روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | یک: ‌مدت‌هاست دارم به مسئله «روایت» فکر می‌کنم. روایت نه به عنوان داستان بلکه به عنوان مفهومی ‌جاافتاده و غیرقابل تغییر که ما از هر واقعه‌ای در ذهن داریم. آمریکایی‌ها استاد روایت هستند. درباره هرچیزی روایت خودشان را لحاظ می‌کنند و آن را به عنوان روایت مرجع تحویل دیگران می‌دهند. البته جاهایی هم شکست خوردند؛ مثل داستان صعودشان به کره ماه که با یک روایت عجیب ابتکاری از سوی رسانه‌هایی روبه‌رو شد که کل ماجرا را به حیاط پشتی ناسا تقلیل داده بودند و هنوز هم این روایت طرفدار دارد. حتی کارشناس انقلابی شبکه چهار که با اطمینان می‌گفت فرود روی کره ماه دروغ است به این دلایل‌!

وقتی خاطرات و روایات مردم از سال‌های ۵۵ و ۵۶ را می‌شنوم و آنها را انطباق می‌دهم، با واقعیات و آمار و گزارش‌های روزنامه‌های آن دوران، می‌بینم که چگونه ‌ماجرای فرود روی کره ماه تکرار شده است‌. هرچقدر مدرک و آمار و تحلیل هم نشان دهی آن روایت پرطرفدار از جای خود تکان نمی‌خورد. همیشه سعی کرده‌ام منصف باشم اما مطمئن هستم چه بر طبق خاطراتم و چه برطبق خوانده‌هایم و چه بر طبق روزنامه‌های آن دوران که هر روز مطالعه می‌کنم و در ستون همین صفحه به آنها ارجاع می‌دهم، شرایط زندگی ایرانی‌ها درآن سال‌ها ایده‌آل نبوده است‌.

در کثرت زورگیری‌ها و حمله به اتومبیل‌ها در جاده‌ها و کوره راه‌ها شما می‌توانید نوعی کینه شدید میان روستاییان و کارگران مهاجر و حاشیه‌نشین‌ها با بخش طبقه متمول شهری را احساس کنید. شما در حملات متعدد به سینماها و مشروب‌فروشی‌ها می‌توانستید اختلاف شدید ایدئولوژیک میان طبقه سنتی و طبقه متوسط شهری را حس کنید. شما در وفور خبرهای مربوط به تجاوز و ربودن زنان و دختران به‌خصوص در شهرهای کوچک، می‌توانستید یک آشفتگی فرهنگی و اجتماعی قابل لمس را درک کنید .

در گزارش‌های متعدد و بی‌سابقه که در روزنامه‌های سال ۱۳۵۶ به وفور به چشم می‌خورند، شما می‌توانید تورم اقتصادی را که به رقم ۳۰ درصد رسیده بود، ردیابی کنید. در واقع با شاخصه‌های فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی روبه‌رو بودیم که هیچ دورنمایی از سازش نشان نمی‌دادند‌. در حکومت پیشین سیاستمدار و کارگزار مسئول و متعهد کم نبوده است. اینگونه نبوده که همه مشتی مدیر فاسد باشند که برای کسب پول و مقام با هم مسابقه گذاشته باشند‌ اما هیچ سیاست و هدفگذاری برای تقلیل این شکاف‌ها وجود نداشته است.

شخصا با خواندن روزنامه‌های آن دوران (منظورم سال ۱۳۵۶ است) به این نتیجه می‌رسم که کشور و همه شکاف‌های حیرت‌انگیزش به امان خدا سپرده شده بودند. کشتی بی‌ناخدا. یا ناخدایی که حواسش به دریا نیست‌ اما گفتن و نوشتن از این مسائل از این تیترها و رقم‌ها و اعداد فایده‌ای ندارد. روایت «زندگی طربناک در سال ۵۶ » دیگر مثل ماجرای فرود به ماه در حیاط پشتی ناسا به ثبت رسیده. راویان تحریف‌گر از نقاط ضعف سود جستند و روایت مبالغه‌آمیز خود را به جای روایت اصلی قرار داده‌اند. چرا که از این سو روایت رسمی آنقدر خشک و قراردادی و با محافظه‌کاری و احتیاط و البته کم‌حوصلگی ساخته شده که هیچ شانسی دربرابر جذابیت آن یکی روایت ندارد و واقعیت جایی دور از این دو روایت قرار دارد .

دو: برای اینکه حوصله‌تان سر نرود، بگذارید ‌ خاطره یک مهمانی سینمایی از ۱۲ سال پیش را برایتان تعریف کنم . ‌ سال ۸۸ بود. چهارشنبه‌سوری دعوت شده بودیم منزل یک بازیگر مطرح سینما. خانمی که حالا مدت‌هاست مقیم آمریکا شده‌. واسطه دعوت من یک دوست عزیز سینمایی بود. قرار بود که همه آداب چهارشنبه‌سوری به شکل فولکلوریک در این مراسم برگزار شود و خانه جایی در شمیران بود.

خب در بدو ورود کلی چهره سینمایی و ورزشی را دیدیم که موقرانه روی صندلی‌های دورتادور سالن نشسته بودند و گپ می‌زدند و گروهی که جنب و جوش بیشتری داشتند در حیاط بودند و از روی آتش می‌پریدند و ترقه می‌زدند. پژمان هم نشسته بود در کنار رفیق صمیمی آن دورانش ‌پژمان بازغی. خب به عنوان فوتبالیست کلی انتقاد بهش داشتم و رفتم کنارش نشستم تا درباره پرسپولیس و خاطراتم از فوتبالش با او گپ بزنم و هنوز جمله اول را نگفته بودم که یکی از خبرنگارهای سینمایی آن روزها که حالا خودش یک پا فیلمساز است‌، در حرکتی نمکین‌(!) یک نارنجک را از حیاط به داخل سالن پرت کرد.

انفجاری پرسروصدا روی فرش نفیس خانه و بعد دود و مه‌ که تمام سالن را دربر گرفت‌ و مهمانانی که سعی می‌کردند به زیر صندلی و میز پناه ببرند. وضعیت واقعا احمقانه‌ای بود. تنها کاری که کردم با تمام سرعت از آن مجلس انس و سرور خارج شدم و در خیابان نفس تازه کردم.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.