روزنامه هفت صبح، رضا فراهانی | یک: ما در دورهای هستیم که گروهی هنر را فقط از آن خود میدانند و اجازه نقد و تحلیل یا حتی دوست داشتن و نداشتن به سایرین نمیدهند،دیکتاتوری پنهان رویه که خود را صاحب هنر میدانند، اعتماد به نفس دوست داشتن کتاب، فیلم، موسیقی و… را آدمهای معمولی گرفته،برای دوست داشتن فیلم و کتاب اول باید ببینیم که آن عده خاص چه نظری دارند،حتی گاهی از نظر همین جماعت پسندیدن یک فیلم مترادف احمق بودن است،یا خواندن یک کتاب عینِ جهالت و کج فهمی!
همین دیکتاتوری همراه با خشونت کلامی این عده است که اولا گروهی را با سینما و کتاب قهر داده و ثانیا باعث شده کلی فیلم و کتاب خوب در انزوا بماند و دیده نشود.از آن بدتر مغلطه «تو که فیلمساز نیستی پس نمیتونی در مورد فیلم نظر بدی» هست که باعث شده کلی فیلم بد ساخته شود اما به اعتبار سازندگانش دیده شود و جایزه بگیرد و تقدیر شود.کلی کتاب بد نوشته شود اما به چاپهای چندم برسد،عرصه ادبیات گاهی جولانگاه یک عده خاص شده که هر روز زبالههای بیشتری تولید میکنند و همین زبالهها بیشتر دیده میشوند و بیشتر میفروشند.
مثلا اگر همین حالا کسی باشد که از آهنگ «تو شب یلدای منی…» خوشش بیاید ابدا جرات نمیکند آن را در صفحهاش بازنشر کند.چرا؟به دلیل حجم زیاد تمسخر توسط روشنفکران و نیمچه روشنفکران، پسندیدن آن موسیقی معنای احمق بودن میدهد در حالی که هر روز کلی موسیقی بدتر از همان صفحات به اشتراک گذاشته میشود،در فیلم و کتاب هم همین است.تقریبا کسی جرات ندارد از محمود دولتآبادی خوشش نیاید یا اشعار فروغ را نپسندد،کسی نمیتواند فیلمهای اصغر فرهادی را دوست نداشته باشد.این رویکرد که اهل فن سریالها و کتابها را فیلتر کنند یا با مهر تایید ما را به سمت خواندن و دیدن خوبها ببرند خوب است اما تا آنجایی که تبدیل به استعمار خوانندگان و بینندگان نشود.
دو: «فلاح که رفت سگهای رها شدهاش ما را دوره کردند و پس راندند تا بنهگاه باغ…» این شروع یک داستان محمدکشاورز با عنوان «روز متفاوت است». به عنوان خواننده حرفهای داستانهای کوتاه این فضاسازی عالی و توصیفهای بینظیری که در ادامه داستان دارد برایم شگفتانگیز است،تسلط محمد کشاورز به واژهها و توصیف دقیق آن حیرتانگیز است،در کمتر داستان فارسی میتوان این مقدار از دقت در انتخاب کلمهها را یافت و این وسواس در ترکیب جملات را،کشاورز را از همین داستان شناختم و بعدها بیشتر از او خواندم و هر روز بیشتر حسرت خوردم که چرا آثار او سهمی در ویترین کتابفروشیها ندارند و آنقدر که به چشم من آمده به چشم دیگران نیامده.حسرت خوردم که چرا کمتر دیده شده و کمتر خوانده شده و البته این سوال اساسی که لابد چیزی هست که من نمیدانم همچنان ذهنم را میخورد…



