روزنامه هفت صبح| محمد‌هاشم اکبریانی نویسنده پرکاری است. او به داستان‌های سورئال علاقه بسیاری دارد و در این سال‌ها هم بیشتر در همین ژانر رمان نوشته است. بعد از شیوع کرونا اما مسیر داستان نویسی‌اش تغییر کرد.پدرش به کووید ۱۹ مبتلا شد و درگذشت. اکبریانی به فاصله کمی پیش از آن مادرش را هم از دست داده بود.

او در روزهای پایانی زندگی پدر و مادرش کنارشان حضور داشت و از آنها مراقبت می‌کرد. به همین دلیل روایت آن روزها را با جزئیات کامل نوشته که اخیرا در دو کتاب «اندوه من» و «غریبانه می‌میرند» منتشر شده‌اند. این دو کتاب به شدت تلخ ولی ملموس هستند. مهمتر از همه اینکه تفاوت دو مرگ در دو دوره زمانی یعنی پیش از کرونا و پس از کرونا را به شکل روشنی به تصویر می‌کشند.

شما به فاصله کوتاهی دو کتاب منتشر کردید؛ یکی «اندوه من» و دیگری «غریبانه می‌میرند». هر دو هم درباره مرگ است. «اندوه من» ناداستانی درباره بیماری و مرگ مادرتان است و «غریبانه می‌میرند» هم برداشتی است از فوت پدرتان که با تخیل آمیخته‌اید. قبل از هر چیز می‌خواهم تفاوت این دو را بدانم. بالاخره هر دو درباره مرگ است، تفاوت‌شان کجاست؟

تفاوت‌شان در دو نوع مرگ است؛ یکی بیماری و مرگی که در تنهایی شکل می‌گیرد و حتی جنازه هم غریب و تنهاست و دیگری بیماری و مرگی است که خیلی‌ها کنار تخت بیمار هستند و جنازه هم روی دست خیلی‌ها حمل می‌شود. تفاوت در تنها بودن و همراه‌ داشتن است. پدرم، آن‌طور که من برداشت کردم، کرونا داشت که البته پزشک منکرش می‌شد و مادرم بر اثر سکته مغزی و قبل از شیوع کرونا بیمار شد و درگذشت. تفاوت این دو مرگ که هر کدام در دوره‌ای خاص اتفاق افتاد، آن‌قدر زیاد است که فقط باید تجربه کرد تا فهمید و من تجربه کردم.

چه شد که هر دو مرگ را تبدیل به روایت کردید؟ پدر و مادر خیلی از نویسنده‌ها می‌میرند اما کمتر نویسنده‌ای پیدا می‌شود که از این مرگ‌ها بگوید. البته نویسنده‌ها از دغدغه‌ها و زندگی شخصی خودشان می‌نویسند اما کمتر درباره مرگ پدر و مادر می‌نویسند.

نمی‌دانم، شاید دلیلش این است که من در نوشتن احساسات همراه با اندوه، انگیزه بیشتری دارم….
بخش بزرگی از اولین کتاب‌تان یعنی «کاش به کوچه نمی‌رسیدم» هم مربوط به مرگ خواهرتان است.
بله آن‌جا هم به مرگ خواهرم پرداخته‌ام. فکر می‌کنم نوشتن از اندوه برای من شیوه و سبکی است که با آن یکی می‌شوم. یعنی خودم انسانی احساسی هستم و به همین جهت… شاید هم به این دلیل باشد که… راستش نمی‌دانم، جواب دقیق این پرسش شما چه می‌تواند باشد اما آن‌چه مسلم است من در نوشتن اندوه، بهتر می‌توانم به بیان احساسم بپردازم.

در هر دو اثر و خصوصا در «اندوه من»، شما خیلی آشکار و عریان به بیان حالاتی از مادر و پدرتان پرداخته‌اید که خیلی‌ها هم به این ویژگی در دو اثر اشاره‌ کرده‌اند. جایی می‌خواندم که ضمن تمجید از جسارت شما برای این عریان‌گویی گفته بود: «ولی نمی‌دانم نوشتن از درماندگی و عجز پدر و مادر تا این حد درست است یا نه؟» چه شد که این‌قدر رک و صریح به بیان واقعیت‌های مربوط به مادر و پدرتان پرداختید؟

بگذارید پاسخ این سوال را از پرسشی شروع کنم که یکی از آشنایان از من پرسید. او پرسید اگر مادرتان بود، حاضر بود از او این‌گونه بنویسید؟ بدون هیچ مکثی گفتم قطعا حاضر نمی‌شد و اگر هم می‌نوشتم بدون تردید شاید هیچ‌وقت با من حرف نمی‌زد. در ادامه پرسید: «پس چرا نوشتید، اگر مادرتان راضی به آن نبوده؟» جوابم این بود که اگر مادرم زنده می‌ماند نمی‌نوشتم ولی چون درگذشت، باید از دردی که او کشید، از زجر یک انسان، از عذابی که بر سر یک زن مومن فرود آمد، از درماندگی او نوشت، حتی اگر مادرم باشد. نکته دیگری که وجود داشت کلافگی من از خودسانسوری بود.

در پروژه «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران»، می‌دیدم خیلی از نویسندگان و شاعران حرف‌هایی را در خلوت به من می‌زنند اما حاضر نیستند در کتاب بیاید. خب تا جایی حق دارند ولی نه اینکه چنان وارد دنیای خودسانسوری بشوند که بخشی از واقعیت گم شود. من هم حق دارم تا جایی خودسانسوری کنم ولی تا کجا؟ در «اندوه من» و «غریبانه می‌میرند» سعی کردم این‌ را به حداقل برسانم و فکر می‌کنم یکی از دلایلی که مخاطبان کتاب آن‌ را پسندیدند، همان کنار گذاشتن خودسانسوری است.

من همیشه گفته‌ام حکومت‌ها فقط یک بخش از سانسور را اعمال می‌کنند؛ سانسوری که نویسندگان درباره خودشان روا می‌دارند کم نیست. همین‌طور فرهنگ جامعه که این اجازه را از نویسنده می‌گیرد تا حرفش را بزند. درباره «اندوه من» حتی برخی از آشنایان و نزدیکان من هم از دستم عصبانی شدند که چرا این ‌را نوشتی. جوابی که داشتم این بود که خودسانسوری را باید کنار گذاشت.

البته برای خیلی از نزدیکان، این جواب اصلا قانع‌کننده نبود چون آن‌ها با موضوعاتی مانند خودسانسوری اصلا نسبتی ندارند و زندگی خودشان را می‌کنند. آنچه برای آن‌ها مهم بود نوشتن از فلاکتی بود که نباید گفته می‌شد و آنچه برای من مهم بود کنار گذاشتن محدودیت‌هایی بود که پیش پای نوشتن از فلاکت هست.

خب چرا شما این‌همه را در قالب ناداستان و واقعیتی که اتفاق افتاده نوشتید؟ می‌توانستید با ذکر نام‌های دیگر جز پدر و مادرتان بنویسید.
بله می‌شد، ولی حتم دارم این حسی که الان در کتاب هست، دیگر در کتاب نبود. برای همین هم هست که حس، در کتاب «اندوه من» که واقعیت را آن‌گونه که بود نوشتم با حسی که در کتاب غریبانه می‌میرند، هست متفاوت است. در «غریبانه می‌میرند»، واقعیت را با تخیل آمیختم و آن حسی که لازمه درک شرایط مرگ یک کرونایی بود برای خواننده ایجاد نشد. ولی در «اندوه من»، آن‌چنان که دوستان می‌گویند، این حس بیشتر دیده می‌شود. دلیلش آن است که وقتی اندوه من را می‌نوشتم، مادرم پیش چشمم بود، نامش را که می‌نوشتم، انگار خودش را کنارم داشتم. حتم دارم اگر نام دیگری انتخاب می‌کردم، دیگر مادرم را کنار خودم نمی‌دیدم.

اندوه من را که می‌خواندم با خودم گفتم حس یک انسان به مادرش چقدر زلال و گاه کودکانه می‌تواند باشد….
اصلا همه‌اش کودکانه است. گاهی که خودم به «اندوه من» برمی‌گردم و می‌خوانم، راوی را یک بچه می‌بینم که از مادرش می‌گوید. احساس ما، حداقل بخش بزرگی از ما، در برابر مادر، احساس کودکانه و بچگانه است.

در شرایطی که غم و اندوه در جامعه‌مان موج می‌زند، فکر می‌کنید نوشتن از غم و ارائه آن به جامعه، عمل قابل توجیهی است؟
به نویسنده نمی‌شود حکم کرد درباره چه ننویسد. همین‌طور که نمی‌شود حکم کرد درباره چه می‌نویسد. ممکن است برخی بگویند تو در برابر جامعه غم‌زده‌مان مسئولیت داری اما جواب من این است که من قبل از همه برای نوشتن، مسئولیت دارم. مسئولیت من نوشتن است؛ حالا چه غم‌انگیز باشد چه طنز و کمدی.

راستش من نمی‌توانم در حالی‌که از یک‌طرف مادرم در بدترین شرایط روی تخت افتاده یا جنازه پدرم کنار قبر تنها مانده و فقط ما فرزندانش نزد او هستیم، و از طرف دیگر فشاری را روی وجودم آوار شده که مدام به من حکم می‌کند «از فلاکت انسان بنویس، از تنهایی یک جنازه بنویس»، با این توجیه که جامعه غمگین است و نوشتن من به غم دیگران اضافه می‌کند، آنچه را که به نظرم باید بنویسم، ننویسم. البته تقریبا همه جا گفته و نوشته‌ام که این کتاب‌ها پر از اندوه است و کسانی که خودشان به اندازه کافی غم و اندوه دارند آن‌ها را نخوانند.

اما این قضیه، سوی دیگری هم دارد. دوستانی بودند که با خواندن اندوه من و با گریستن‌های حاصل از خواندن اثر، آرام شده‌اند. دوستی می‌گفت و این‌جا و آن‌جا هم نوشت که من با خواندن این اثر بسیار گریستم و وقتی کتاب تمام شد، احساس کردم غمی که از مرگ یکی از عزیزانم به وجودم ریخته بود آرام شد. به هر حال این هم یک نگاه است که به این کتاب‌ها می‌شود.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - فرهنگیاینجا کلیک کنید.