روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| روز، روز هدیه بود. چون همکاری برایم خودکار آورد. دوستی تماس گرفت به دیدنم آمد. دوست دیگری برایم دفترچه‌ای ارغوانی آورد. و در پایان روز باورتان نمی‌شود که عزیزی با جعبه‌ای چوبی از گل پامچال آمد. در این مواقع از خودم می‌پرسم چه کرده‌ام؟ یا کجا هوای اتاق کسی را عوض کرده‌ام؟ بعد به این نتیجه می‌رسم احتمالا آدرس‌های کائنات اشتباهی شده‌اند و برای همین به شکلی کاملا اتفاقی پاداش‌ها سمت من سرازیر شده‌اند.

البته ممکن است فکر کنید مگر یک خودکار چقدر ارزش دارد؟ راستش رویش رنگ و نگاری از طیف‌های بنفش و آبی دارد. دستم که بگیرم انگار آسمان ابری دارم. اصلاً آدم بعضی‌وقت‌ها شبیه شیشه نیست؟ آن طرف از این طرفش پیدا نیست؟ مواقعی را می‌گویم که به مایع شیشه‌شور هم نیازی نیست. تمیزیم، شفاف، زلال. برکه‌های تشنه را به سوی گوزن‌ها می‌خوانیم. و آفتاب‌گردان‌ها را ناخودآگاه سمت خود می‌چرخانیم. من دفترچه هدیه ارغوانی را کنار چراغ خوابم می‌گذارم.

چراغ خوابی البته ندارم ولی فرض می‌کنم دارم. خانه‌ای هم ندارم، فرض می‌کنم دارم. پنجره‌ای از اتاقم رو به دریا باز نیست. فرض می‌کنم باز است. و این‌قدر فرض می‌کنم که نوازنده‌ای کنار ساحلم سازبه‌دست ایستاده است. یک آهنگ ساده می‌زند، عامیانه، کاملاً عاشقانه. توی سرم در این لحظه برف‌ها آب شده‌اند. و شکوفه‌های گیلاس به همان سفیدی، به همان برفی، روی درخت‌ها پیدا شده‌اند. برای همین فورا شروع می‌کنم به نوشتن. چون فقط در این مواقع است که می‌توانم مانند عقابی نامرئی در آسمان پرواز کنم.

و از چشم یک حوضچه به ماهی‌هایی که درونم شنا می‌کنند، نگاه کنم. برای همین هر چیزی را که به سمتم بیاید به فال نیک می‌گیرم. و کسی اگر اتفاقی تماس بگیرد و درد دل‌هایی داشته باشد، پای صحبت‌هایش می‌نشینم. چون زندگی فقط در این لحظه‌ها جاری‌ست و کسی دیگر انگار درون من، جای من، در حال زندگی‌ست. کسی که گذشته‌ای ندارد، آینده‌ای نمی‌خواهد و انعکاس نور را حتی روی لیوان کنار میزش، تولد منظومه‌ای دیگر می‌بیند.

ریشه‌هایت را در زمین فرو کن، شاخه‌هایت را متمایل به نور کن. جوراب‌ها را از پایم می‌کنم تا روی خاک بی‌واسطه راه بروم. این روزها این‌قدر به رایحه‌ای که توی ادکلن قدیمی‌ام مانده رشک می‌برم. چون بی‌منت روی پیراهن‌ها می‌نشیند، بی‌توقع خاطراتی خوش از گذشته‌ها می‌چیند. واتساپ را که باز کنم به تمام خواسته‌های آدم‌ها جواب می‌دهم. یک نفر جمله‌ای ساده نوشته، من اما دسته دسته گل‌های مجازی به او دادم.

یک نفر قلب نخواسته ولی من برایش فرستادم. یک نفر حتی کامنت گذاشته دشنام داده، من علامت‌هایی با معنای بغل کردن به او دادم. هم‌زمان دوستی بهم پیامک داده، به حرف‌هایش گوش می‌دهم. خواهرش در کودکی، طی واقعه‌ای دردناک درگذشته. کودکی سه ساله که دنیا را ندیده، رفته.‌گفت برای مزارش چه چیزی می‌نویسم؟ نوشتم:«کودکی زیبا، در‌آغوش خدا». وقتی شنید، بغض کرد. اشک ریخت. رقیق شد. شبیه قبل از به دنیا آمدنش شد. شبیه خدا شدنش.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.