روزنامه هفت صبح، مصطفی آرانی | یک: دوازده سال از زندگی من، یعنی از پنج تا هفده سالگی، در دو شهرک در شمال شرقی تهران گذشت. اسمشان را نمیگویم ولی مینویسم که ساکنانش نظامی بودند. زندگی در این شهرکها با زندگی در شهرک اکباتان یا حتی شهرک امید فرق دارد. در شهرک امید یا اکباتان شما با یک بافت جمعیتی همگون روبهرو نیستید ولی در یک شهرک نظامی دست کم ظاهر ساکنان بسیار همگون است.
دو: چرا مسئله همگونی را مطرح کردم؟ چون میخواهم درباره یک آسیب جدی در زندگی شهرکی صحبت کنم. شهرکها، تلاش میکنند شما را از شهر بینیاز کنند. در یکی از شهرکهایی که زندگی میکردم حتی پمپ بنزین داخل شهرک بود. شما به ندرت مجبور بودید از شهرک خارج شوید. حتی برخی اماکن تفریحی به خصوص با استفاده از فضای کوهستان ایجاد شده بود تا اگر کسی خواست حتی اوقات فراغت خود را هم در محدوده شهرک بگذراند.
سه: چنین فضایی ممکن است در ابتدا بسیار خیرخواهانه به نظر برسد ولی در واقع در حال حذف دو بعد مهم از زندگی شما است. بعد اول، برخی از پدیدارهای زندگی روزمره است که صاحبان شهرک با آن مخالفند. در این شهرکها اثری از سینما نیست. موسیقی خیابانی جایگاهی ندارد. ورزش زنان تقریبا صفر است و ماهواره اساسا وجود خارجی ندارد.
چهار: از سوی دیگر و شاید مهمتر از آن پدیدارها، انسانهایی هستند که زندگی شهرکی را از زندگی حذف میکند. زنی که حجاب شرعی را رعایت نمیکند در این شهرکها دیده نمیشود. دختر و پسری که دست هم را بگیرند و راه بروند (ولو اینکه رابطهشان رسمی باشد) به ندرت دیده میشود. شما هیچ وقت در صف نانوایی این شهرکها با آدمهایی روبهرو نمیشوید که از وضع گرانی ناراضی باشند و آن را متوجه حاکمیت بدانند. اگر هم نقدی هست به دولتهاست و انتخاب مردم. در این شهرکها حتی کمتر پیش میآید که آدمهایی که ساکن این شهرکها هستند با مسئله عقب افتادن پرداخت حقوق ماهیانه روبهرو شوند.
پنج: زندگی شهرکی باعث میشود که ارتباط شما با زندگی عادی قطع شود. آیا هر آنچه در زندگی عادی میگذرد مطلوب است؟ لزوما نه. ولی مسئله این است که بدنه شهرکها هیچ ربطی با آن زندگی عادی ندارند. نمیبینندشان. زیستشان نمیکنند. همزیستی نمیکنند با آنها.
شش: و نتیجه؟ مارپیچی که اتفاقا مارپیچ سکوت نیست، فریاد است ولی همه تقریبا از یک جنس. نتیجه آدمهایی است که فکر میکنند اتفاقا نرمال این است که اینطوری زندگی کنی. آدمهایی که فکر میکنند بقیه هم لابد اینطوری زندگی میکنند و اگر کسی چنین زندگی نکرد لاجرم منحرف است و باید اصلاح شود.
هفت: و شوربختانه اینکه اغلب مسئولان این مملکت ساکن همین شهرها هستند. ساکنان کلونیهایی که هیچ چیز غیر از خود را نمیبینند و شاید اگر کمی با رحم به آنها نگاه کنی طفلکیها گناهی هم ندارند اگر هر ازگاهی حرفهایی میزنند در نقد جامعه و طرحهایی برای اصلاح آن که دود از کله ما بلند میکند.
حرف آخر؟ در شهرک زندگی نکنید. آن کاف آخر شهرک، کاف تصغیر است. شهرک یعنی شهر کوچک ولی واقعیت است که شهرک قبل از هر چیز ذهن ساکنانش را کوچک میکند. از این موضوع خیلی باید ترسید.



