روزنامه هفت صبح، ترجمه زهرا نوروزی | دانلد آنتریم، نویسنده، پدیدآور و رماننویس اهل ایالات متحده آمریکاست. رمان «صد برادر» او، یکی از مهمترین داستانهای پستمدرن نیمه دوم قرن بیست و یکم است و شروع مشهوری در رمان معاصر آمریکا دارد. داستان با دو و نیم صفحه اسامی برادران راوی شروع میشود. نود و نه برادر که هر کدام با چند کلمه درباره شغل یا ویژگیهای رفتاری یا شکل و شمایلشان به خواننده معرفی میشوند، برادرانی بیست ساله تا نود ساله. راوی در همان خطوط ابتدایی رمان میگوید برادرها در کتابخانه قدیمی و نیمهمتروک خانه اجدادی جمع شدهاند تا خاکستر پدر مردهشان را پیدا کنند.
این را هم میگوید که فقط یکی از برادرها امشب بینشان نیست، آن هم بهخاطر اینکه دنبال زنی بهنام جین رفته و گم شده است. داگ یا همان راوی داستان که تبارشناسی علاقهمند به علم ژنتیک معرفی میشود، جایی در میانههای روایتش ادعا میکند رگ و ریشه این خانواده به جنون پیوند خورده و این از نظر علمی هم بررسی شده است. این کنایه به تبار خاندان بزرگش که از همان ابتدا وحشی و حقهباز توصیف شدند، تمهیدی است برای رسیدن نویسنده به حقیقت تاریخ نهچندان پرافتخار آمریکا. هرچند برادرها برای یافتن خاکستر پدرشان جمع شدهاند اما به نظر میرسد هر کاری میکنند تا از پی گرفتن هدفشان طفره بروند؛ میگساری تا سرحد مرگ، هوسبازیهای بیمارگونه و بازیهای خطرناک و رعبآور.
راوی با تمسخر رفتارهای مردانه برادرها به تاریخ مذکری طعنه میزند که لحظهای خالی از خشونت، بیعاری، هرزگی و مردسالاری نبوده است؛ تاریخی سرشار از مسابقات فوتبال، قلدریها، شکار و جنسیتزدگی. داگ ورای تبارشناسی برادرانش به افرادی اشاره میکند که در صدد نابود کردن تمدنی انسانی هستند. داستان به سبب حذف عامدانه جنسیت زنانه و عناصری چون زمان و مکان به داستانی استعاری درباره تاریخ بشری تبدیل شده است. رمان «صد برادر» با ترجمه طهورا آیتی بهتازگی از سوی انتشارات «برج» در ایران چاپ شده است. آنچه در ادامه میخوانید گفتوگویی است با دانلد آنتریم درباره این رمان، داستانپردازی و فردگرایی رمان آمریکایی.
* سبک شما تغییر کرده است. چرا؟ سه رمان اول شما را با سه داستان کوتاه اخیر نیویورکر مقایسه میکنم.
نمیدانم. سه رمان اول مبتنی بر مفاهیم اصلی و پیشنهادهای خارقالعاده هستند: صد برادر در یک اتاق؛ روانکاوی معلق در خانهای. آن کتابها با خاطرهنویسی همراه بودند. در نوشتن خاطرات، مواردی پیش می آمد که راویِ اولشخص نیاز داشت؛ مثلا برای اینکه داستان دیگران یا بخشهایی از آنها را تعریف کند. یادم میآید نوشتنشان برایم خیلی دلپذیر بود. راویِ اولشخص، فاصله و قدرت شخصسوم را به خود گرفت. در نتیجه چیزی شد که میخواستم در داستاننویسی انجام بدهم، و به هر دلیلی- شاید به این دلیل که داشتم ویلیام ترور و ویکتور سادن پرتشت را میخواندم- داستان کوتاه به نظرم بستر مناسبی برای امتحان کردن بود.
* الان فهمیدم شما از اولشخص به سومشخص روی آوردید. چرا به این سمت رفتید؟
متوجه شدم نوشتن در سومشخص انتظاراتم را کاملا برآورده میکند. علتِ آن باید در بعضی موارد، نوع کنترل و آزادی سومشخص باشد. شاید به این دلیل که هنگام نوشتن، دستم بازتر است تا زندگی روانی یک شخصیت را بهصورت مختصر و فشرده بررسی کنم.
* به سبکی متفاوت اشاره کردم، و حق با شماست: «سبک» کلمه درستی نیست. اما سبک در اولین جملات شما کمی تغییر میکند. این مکان قبلا (دستکم در «صد برادر») بهنوعی نمایشی از مهارت و زبردستی شما بود، اما اکنون، جملات شما از این مسئله دور شدند. قبول دارید؟
* فکر میکنم حق با شماست. با تغییر روش، زبان جملات هم تغییر میکند. به داستانهایی علاقهمند هستم که بتوانم در آنها اجازه بدهم راوی، همان قصهگوی سوم شخص، مخفیتر و نامحسوستر شود. نامرئی و قابل اعتماد.
فکر میکنید یک راوی نامرئی و قابل اعتماد ورود به قلمرو احساسی پرخطر را آسانتر میکند؟
نمیدانم. شاید این رویکرد درست باشد. مطمئنا رمانها تمایل دارند زندگی عاطفی را از طریق شرایط ویژهای نشان بدهند که راوی مستقیما در آن دخیل باشد. داستانها ممکن است تلاش کنند به احساس عاطفی بازتری دست پیدا کنند. احساس، نه تنها تابع دلمشغولیها و روانرنجوریهای فرد است، بلکه از طریق اجتماع و زندگی اجتماعی بهطور گسترده بروز میکند.
* تصور میکنید «صد برادر» کجا اتفاق افتاده است؟ مرا یاد ویرجینیا انداخت.
«صد برادر» در فضایی داخلی ترسیم شده. برادران هیچوقت از کتابخانه قرمز خارج نمیشوند. البته آنها از پنجرهها به بیرون نگاه میکنند. در دوردست کوههایی دیده میشوند، یک زمین باز و یک باغ گل رز نزدیک دیوارهای خانه. در بخشی از رمان برف میبارد. بله. خاطره کودکی از ویرجینیا.
* اثر شما در رماننویسی آمریکا، اصلی را ایجاد میکند که آخرین بار در دست شرلی جکسون، در داستان کوتاه معروف او، «لاتاری» (داستانی که ادگار آلن پو دوست داشت) دیده شده است.
«لاتاری» داستانی عالی است. از طرفی نشان میدهد اگر شخصیتهای خیالی به اندازه کافی سنگهای خیالی پرتاب کنند، در نهایت، سنگها آسیب میبینند.
* رمانهای شما کوتاه هستند و آنها را فصلبندی نمیکنید. این مسئله مهم به نظر میرسد، اما دلیلش را نمیدانم.
روایت ناگسستنی، نتیجه قانون کوچکی است که برای خودم گذاشتهام؛ اینکه داستان تا جاییکه ممکن است باید از درون رشد کند. فصلها و وقفههای فضا خیلی خوب تنشها را از بین میبرند. فکر میکنم فصل، در حال حاضر بهعنوان ابزاری در دست نویسنده برای سازماندهی یا محل استراحت خواننده عمل میکنند. من فقط نمیخواستم تنش را از بین ببرم. بنابراین ایجاز مهم شد چون نمیخواستم خواننده را قبل از پایان کتاب خسته کنم. شاید میترسیدم که اگر به خواننده فرصت بدهم کتاب را زمین بگذارد، او را از دست بدهم، خوانندهای که ممکن بود در نیمه راه با خودش بگوید: «این چیزها اتفاق نمیافتد.»
* اما آنها اتفاق میافتند.
مطمئنا همینطور است.
* با این حال، برخی از اتفاقات بیاندازه عجیب و غریبی که در «صد برادر» میافتد، با گذراندن یک شب در کنار خانواده میتواند حتی خشم بیشتری به همراه بیاورد و گیجکنندهتر هم بشود، حتی بدون درآوردن جورابهای تیره و زدن ماسک کورن کینگ.
خب از خانواده شما اطلاعی ندارم، اما میتوانم بگویم در خانواده من واقعیت، همیشه در دسترس بوده.
* اتفاقا در «صد برادر»، هرگز ظرف خاکستر مرده دیده نشد. این مسئله در همان آغاز، بهعنوان دلیل اصلی جمع شدن برادران ذکر شده بود: آنها قصد داشتند بهدنبال کوزهای باشند که حاوی «خاکستر قدیمی» است، اما هیچوقت چشمشان به آن نمیخورد.
ظرف خاکستر مرده کار خود را انجام میدهد. کتاب را شروع میکند و ظهور مجدد آن اشتباه آشکاری است. با این حال، وقتی پدر خودش را در سقف نشان داد، این امکان وجود داشت که ظرف خاکستر زیادی و غیرضروری باشد.
* درست است. پس از خواندن این رمان، دست آخر باور کردم که «همه مردان برادر هستند»، و بحث بر سر نحوه رفتار ما با یکدیگر است. در اولین کتاب شما، یک همسایه، معلم و دوست؛ و در کتاب دوم، یک برادر. احساساتی که پیرامون این نقشها رشد کرده است احتمالا از اهمیت آنها میگوید، و این واقعیت که ما اغلب ترجیح میدهیم احساسات افرادی که به آنها وابسته هستیم، برانگیزیم تا اینکه واقعبینانه آنها را تصدیق کنیم، و این امر احتمالا ناشی از ناراحتی ما از نیاز به افراد دیگر است. کار شما انتقادی به فردگرایی است (نه فردیت)، خصوصا آنطور که در میان مردم تصور میشود.
همه مردان باید درباره نقشهای فرهنگی خود و فرصتهای خود در عمل و همدلی بسیار فکر کنند. پیت و داگ، راوی «انتخاب آقای رابینسون» و «صد برادر» دائما به این موارد فکر میکنند. رمانها در حقیقت سوابق احساسات آنها هستند. متاسفانه، نیتهای خوب و بینش مردانه این آقایان نمیتواند بدبختی برآمده از روانرنجوری آنها را اصلاح کند. اینها مردانی هستند که به افراد نزدیک خود آسیب میرسانند. میتوان گفت صدمه زدنِ ناخواسته به مردم، سپس احساس گناه و پشیمانی ملودراماتیک، یکی از محبوبترین نقشهای مردانه فرهنگ ماست. بسیاری از ادبیات به توصیف زندگی درونی افراد وحشی دوستداشتنی اختصاص پیدا کرده.
* برگرفته از نشریه بوکفروم



