

دوباره با اون دو تا دُمِش، شروع کردن به قدم زدن بین وسایل و همونجور که نچ‌نچ می‌کرد، یه چیزهایی یادداشت کرد. بعد نشست رو یه جعبه که مثلا داره محاسبه می‌کنه. بعد از چند دقیقه نفس‌گیر، یه سرفه‌ای کرد و اعلام کرد که: «تخلیه این منزل و جا‌به‌جایی و حمل در منزل بعدی، برای شماااا… می‌شه‌… یک میلیون و ۸۰۰ هزار تومن.»هر چی خواستیم بفهمیم مبنای این رقم چیه، متوجه نشدیم و ظاهرا، این رقم براساس قانونِ «درون گروهیِ» خودشونه. مجبور شدیم ازشون خواهش کنیم که تشریف ببرن و مزاحم یکی دیگه بشیم.

- «البته من تا یک و پونصد هم اجازه دارم پایین بیام.»/ «نه ممنون… به سلامت.» همه قوانین، تبصره دارن. طرف که دید ما کوتاه نمیایم و تو این اوضاع هم کمتر انسان عاقلی اسباب‌کشی می‌کنه، تبصره معروفِ «به خاطر شما» رو به کار بست:- «آقا اصلا برای گل رویِ شما، این دفعه قانون رو زیر پا می‌ذارم… همون یه تومن… بچه بپر وسایل ورزشِ آقا رو بذار تو کامیون… بدو ببینم.»

آخرین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.