روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | به‌‌عنوان یک نیمه‌آذری، عاشق برخی جلوه‌های فرهنگی این مردم بوده‌ام. به‌خصوص موسیقی آذری که مرا مسحور می‌کرد. به این نتیجه عوام‌پسندانه رسیده‌ام که موسیقی سنتی میل به درون دارد، ‌میل به باطن، میل به غم و میل به شکست. این نکته‌ها هم می‌تواند نقاط منفی موسیقی ایرانی محسوب شود، هم نقاط مثبت. به‌نظر می‌رسد موسیقی ایرانی بالقوه می‌تواند تجربه عمیقی را برای مخاطب خود به ارمغان بیاورد که قاعدتا حاصل جغرافیا و تاریخ زیستی این مردم است.

اما نوعی رخوت آزارنده هم گاه در این موسیقی‌های معنوی دیده می‌شود که می‌تواند نتیجه معکوسی در ذهن تو داشته باشد. انگار هرگونه شادی و طراوت باید با هشدار مداوم حضور غم همراه باشد. موسیقی آذری به‌نظرم برعکس موسیقی قدرتمند و برون‌گرایی است که حاصل مکاشفه مردمان آذربایجان با طبیعت زیبای اطرافشان است. با خورشید و ابر و گل و درخت. حتی در تم‌های عاشقانه و غم‌انگیزشان نوعی احساس سرزندگی و جوشش به‌چشم می‌خورد.

در منزل پدرم با انواع آواهای زیبای آوازه‌خوانان آذری آشنا شده بودم. صداهایی که به شکلی همزمان از دو مکتب موسیقی روسی و موسیقی ایرانی تاثیر گرفته بودند اما هویت خاص خود را داشتند. پس رشید بهبودوف، بلبل ایمانوف، ‌شوکت، ‌زینب و… همه آواهای دلپذیر کودکی من بودند و خب هنوز هم این علاقه را حفظ کرده‌ام. در فلش موسیقی درون اتومبیلم که خب موجب طعنه‌های دوستانم به‌خاطر سلیقه عجیب موسیقیایی‌ام شده است، ترانه‌های آذری در کنار آواهای عربی و هندی و استانبولی و البته روسی، ‌جایگاه مشخصی دارند.

غوطه خوردن گاه به‌گاهم در فرهنگ مردم آذربایجان همیشه برایم لذتبخش و پرخاطره بوده است. یادم است ۱۹‌ساله بودم که به همراه پدرم و جمعی از دوستانش (که ترک‌های آستارا و ارومیه بودند) به سفری طول و دراز رفتیم. از رشت و انزلی و آستارا، ‌تا سرعین و اردبیل و تبریز و ارومیه و سلماس. ۱۶‌روز طول کشید و این جماعت همسفر ما در هر لحظه‌ای، بعد از ناهار در توقف میان جاده، در کنار آبشار و دریا و در هر فرصتی به آوازخوانی دسته‌جمعی می‌پرداختند و چقدر در میانشان خوش‌صدا زیاد بود.

جمعی دانشجو و مهندس و چاپچی که تار می‌زدند و آکاردئون و تنبک. موسیقی در خونشان بود. و یک زندگی جمعی شاد. از این‌که یک رگ قوی آذری دارم به خودم می‌بالم. هرچند هیچ‌وقت نتوانستم به زبان آذری تکلم کنم (ارتفاع استعداد زبان در من همسطح دریاست) اما به‌سادگی معنای جملات را می‌فهمم و گلیمم را از آب بیرون می‌کشم.

بیشتر از دو دهه است که بساط جوک‌های قومیتی در این کشور برچیده شده است. یک اتفاق بزرگ در عرصه همزیستی مسالمت‌آمیز مردم ایران. از کجا شکل گرفت؟ ‌نمی‌دانم. شاید از مواهب فضای مجازی بود و این آگاهی عمومی که تمسخر اقوام دیگر چقدر کریه و زشت است. این روزها اگر در تهران قدم بزنی آواها و لهجه‌ها و زبان‌های مختلف را می‌شنوی.

همان اتفاقی که مثلا در لندن و نیویورک هم قابل تجربه است. در سرکار، در سوپرمارکت، در میوه‌فروشی، ‌در نانوایی و در تاکسی. مردمانی که با خیال آسوده به زبان خود با یکدیگر حرف می‌زنند و دیگر مردمانی که این مسئله را به‌سادگی قبول کرده‌اند. بدون هیچ طعنه و واکنشی. و خب هنوز هم فکر می‌کنم ریسمان محکم‌کننده همه این زبان‌های زیبا، ‌فارسی است. هما‌نطور که انگلیسی در لندن و نیویورک این وظیفه را برعهده دارد‌.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - تک نگاریاینجا کلیک کنید.