روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا بنده باز هم برای چندمین بارعرض میکنم « کرونا » محسنات فراوانی دارد که بسیار باید قدر بدانیم. فقط یکی از هزاران خوبی این دوست جدید اینه که داخل تاکسی همه ماسک میزنند و کسی کلا دیگه حرف نمیزنه و این مسئله برای منِ گریزان از جامعه، یعنی نعمت. منی که همیشه برایم سوار شدنِ تاکسی در مسیرهای طولانی، عذابی بود الیم، این روزها با فراغ بال ماسک میزنم و لذت میبرم که هیچکس لام تا کام حرف نمیزنه. در حقیقت لذت میبردم؛ تا امروز…
امروز سوار تاکسی بودم و در صندلی عقب به همراه آقای محترمی، کِیف میکردیم از این که مسافرِ سومی وجود ندارد که موبایلش زنگ زد:
- « سلام… چطوری؟… دارم میرم برای مغازه خرید کنم… پشت شهرداری دیگه، کجا میرم همیشه…خدافظ.» با توجه به این که مسیرمون به سمت میدان تجریش بود، مشخص بود که اطلاعاتِ غلطی ارائه کرده و درصدد انجامِ غلطی ست و ظواهر ایشون هم نشان میداد که اصلا هم قصد خرید برای مغازه را ندارد… ولی به ما چه…
دوباره موبایل زنگ زد… زیر لب یه « اوه اوه » گفت و قبل از این که گوشی رو بردارد به من گفت:- « ببخشیدا… ولی وقتی گوشی رو گذاشتم درِ گوشِت، یه کلمه بگو میدون انقلاب.» قبل از این که توانایی گفتن کلمه « جان؟ » رو پیدا کنم، گوشی رو برداشت: - « چیه دیگه… علیک سلام…بله؟…بله…بله… الان میدون انقلابم…میخوای از این آقا بپرسی؟…گوشی…» گوشی رو چسبوند درِ گوش من و به سبک گویندگان خبر ناشنوایان، توضیح داد که یه سلام علیکی بکنم و لوکیشن رو به جای « پل رومی »، « میدانِ انقلاب » اعلام کنم…
- « بله؟» خانمی از اون ور خط، بعد از گفتن چیزی شبیهِ سلام، پرسید که الان کجایین… همینجور که نگاهم به طرف بود با دهنی خشک گفتم : « والا… ظاهرا میدون انقلاب…» - « دیدی؟… خیالت راحت شد؟… برم به بدبختیهام برسم؟…» بعد از این که همسرشون اجازه دادند که ایشون بره به بدبختیهاش برسه، قطع کرد و یه تشکری از من کرد و از راننده هم که با دهانِ باز از تو آینه ماجرا رو دنبال میکرد، عذرخواهی کرد…
نفسش هنوز درست بالا نیومده بود که موبایله دوباره زنگ زد… با همون سَبکِ قبلی، قبل از این که گوشی رو جواب بده، بنده رو در جریان پلانِ بعدی گذاشت:- « ببخشیدا… وقتی گوشی رو گذاشتم درِ گوشت، یک کلمه بگو « آبی»… آمادهای؟» قبل از این که فرصت پیدا کنم که بگویم « آقا ولم کن »، گوشی رو برداشت: - « بله؟… علیک سلام… بابا ول کن تورو خدا… ای بابا … ای بابا…» دوباره برگشت طرف من و همانطور که زبانِ بدن رو کار میانداخت، با صدای بلندی که همسرشون پای تلفن بشنوه، گفت: « آقا ببخشید… پیراهنِ من چه رنگیه…» و گوشی رو چسبوند به گوش من…
من هم مثل یک کاسکو دست آموز و با ادب، با وجود این که پیرهنش زرشکی بود، گفتم : « آبی» دوباره از همسرش اجازه گرفت که بره به بدبختیهاش برسه و از من تشکر کرد و از راننده که همچین اعجوبهای تا حالا ندیده بود، عذرخواهی. هنوز نفس عمیقش به جانش ننشسته بود که موبایل بیصاحابش دوباره زنگ زد… از همون پشت ماسک، پریدن رنگش مشخص بود. راننده و من هم نگران، پیگیر ماجرا بودیم که این دفعه چه چیزی باید ببافیم. ولی طرف هم شوکه شده بود و ظاهرا جواب این یکی سوال رو نمیدونست: « یعنی چی؟… این دیگه غیر عادیه…»
یه نگاهی به من کرد و با چشمهاش سوال میکرد که حالا چه غلطی بکنه… - « جانم عزیزم؟… جان؟… از میدون انقلاب و خودم با پیرهنِ آبی عکس بگیرم؟…» خب، ظاهرا فکر اینجاش رو نکرده بود. - « آقا ممنون. من همینجا پیاده میشم…» خودشو به بیرون پرت کرد و اولین موتوری که دید، پرید پشتش و فریاد زد: « گوله برو میدون انقلاب… سر راه هم دمِ یه لباس فروشی وایسا… گاااااز بده فقط…» خیلی دوست داشتم این پدیده رو بدون ماسک هم ببینم.



