روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری| عکس را در قسمت تصاویر آواره اینستاگرام دیدم. با چشم‌های سر پایین سبز زل زده بود به دوربین. نه می‌خندید، نه غمگین و خشمگین یا کلافه و بی‌حوصله بود. جوری نگاه می‌کرد که انگار داشت ته لنز چیزی را می‌دید که ما نمی‌دیدیم. صورت عجیب و دلنشینش تشویقم کرد عکس را بزرگ کنم و کپشن را بخوانم. حدس زدم باید با یکی از آن شعرهای عاشقانه یا جملات حکیمانه و انگیزشیِ بی‌ربط به تصویر روبه‌رو شوم اما زود قضاوت کرده بودم.

کپشن عکس چیزی شبیه به آگهی تسلیت بود. زن با چشم‌های سر پایین سبز و دماغ کوچک و لب‌های صورتی مرده بود و کسی مردنش را به زندگان خبر داده بود. دوباره خیره شدم به عکس زن غریبه و فکر کردم چقدر شبیه به آدم‌های مرده نیست. وارد پیجش شدم. آخرین عکس را ۴ روز پیش پست کرده بود. «یک روز خوب با رفقای قدیمی روزهای دانشجویی.»۱۰-۱۲ زن با تیپ و قیافه‌های متفاوت رو به دوربین «پنییییر» گفته و خندیده بودند.

زن چشم سبز وسط‌شان بود. زیباتر و سرحال‌تر از دیگران. زن سمت راست با مانتو و مقنعه سورمه‌ای شبیه به کارمند خسته‌ای بود که همین حالا وسط خندیدن در یک عکس یادگاری دارد به زرشک‌پلویی که باید برای ناهار فردا بپزد فکر می‌کند. زن سمت چپ هم همه حواسش به نوزاد توی کریر بود.

خنده‌ای دلواپس بر لب داشت و زیر‌چشمی به نوزادی که احتمالاً در حال گریه بود، نگاه می‌کرد و حتماً بعد از عکس دنبال جای خلوتی برای شیر دادن و سیر کردن شکم طفلش می‌گشت. زن چشم سبز شبیه رفقای قدیمی‌اش نبود. گوشه شال بنفش را روی شانه انداخته بود و جوری رها می‌خندید که انگار روحش هم خبر نداشت ۴ روز بعد دیگر هرگز نخواهد خندید.

اسکرول‌کنان پایین آمدم و تند‌تند عکس‌ها و ویدئوها را دیدم. فهمیدم تازه به این خانه آمده و این میز زشت چوبی را تازه ساخته و پرده‌ها را سپیده دوخته و گلدان بنسای را سپیده خریده و شام آن مهمانی پرماجرای ۵ هفته پیش را سپیده پخته. سپیده حالا کجا بود؟ سپیده که اینقدر نقش پر‌رنگی در زندگی زن چشم سبز بازی می‌کرد، حالا با غم رفتنش چه می‌کرد؟

سپیده را لای عکس‌ها پیدا کردم. در تصویری بی‌هوا، با صورت چاق و خوشرویش خندیده و چشم‌هایش تبدیل به دو خط ریز شده بود. ۵۶۱ پست را پایین آمدم و رسیدم به اولین عکس. قابی کج و نه‌چندان هنرمندانه از سقفی سفید بود با یکی از آن فیلترهای از مد افتاده و منسوخ. زیر عکس نوشته بود: «پس کی این روزهای پردرد تموم می‌شه؟ منتظرم.» زندگی‌اش را از آخر به اول دیده بودم. ظاهراً روزهای پردرد تمام شده بود. چرا زندگی برای زن چشم سبز وارونه گذشته بود؟

سایر اخبارکاربران ویژه - تک نگاریرا از اینجا دنبال کنید.