روزنامه هت صبح، حمید رستمی | روز سخت و غیرقابل باوری بود. روزی تلخ و گرفته که هنوز داغ جنگ جهانی بر چهره آدمها و شهرها قابل مشاهده بود و مادران شهر هنوز سر آن نداشتند تا مشکی عزیزان از دست داده را از تن خارج کنند. با هر تغییر هوایی،یاد کشتهها بیافتند و به افق زل زده و اشکها را با گوشه یایلیق کناری زده و در هوای سرد غروب، مرغ دلشان هوس چهچهه مستانه بر شاخ و بن جوانان شمشاد قدشان را بکند.
روز به شدت دلگیری بود روز وداع با یکی از بزرگترین مصنفان موسیقی شرق در سال ۱۹۴۸. روز سرد و بیآفتاب پاییزی، «بولبول» داشت ترانه سن سیز (بی تو) را میخواند: «سن منیم قلبیمه حاکم- سنه قول الدو کونول سن عزیز سن من ایچون - من هئچم آفت سن سیز»
او که بعد از تولد در اطراف شوشا به آنجا آمده و نوجوانیاش در شوشا گذشته بود هنوز راهی به پایتخت نداشت هر چند که شوشا را بهدلیل پرورش تعداد زیادی از بزرگان موسیقی آذربایجان به پایتخت فرهنگی قفقاز یا کنسرواتور قفقاز معروف کردهاند
و کوهها و دشتهای هنر پرورش برای تبدیل بچههای پاپتی دور و اطراف چندان سختی نداشت و فقط کافی بود که آب و هوای کوهستان همیشه غرق در مه و دومان به دماغشان بخورد و سر کیف بیایند و بزنند زیر آواز و با صدای کودکانه، همه را به «قاراباغ شکسته سی» مهمان کنند. همان آوازی که سالهای سال بعد عالیم قاسیموف میگفت که این آواز را همواره در جیب کتمان داریم و هر موقع که بخواهیم دست میکنیم و میآوریم بیرون و حتی برای صاف کردن گلو هم از این آواز استفاده میکنیم!
همسایه دیوار به دیوار خواننده بزرگی به اسم «خورشیدبانو ناتوان» بودن میتوانست بدیهیترین و نخستین دلیل علاقهمندی طفلی چون اوزیر به موسیقی آذربایجان باشد و او روزهای متمادی از بالای دیوار به حیاط «خورشید بانو» چشم بدوزد تا صدای دلانگیز و مادرانه او دلش را تسخیر کند. وقتی او در «عیسی بلاغی» که معمولا محل تجمع خوانندگان و نوازندگان موسیقی سنتی آذربایجان و ارائه متقابل هنرشان به همدیگر بود صدای «جبار قارایاغدی اوغلی» را شنید دیگر کسی در مفتون شدنش به موسیقی شکی به خود راه نداد.
جبار کسی بود که وقتی دهان به آواز میگشود، بقیه روزه سکوت میگرفتند و زبانها را غلاف کرده و چهار زانو مینشستند و تمام تن گوش میشدند چرا که اعتقاد داشتند خواندن آواز هنگام صدای جبار گناهی بزرگ است و حتی اگر کسی کل جنگلهای اطراف را به آنها میبخشید به خود اجازه خواندن نمیدادند.«جبار عمی» که عمری دراز یافت تا روزهای آخر عمرش خواند و خواند و خواند تا سِحر صدای خود را به گوش همگان برساند، کسی که در ۷۲ سالگی هم میتوانست سختترین دستگاهها و آوازها را اجرا کند.
اوزیر با نگاه کودکانه خود تمام اتفاقات ریز و درشت جامعه سنتیاش را به حافظه بلندمدت خود میسپرد. از وضعیت دختران و زنان در زیر نقاب سنت،شرایط اقتصادی جامعه و درجهبندی آدمها و اصالت پول و دقت در گفتوگوهای مشاغل مختلف و آدمهایی از جنسهای گوناگون و حفظ ضربالمثلها، تکیهکلامها، اشعار، متلها همه و همه زیربنای فکری او را برپا کرده و علاوه بر موسیقی ذوق دراماتورژی و طنز جامعه شناسانه را هم در او بیدار میکردند. آن زمان انگار کیفیت سن آدمها خیلی بالاتر از امروز بود و طفلی در ۱۲سالگی کارهایی میکرد که شاید جوان ۳۰ساله امروز هم عاجز از آن باشد. اینچنین بود که جبار عمی از تمرینات آواز کودکان ۸ساله شوشایی تعجب نکرده و اضافه میکرد:اینکه چیزی نیست حتی طفلان شیرخواره شوشا هم هنگام گریه، گریهشان را روی دستگاههای مقام و موسیقی سنتی آذربایجان کوک میکنند!
اوزیر حاجی بگف در ۱۳سالگی نمایش «مجنون بر مزار لیلی» را که دید چنان شیدای هنر نمایش شد که تصمیم گرفت در اولین فرصت به پایتخت مهاجرت کرده و روزی اپرای لیلی و مجنون را بنویسد. این اتفاق در ۲۱ سالگی رخ داد و او برای همیشه شوشا را ترک کرد و در سال ۱۸۹۹ وارد دانشکده زبان روسی شد که در کار تربیت معلم برای آموزش این زبان بود و در کنار زبان روسی کلاسهای موسیقی هم داشت که لذتی مضاعف برای اوزیر محسوب میشد. او از این فرصت به بهترین وجه بهره گرفت تا وقتی در ۱۹۰۴ فارغالتحصیل میشود علاوه بر داشتن شغل معلمی، تبدیل به یک موسیقیدان هم بشود.
بعد از اتمام تحصیلات آنها به روستاهای دور افتاده قفقاز اعزام شدند برای امر آموزش و اوزیر از این فرصت هم برای همکاری با روزنامههای باکو استفاده کرده و از همانجا با نامه برایشان مقالاتی ارسال میکرد تا اینکه یک سال بعد به باکو بازگشت و سوار بر درشکهای کل کوچههای باکو را وجب به وجب گشت تا جبران زمان دوریاش از پایتخت را بکند بعد از گشت و گذاری اساسی در شهر و یادآوری خاطرات او کار خود را با نشریه حیات آغاز کرد ولی یاد و خاطره آن روز و نمایشی که آتش به جانش انداخته بود همواره در کنارش بود تا اینکه ملاقاتش با مرد بزرگی به اسم «حسن زردابی» از بزرگان فرهنگ و سیاست آن روزگار نقطه عطفی برای او محسوب شد.
زردابی مقالهای در مورد نغمههای محلی آذربایجان نوشته بود و بیم آن داشت که چه ترانههای محلی آذربایجان به دلیل ثبت نشدن برصفحه و پیاده نشدن بر نتهای موسیقی از بین بروند. حسن زردابی یکی از نخستین کارگردانهایی بود که در آن برهه نوشتههای فتحعلی آخوندف را به روی صحنه میبرد و همواره آرزو داشت که اوزیر آنها را تبدیل به اپرا کند. او به آرزویش نرسید و خیلی زود دنیایش را عوض کرده و به دیار باقی شتافت اما این فکر شب و روز با اوزیر همراه بود که اپرای در حال نگارشش لیلی و مجنون را روی صحنه برد. هرچند که بعد از اتمام نگارش یکی از بزرگترین مشکلات برای روی صحنه رفتن نوشتههایش، ممنوعیت حضور زن بر صحنه بود و او مجبور بود که نقش لیلی را هم به یک مرد بدهد.
حسینقلی سارافسکی نقش مجنون را پذیرفت و تلاشها برای یافتن کسی که بتواند نقش لیلی را اجرا کند و صدای خوبی هم برای خواندن داشته باشد. هنوز ادامه داشت گروه آرام آرام تکمیل میشد. اوزیر رهبری ارکستر را به عهده گرفت و کارگردانی را به کس دیگری سپرد و نقش لیلی را هم به اجبار به یک مرد سپرد تا اولین اجرا در سال ۱۹۰۸ به روی صحنه برود و جالبتر اینکه در همان روز به خاطر غیبت نوازنده تار گروه او مجبور شد رهبری ارکستر را به کارگردان سپرده و خودش به گروه بپیوندد و تار در دست بگیرد و بنوازد.
اوزیر که زمانی حتی به سیاست هم سرک کشیده و در خصوص مسائل انقلاب مشروطه ایران و استبداد محمد علیشاهی مقالاتی نوشته بود بعد از یکسری اقدامات در مورد موسیقی آذربایجان از جمله حذف ربع پرده از تار و سایر آلات موسیقی در راستای هماهنگی و انطباق با سیستم گامهای ماژور و مینور اروپایی و اجرای موسیقیهای تلفیقی مانند اپرا - مقام که نیاز به نگارش انتخاب و تهیه پارتیتورها و تنظیم ارکستراسیون با تکیه بر موسیقی علمی و فنی داشت، حذف برخی عناصر درون ساختار موغامها به منظور اصلاح و یکدست سازی ملودیک یا جابهجایی در درون دستگاههای موغامی عملا موسیقی آذربایجان را وارد فضای علمی و فنی که اقتضای زمانه بود کرد.
علاوه بر تمام کتابهای موسیقیایی ، اوزیر حاجی بگف دو شاهکار بیبدیل به اسم «اُ اولماسین بو اولسون» یا مشهدی عباد و «آرشین مال آلان» در حوزه تئاتر و سینما دارد که به عنوان فیلمهای بالینی ترک زبانها محسوب شده و هر کدام از آنها را بارها دیده و دیالوگهایش را حفظ کرده و تبدیل به ضربالمثل کردهاند و جالبتر اینکه در سینمای فارسی قبل از انقلاب هر دو فیلم بعد از ترجمه به فارسی دوباره ساخته شده و روی پرده رفته است و نمایشنامههایش در تهران و دیگر شهرهای ایران به کرات روی صحنه رفته و اکبر عبدی چند سالی است در پی به صحنه بردن مشهدی عباد است که علاوه بر داستانی طنزآمیز و موزیکال، اثری عمیق و قابل بحث در مورد شرایط جامعه و اصالت مادیات در آن است که یکی از آثار نامیراست و در کنار اپرتهای اصلی و کرم ، شیخ صنعان، کوراوغلی ، لیلی و مجنون و… میوههای عمر نه چندان بلند اوزیر حاجی بگف هستند.



