روزنامه هفت صبح، سمانه استاد | چقدر باید بگذرد تا آدمی بپذیرد که یگانه اصل ثابت جهان بیثباتی است؟! بهراستی چقدر؟! بشر دیروز و امروز و فردا چون آونگی است میان خیال و واقعیت؛ در این آوردگاه تا کجا میتواند دست و پا بزند؟! آیا یگانه نسخه ترمیم رنج دنیای متفاوت زن و مرد در پذیرش تفاوتهایشان نیست؟! در پشت دیوار سکوت سنگرگرفتن است یا در جدال بین کلمات؟! انسان برای فرار از واقعیت گریزگاهی ساخته خوشایند؛ تفرجگاهی بهنام خیال!
بهراستی او با زیستن در عالم رویا تا کجا میتواند دوام بیاورد؟! تا کجا میتوان بر چهره حقیقت و واقعیت نقاب انکار انداخت؟! جدال بین عقل و عشق را چه کسی حکم پایان خواهد داد؟! قرار روح آدمیزاد در کدام وعده موعود است؟ پاسخ مولانا شنیدنی است: جمله بیقراریت از طلب قرار توست/ طالب بیقرار شو تا که قرار آیدت. نمایشنامه «فرگشت» جدیدترین اثر مهدی خلیلزاده، نویسنده، کارگردان و استاد دانشگاه سوره است. قلم او در تکاپوی پرداختن به این امور مهم و حیاتی انسان به حرکت درآمده است.
عشق و احوالات آن؛ قرار و بیقراری آن؛ ثبات و دگرگونی احوالات و احساسات آدمی و اراده فراموششده او و در معنی واقعی کلمه؛ «فرگشت». تحول در لایههای پنهان کلاف درهمپیچیده جهان زن و مرد. در نخستین لحظههای نمایش مخاطب با گره اصلی ماجرا روبهرو میشود. زبانشناسی چیرهدست، درونگرایی غرقشده در جهان تنهایی خودساخته و خودخواسته با زندگی آرام گرفته تا اینکه «نسیم و برکه و آهویی تشنه خیره به ماه و ناگهان تمساح!» زلزله عشق ناگهان از راه میرسد، «لورا» دختر روستایی پا به مطب او میگذارد و زبانشناس قصه قرار از کف میدهد.
اینجاست که مشکلها قد علم میکنند. او دختری الکن است و ازدواج با او، کسر شأنی است برای خانواده اشرفزاده استیفان! شخصیت اول قصه وارد خوان اول ماجرا میشود؛ تلاش برای یافتن پزشک جراح خوشنام- دکتر شوپارت- تا سکوت جهان لورای الکن را با کلمه و اصوات تبدیل بهدنیای پرهمهمه کند. آیا این شکست سکوت بهنفع او تمام میشود؟ آیا همیشه آنچه میخواهیم با آنچه رخ میدهد در هماهنگی کامل است؟! شخصیت پریشان و دلآشفته استیفان در جنگ درونی میان عشق خود و پذیرش واقعیت است.
جدال او در کشمکش با خود، با جامعه، با طبیعت به زیبایی در بازی درخشان شخصیت دیده میشود. او نیز بسان همه انسانها نیمی از عمر خویش را صرف نزدیکشدن به لورا میکند و گویی محکوم به سرنوشت مشابه همنوعان خویش میشود. نیم دیگر عمر صرف دورشدن از او، و این تنش خود داستان همیشگی نمایشنامههای عاشقانه زندگی است؛ نمایشنامهای که حتی اگر بد نوشته شده، نویسنده بزرگی دارد و باید تا آنجا که میشود زیبا نقش خویش را بازی کرد.
شخصیتهای نمایش بهدرستی بر جای خویش نشستهاند، زیاد از حد دیالوگ ندارند. گرچه عمق وجودشان لبریز از تنهایی و پریشانی است و کاسه ذهنشان سرشار از مباحث و سوالات فلسفی اما در انطباق با واقعیت متواضعاند؛ دستکم فروتن نشان میدهند. انسانهای خاکستری نمایش در همه صحنهها دچار فرگشت میشوند. با تحول و تغییر دستوپنجه نرم میکنند و برای تحمل بار سترگ هستی هر یک به چیزی پناه بردهاند؛ یکی به مذهب، دیگری به عشق، یکی سکوت، یکی صدا و دیگری ریا و دروغ.
نویسنده کوشیده لایههای فلسفی، روانشناختی این پرسوناژها را با دقت و ظرافت در دل بازی کاراکترهایش بنشاند، نگاههای پریشان استیفان، بیقراریهای لورا، دوگانگیها و طنزهای بجا و مناسب پزشک جراح و همچنین در لایههای نهان زوج دیگر نمایش و دخترک ساکت صحنه که چون وجدانی پاک کودکانه نزاعها و جدلهای شخصیتها را فقط نظاره میکند تا در بوم ذهنی خویش جاودانه کند. گفتوگوها هوشمندانهاند و هریک برای دردی از دردهای انسان معاصر مدرنزده آیینه شدهاند.
به همین دلیل شگفتانه پایان نمایش مخاطب را به میان صحنه میکشاند تا بهطرز ملموسی خود را جای لورا و کشتی برگلنشسته جان استیفان بگذارد و برای لحظاتی بیندیشد. بهراستی اگر او جای آنها بود با تصویر مخدوششده معشوق شفایافته چه میکرد؟! پایان نمایش نقطه بزنگاه و خال سیاه قصه است.
قرارگیری در موقعیتی که انسان عاشق بهناگاه جهان رویاییاش با طوفان واقعیت بههم میریزد و حالا اوست که حاضر است سر میزی بنشیند و قراردادی را امضا بکند که تصویر واقعی و زمخت و نچسب حال را با تصویر خیالی و دوستداشتنی جهان قبل از شفای معشوق عوض کند. بهراستی چه اتفاقی در مجاورت زن و مرد رخ میدهد که وصال را مدفن عشق دانستهاند؟! آیا راهی برای گریز از این واقعیت و حقیقت دارید؟! آیا مرهمی نیست تا از این خواب خوش عاشقی نپریم؟!
نویسنده، طراح و کارگردان: مهدی خلیلزاده
بازیگران: سامان شکیبا/ مرتضی دلداده/ سیمین میرشفیعیان/ آرام محمدخانی/ محسن رحمانی/ داریوش خانعلیزاده/ زینب نوری/ آرمیتا آذرکمان/ مهدی خلیلزاده



