روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| شیشه ماشین را پایین داد، بادِ جاده آخرهای زمستان به صورتش خورد و گفت: «دوست داشتم توی یک فیلم زندگی می‌کردم.» راننده سرش را به شیشه تکیه داد و پرسید: «چه جور فیلمی؟» «یک فیلم باحالِ پر هیجان و پر اتفاق که مطمئن باشم آخرش زنده می‌مونم و همه چی به خوبی و خوشی تموم می‌شه.» راننده پا را روی گاز فشار داد و گفت: «چرا خودمون یک روز باحالِ پرهیجان و پر اتفاق نسازیم؟» «چون اینجوری اصلاً مطمئن نیستم آخرش زنده بمونیم و همه چی به خوبی و خوشی تموم شه. یه فیلمنامه دقیق و درست حسابی لازم دارم.» اضافه کرد: «آروم‌تر برو.»

تصور کنید قرار بود امروز بازیگر یک فیلم باشید. دوست داشتید چه داستانی را بازی کنید؟ یک قصه ‌ لطیف و عاشقانه در شهری آرام و بی‌هیاهو؟ یک داستان جادویی با حضور موجوداتی نه‌چندان معمولی که بلدند به موقع تبدیل به پروانه شوند و از مهلکه فرار کنند؟ یک فیلم کمدی خانوادگی که در آن خبری از تنش و نگرانی نیست و تنها بامزگی است و شیرینی و حاضر جوابی؟

می‌خواهید قهرمان یک فیلم اکشنِ نیمه تخیلی باشید که با قدرتی بی‌مثال، یک‌تنه جمعیتی را قلع و قمع می‌کند و برای گرفتن جانِ اهریمن اصلی خیز بر می‌دارد؟ یا قهرمان فیلمی آخرالزمانی که بالاخره موفق می‌شود جهان را با بازماندگان از نفس افتاده ‌‌انگشت شمارش از نابودی دائمی نجات دهد؟

فرقی نمی‌کند طرفدار چه ژانری باشید، به هر حال همه خواستار پایانی خوشیم. صدای بلند خنده دسته‌جمعی، دویدن به سوی آغوشی گشوده، راه رفتن در ساحلی خلوت با پس زمینه ‌ خورشیدی در حال غروب، زنده بلند شدن از بین تن‌های روی هم افتاده ‌ بی‌جان، سوار شدن بر کشتی‌ای که به خانه برمی‌گردد، رسیدن به اویی که به خاطرش تمام سکانس‌های زد و خورد و تعقیب و گریز را بازی کرده بودی. حس رهایی، پیروزی، آرامش.این همان پایانی نیست که بهش نیازمندیم؟

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.