روزنامه هفت صبح | یک: مرگ لویی چهاردهم: مرگ لویی چهاردهم فیلمی‌درباره تباهی جسم است. جسم‌؛ همان امر مادی و پیش پا افتاده که عموما در سینما و ادبیات به نفع امورات معنوی و متعالی نادیده گرفته می‌شود. اینجا جسم‌،‌ این مجموعه مرموز گوشت و استخوان و رگ و پی، ذهن تماشاگر را اشغال می‌کند. مرگ لویی چهاردهم مطالعه‌ای سختگیرانه است بر مفهوم زوال. وقایع نگاری مرگ مشهورترین پادشاه اروپا در سده‌های میانه. مردی که ۷۲سال سلطنت کرد و حالا در انتهای عمر چسبیده بر بستر و در میان خدمتکاران و پزشکان با شبح مرگ دست به گریبان است.

دوربین آلبرت سرا فیلمساز کاتالونیایی لحظه‌ای این موجود را رها نمی‌کند. همچون پدیده‌ای میکروسکوپی. دوربین تقریبا در تمام فیلم کمترین فاصله را با جسم لویی چهاردهم دارد. تباهی از ساق پای پیرمرد به نمایش گذاشته می‌شود. دیابت که به قانقاریا تبدیل شده است و پای چپ پادشاه پرشوکت را به شقه‌ای گوشت متعفن و سیاه بدل می‌کند. فیلم با دقتی متناسب با مستندهای پزشکی - تاریخی بی بی سی تلاش نافرجام پزشک دربار و اطبای سوربن و مرد شیادی از مارسی برای درمان شاه بیمار را برایمان روایت می‌کند. در فضایی عموما سرخ و طلایی.

‌قاب‌هایی استیلیزه که نقاشی‌های رامبرانت و روبنس را تداعی می‌کنند. قاب‌هایی ایستا و مستحکم که در آن کوچکترین حرکت، تاثیری چند برابر پیدا می‌کنند. یک سرفه‌،‌ یک پلک زدن‌، یک ناله. مهم‌ترین کنش در داستانی این چنین سنگین و پوچ چهره پادشاه است. ژان پی‌یر لئو همان نوجوان فیلم چهارصد ضربه و شش فیلم دیگر تروفو اینجا در کهنسالی نقش پادشاه بد طالع را با هنرمندی غریبی ایفا می‌کند. حرکات چشم و ابروی شاه بیمار در قاب‌های زیبای کارگردان‌‌،‌ جملات کوتاه و منقطع‌اش‌، نگاه حسرتبارانه‌اش بر دوشیزگان جوان که حالا در دنیایی بدون حضور او به امورات عشق و بازیگوشی خواهند پرداخت‌، تلاش جانفرسایش برای خوردن قطره‌ای آب و عجزش در تمیز کردن یقه خیس لباسش‌، پرتره لویی چهاردهم را در حافظه تماشاگر ثبت می‌کند.

این شاید بهترین نقش آفرینی ژان پی‌یر لئو تا به امروز باشد و مستحق بهترین جوایز سینمایی. شاید داوران کن ۲۰۱۶ اگر انصاف بیشتری داشتند جایزه بازیگری را به جای شهاب حسینی به این بازیگر کهنه کار می‌دادند که پروسه‌ای سهمگین و رعب آور را در این فیلم عجیب و سخت آلبرت سرا از سر گذرانده است. فصل انتهایی فیلم سزاوار مقایسه با بهترین آثار بونوئل است. پزشکان شکست خورده در ماموریت نجات پادشاه پیر‌،‌ جسد او را کالبدشکافی می‌کنند. امعا و احشا را با دقت بیرون می‌آورند. روده‌های لزج و سیاه و بقایای مردانگی. فاگون پزشک دربار آخرین جملات فیلم را بر زبان می‌آورد: ‌ما شکست خوردیم … دفعه بعد بهترعمل می‌کنیم.
مرگ لویی چهاردهم فیلمی ‌زیبا‌،‌ سخت و سنگدلانه است. فیلمی‌که به شکلی متناقض برایتان آواها و تصاویر و جملاتی از ملک‌الموت لویی بونوئل‌، «‌مرگ ایوان ایلیچ» تولستوی و «شکمبارگی» فرری را تداعی می‌کند و در عین حال به عنوان تجربه‌ای جسورانه و یکه در تاریخ سینما باقی می‌ماند.

* دو: سییرا نوادا: دو ساعت و چهل و پنج دقیقه مهمان یک خانواده بزرگ رومانیایی هستیم. در میان آنها. آن قدر واقع نمایانه که شما می‌توانید بوی سیگار انباشته شده در آشپزخانه و ‌صدای جلز و ولز روغن در ماهیتابه را حس کنید. آن قدر واقعی که شما گاه می‌خواهید به وسط بحث‌ها بپرید و اظهار نظر کنید. گاه دلتان می‌خواهد سرتان را از پنجره بیرون ببرید و به کارگرهای ساختمانی خانه بغلی بگویید صدای دریل‌شان را کم کنند اینجا قرار است یک مراسم مذهبی برگزار شود. این معجزه کریستی پویو است که یک دهه قبل قدرت و تکنیکش را در کمدی جاودان آقای لازارسکو دیده بودیم. قالب فیلم آشناست.

جمع شدن گروهی از اعضای خانواده برای مراسمی‌ و سپس نمایش برخوردها و حوادثی که در این میان رخ می‌دهد. مثل ریچل ازدواج می‌کند جاناتان دمی ‌فقید و یه حبه قند رضا میرکریمی. داستان اینجا حول مراسم چهلم پدر خانواده است. فرزندان‌،‌ خاله و خاله زاده‌ها و گروهی از دوستان در یک آپارتمان کوچک رومانیایی جمع شده‌اند. مثل همان آپارتمانی که در تونی اردمن هم دیده بودیم. مردمی‌خونگرم، مذهبی و آتشین مزاج. دوربین در میانه این آپارتمان کوچک ایستاده است و شما مردمانی را می‌بینید که وارد اتاق‌ها می‌شوند و به آشپزخانه می‌روند و بحث می‌کنند و می‌خندند و گریه می‌کنند و فریاد سر می‌دهند و طعنه می‌زنند.

عناصر نمایشی در میان لایه‌ای ضخیم از واقع نمایی پیچیده شده‌اند. ارکستر فیلم بدون حتی یک غلط می‌نوازد. مجموعه بازیگران‌، ‌معنای جدیدی از واقع نمایی را به نمایش می‌گذارند و مهم‌تر از همه آنکه این واقع نمایی غلیظ کوچکترین لطمه‌ای به ریتم و جذابیت فیلم نمی‌زند. پویو با ظرافت خود را از دنیای فیلم حذف کرده است و با وسواس هوای تماشاگر خود را دارد. برای همین شما گذر این دو ساعت و چهل و پنج دقیقه را متوجه نمی‌شوید و تنها در انتهای فیلم است که شما متوجه حجم انرژی مصرف شده در این نمایش استادانه از واقعیت می‌شوید. بعد از دسیکا‌، ‌هیچ کس نتوانسته بود واقعگرایی را این چنین جذاب و سرگرم کننده به نمایش بگذارد.

درصحنه‌ای از فیلم لری مرد اول داستان می‌خواهد وارد آشپزخانه شود. دوربین بیرون ایستاده است. در ورودی آشپزخانه بسته است و شما سایه آدم‌های پرشمار داخل آشپزخانه را از ورای شیشه مات می‌بینید. لری در را باز می‌کند و وارد می‌شود. دوربین اما همان بیرون می‌ماند. در انتهای تصویر یکی دو نفر در حال سیگار کشیدن هستند. معلوم می‌شود یکی از مهمان‌ها رابطه خوبی با سیگار ندارد پس سیگاری‌ها به این آشپزخانه کوچک تبعید شده‌اند. در جلوی تصویر ساندرا خواهر لری در حال سرخ کردن چیزی روی گاز است.

مشخص است که حواسش است بوی سیگار و سرخ کردنی‌اش از آشپزخانه بیرون نرود و صدای بحث کردن مهمان‌ها بچه کوچکش را در اتاق مجاور از خواب نپراند. پس وقتی لری وارد می‌شود ساندرا بلافاصله در آشپزخانه را دوباره می‌بندد. در کمتر از سی ثانیه سه نفر دیگر وارد و خارج می‌شوند و ساندرا هربار در حالیکه یکدستش روی دستگیره ماهیتابه است، با وسواس و به سرعت در را به روی دوربین و ما می‌بندد. تصویری آنچنان آشنا که گویی به تماشاگر می‌گوید:«عزیزم به من اعتماد کن. این نمایش یک مهمانی نیست. یک مهمانی واقعی است. بیا تو چرا دم در ایستادی؟»

در چنین اتمسفری فیلم مانند برخی از بهترین فیلم‌های دهه گذشته تبلیغ مداراست. تبلیغ کنارآمدن با زندگی‌، ‌این‌که؛ کاریش نمی‌شود کرد. این که هرگز نمی‌توانیم به کنه واقعی ماجرا پی ببریم و این که به شکل غیرمنصفانه‌ای هرکسی خودرا محق می‌داند. این دیدگاه در دو سطح مختلف در فیلم بروز پیدا می‌کند. در بحث و جدل درباره ماهیت حوادثی تروریستی و سیاسی مثل حمله به شارلی ابدو‌، ماجرای یازده سپتامبر و زندگی در دوران چائوشسکو. و سطح دیگر منازعات و خاطرات و سوءتفاهمات خانوادگی است. این که چه کسی حق دارد و چه کسی مجرم است؟‌ و در نهایت می‌رسیم به لبخند آدم‌ها به روی یکدیگر. سییرا نوادا هرچند فاقد آن حرکت و کنش دینامیک و درونی آدم‌ها در همتای آمریکایی‌اش یعنی «ریچل ازدواج می‌کند» است اما در نهایت تجربه‌ای دلپذیر و متواضعانه محسوب می‌شود که درعین حال با جاه طلبی لذتبخشی ساخته شده است‌.

*‌ سه: زنان قرن بیستم: «زنان قرن بیستم» از همان دست فیلم‌هایی است که کلمه‌ای برای توصیفش ندارم. نمی‌دانم بگویم فیلمی‌در توصیف آزادی است یا مثلا درباره جاذبه پنهان آزاد بودن یا حتی جاذبه تباه کننده آزاد بودن‌. اصلا نمی‌دانم بدون زندگی در آمریکای دهه ۷۰ می‌توانیم از احساسات نهفته در این فیلم حرف بزنیم یا نه. این احساس ناب مدرنیته،‌ این لمس ناگهانی « آزادی » که در آن دهه حس شد و بلافاصله‌، زوالش شروع شد. این درخشش ناگهانی نور لحظه‌ای قبل از آنکه چیرگی تاریکی آغاز شود. حتی نمی‌دانم می‌شود این فیلم را آخرین فیلم از نهضت مشترکی دانست که در دهه ۷۰ با «منهتن - نشویل »شروع شد یا نه؟‌

در کنار فیلم‌هایی که بعدها جارموش و لینکلیتر و بمباک و سوفی کاپولا و گاه الکساندر پین می‌سازند و شباهت‌هایش با فیلم‌هایی مثل حال بچه‌ها خوب است‌، ‌مبتدی‌ها (beginners) و یا ریچل ازدواج می‌کند. می‌شود از سبکی و مکتبی فیلم حرف زد‌؟ چنین کیفیتی را می‌شود توصیف کرد؟ یا از آگاهی شگفت‌انگیزش بر مقوله زمان و عمر. می‌بینید؟‌خیلی چیزها را نمی‌دانم. اما می‌دانم که این بهترین فیلمی ‌بود که در چند سال گذشته دیده‌ام. به نظرم روایت سرسام آزادی است.

اون سخنرانی جیمی‌کارتر وسط فیلم همان دیدگاه فیلمساز و شاید مادر باشه. این آزادی هیجان انگیز به سمت شکست محتوم حرکت می‌کند چون بر فردیت و سلیقه شخصی در مقابل منافع جمعی تاکید می‌کند. دوران هیجان انگیزی بوده اما شکستش حتمی ‌بوده است. مصداق‌ها و مثال‌های نقض راه را برای درک داستان می‌بندند. مسئله حقوق زنان هم دستمایه فیلم نیست. مسئله همان طور که در سخنرانی کارتر هست و یا در واکنش‌های مادر‌، عجیب بودن یک دوره گذار است. در جاذبه شگفت‌انگیز آزادی کامل و یوتوپیایی که در مجموعه عکس‌های سیاه و سفید لابه‌لای فیلم می‌توانید ببینید. و درک این واقعیت که این دوره آغاز سقوط هم بوده. فیلم راحتی نیست.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.