روزنامه هفت صبح، فریدون صدیقى | یادم رفته است آن مستى سرخوشانهاى که از تهدلم سر مىکشید و بىاختیار ضیافت بستنى نانى، ذائقه را نوازش مىکرد. یادم رفته است حتى وقتى که با فرار مهدى طارمى توپ به آغوش تور دروازه عراق پناه برد تا ما جهانى شویم، هوس دهانبوس سیگار هم نکردم از بسکه روزگار سرد و سخت است و تورم، بیکارى و کرونا، حال شادمانى را رنجور و یخسوز کرده است! اما به قول آقا و خانم سیب که همیشه تبسمى نرم رخ پابهسن گذاشتهشان را دلنشین مىکند؛ تا زندهایم باید زندگى کرد و تا دل در تپش و تمناست باید عاشق شد. آقاى سیب درحالىکه تنها فرزندش را سوار روروک مىکرد تعریف مىکند:
روی دست چپش تتو کرده بود؛ (قنارى، عاشقى تقدیر توست) و داشت تو ترهبارفروشى سیب مىچید که محو دست چپش شدم. تعجب مرا که خواند، سرآستینش را پایین داد و عاشقى را پنهان کرد و طورى به من نگاه کرد که اگر در هواپیما بودم در باز میشد و من بیچتر در خیابان بهار جلوی پای پیکموتوری دلدادگان روی آسفالت خالکوبی میشدم.
در دل گفتم؛ پس عاشقى فقط تقدیر قناری است. فکر کنم صدای قلبم پروانه شد و روى شانه آقاى عاشق نشست که تبسمى تقدیم من کرد. ۲۷، ۲۸ ساله بهنظر میرسید. نازک و بلند با موهای مجعد. شبیه کمانچه مجنون استاد کلهر بود. از ترهبارفروشى که بیرون آمدم دوباره دیدمش، جلو آمد، مؤدب اما تلخ و پرسشگر! همانی بود که حدس زده بودم، مکدر با صدای زخمى با سیگارى که تا ته پک خورده است! گفت:
- قیافهتان خیلی آشناست!
- ممکنه، میگن شبیه شیپورچی تیم فوتبال استقلالم! واقعا تقدیر قنارى شما، عاشقى است؟
نگاهی کرد که آرام و بیواهمه بود. سیگارى شعلهور کرد و گفت قناری نام یک دختر است و بعد که کنجکاوی شوقانگیز مرا دید توضیح داد؛ قناری چند ماه پیش مرا قال گذاشت و به خارج رفت و دل و مال مرا هم برد. حالا من مثل سازى که روح سلحشوریش را از دست داده فقط هجرانی مینوازم.
من گفتم: عاشقى و زیبایى تقدیر قناری است اما و البته زیبایی دردسرهای زیبایی هم دارد، مثل چشم پوشیدن از قدرت! چون وقتی کسی را دوست داری، خودت را بهنفع او خلعید میکنی و حتی اجازه میدهی مستبد باشد و هر بلایی را سرت بیاورد که کوچ پنهان، یکی از بلاهاست.
آقاى مجنون همچنان با حلقه دود هوا را خطخطی میکرد، درست در عصر پنجشنبهاى که سرماى سخت زمستان دست در دست سویه جدید کرونا همه میهن را تهدید به بنفش و قرمز مىکند! راست این است، روزگار نامرادیهاست. زمانهای که نه جوان و نه پیر، نقطه سوزان گرما را در کنار انواع آتشفشانها فراموش کردهاند! یعنی نمیدانند آتش وقتی کم است دوست است وقتی زیاد شد دشمن است.
خانم قناری چرا یار باوفا را پریشان کردی و رفتی، خبر داری غصه دارد قلب مرد دلباخته را مثل آهن زنگ زده از بین میبرد؟!
دوستى مىگوید؛ در وجود هر قدرتمندی مثل خانم قنارى یک خطاکار وجود دارد، همانطوری که در هر انسان ضعیفی میتوانیم یک قربانی بیگناه بیابیم. من مىگویم البته خیانتکار ممکن است آدم ضعیفی باشد حتی اگر قدرتمند باشد. چرا؟ چون وقتی دلیل نمیآورد و تنها فرمان میدهد، این نشانه ضعف مهارتهای اوست.
اما کاش با همه این احوال من هیچوقت نمیدانستم، بیوفایی، خیانت، قال گذاشتن و کلک زدن در هیچ سنی مجاز نیست و من اصلاً نمیدانستم ما هیچوقت بر تمام آنچه در دنیا و در حاشیهها و بسترهای روزگار میگذرد، نمیتوانیم علم و احاطه پیدا کنیم، بلکه همیشه در درون آن دست و پا میزنیم، پس باید بدانیم زندگی مثل تخممرغ در دست کودک بازیگوشی است که در حال بالا رفتن از نردبام برای گرفتن کفتر چاهی است!
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمیبینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمیبینم
بهدنبال خودم چون گردبادی خسته میگردم
ولی از خویش جز گردی به دامانی نمیبینم
راست این است، در روزگار پر خطوخش نه قناری، نه بلبل، نه پروانه نه طاووس که فرهاد، شیرین هم که همه و من هم، حتى خانم و آقاى سیب یکجورهایى بیوفا شدهایم. بیوفایی یعنی خیانت این را وقتی میفهمیم که با دوست خیلی دوست هم مثلا سر بارانزا بودن ابرها کارمان به نزاع، قهر و ستیز مىکشد، آنوقت است که میفهمیم که چه اسراری از ما برملا میشود، رازهایی که فقط و فقط برای او تعریف کردهایم تا کمکت کند.
مثلا گفتهای ابرهای سیاه فقط سروصدا دارند، ابرهای بارانزا ابرهای سفید هستند یا تنها به او و به او گفتهای میدانی چرا وقتی یک لطیفه را میشنوم دو بار میخندم، چون یک بار بهخاطر همراهی با خندیدن دیگران و بار دوم برای اینکه تازه لطیفه را فهمیدهام! او اینها را لو میدهد و حتی بیرحمانه جلوی بچههایت میگوید؛ میدانید چرا پدرتان همیشه سرش بیکلاه میماند چون نمیفهمد آدم باید دنبال پول برود، پول دنبال کسی نمیآید!
آقای سیب در گوش آقاى مجنون میگوید: در دوره ما وقتی دو نفر با هم بودند همراه هم بودند.در این دوره ما ده نفریم ولی تنهاییم. وقتی خانم قناری با دکترای کلک قالت میگذارد از آقاى مجنون با کارشناسی ارشد عشق، چهکاری ساخته است؟ یک چیزی بگویید چارهجو باشد!
من توصیه میکنم از اتاقی که چند کلید دارد دوری کنید و اگر نمیتوانید دسته کاردی را که بهطرفتان پرت میکنند، در هوا بگیرید و فرار کنید. چون تیغهاش قلب وفاپیشه شما را میشکافد. کسى در خیالم روى تن نمور دیوار باران خورده مىنویسد؛ امید نصف خوشبختی است، باوفا!
گوشی دستت باشد
بوسههایم با تأخیر میرسند
اینجا زمان چند ساعتی جلوتر است
هر وقت خورشید را
بالای سرت دیدی
بدان در غروبی دلگیر به تو میاندیشم
(شعرها بهترتیب از فاضل نظری و علی امراللهى)



