روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا یکی از معضلات من اینه که چون معمولا اطرافیان من، سوژههای من هستند،کاری کنم که خودشون ندونن سوژهن. بنابراین نباید این ستون رو بخونن. لذا دامنه انتخاب، محدوده. که اگر اینطور نبود و هیچ کدوم از اطرافیان نمیدونستن که «دنده عقب » وجود داره، حرفها و حدیثها و ماجراها داشتم براتون.ولی حیف که دستم بسته ست.تازه اگر بخوام چیزی هم از دور و بریها بگم،باید یکی به نعل و یکی به میخ بزنم که بهشون برنخوره یا حداقل خودشون رو جلوی من سانسور نکنن. بگذریم…
در محل زندگی من، سوپر مارکتی هست که من معمولا ازش خرید میکنم. هیچوقت با صاحبش، صحبت خاصی نمیکردم و مکالماتم باهاش فقط در حد سلام و علیک و خرید کردن بوده و والسلام.تا اینکه پارسال به این داستان کرونا رسیدیم و مسئله ماسک و دستکش و مایع ضد عفونی و اینها… و مثل تمومِ عالَم، ایشون هم اون رویِ عجیب و غریب خودش رو نشون داد…
این بزرگوار ظاهرا در این حدودا شصت سالی که از خدا عمر گرفته بود، یک وسواس بسیار شدیدی در نهانش وجود داشته و از همون روزهایی که اعلام کردن این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست،بقالیاش شبیه آزمایشگاههای تخصصی و خط مقدم مبارزه با کرونا شد.
اون روزهای اول بحران که برای خرید به مغازهاش رفتم، دیدم که از در و دیوارِ مغازه سوژه میریزه و حداقل برای یکی دو ماهی دستم پُره…
ماسک و گارد زده بود به صورتش و اطراف دخل رو تا فاصله یک متر از سقف تا زمین نایلون کشیده بود و خودش در درون آن سنگر گرفته بود. شاگردهایش هم البسهای همچون پرستاران دلسوز پوشیده بودند و هیچکس اجازه لمس اجناس رو نداشت و مثل مجرمین با مشتریان برخورد میکردند. الکل بود که از در و دیوار میچکید و روی هوا اسپری میشد.
خب، اولین قدم من این بود که مشغول معاشرت شوم و در قدم دوم سر در بیارم که اولا این بزرگوارِ گارد گرفته، اهل مطبوعات هست یا نه و ثانیا احیانا این ستون رو میخونه یا نه که سر فرصت بیفتم به جونش. با نذر و نیاز که ایشالا فقط اهل موبایله و با رسانههای کاغذی کاری نداره و با ذوقِ اینکه خدا برام رسونده، رفتم سراغش:
- « به به… به به… چه کار خوبی کردی اینجوری محافظت کردی… چقدر عاقلانه… احسنت به شما»یه چیزی در جواب گفت که معنی تشکر داشت ولی کلماتش از پشت آن همه وسایل حفاظتی خیلی مفهوم نبود. با هوشی وافر، تیر اول رو زدم: - « تو روزنامهای جایی خوندی این کار رو باید بکنی؟…» سری به نشانه نفی تکان داد. ولی باید مطمئن میشدم.
-«از دور و وریها بهتون گفتن؟… از تو روزنامهای جایی خوندن که اینجوری کنین با خودتون؟ از اطرافیان کسی اهل مطالعه مطبوعات هست؟»
آقا ماسک و گارد رو طی یک عملیاتی از روی صورتش زد کنار و یه نفسی تازه کرد و گفت:-«آخه تو روزنامه، چیز به درد بخوری میبینی که من برم بخونم؟… حیفِ وقت نیست؟ حیفِ عمر نیست؟ حیفِ چشم نیست؟… شما مگه روزنامه میخونی؟»
با توجه به روند مکالمه،ادامه نخ رو مجبور شدم بگیرم:« نه بابا… بیکارم مگه؟» / «آفرین… باریکالله… همهش چرته… یعنی از دَم… » / «بله… بله… » در میان الکلهایی که همکاران این دوست عزیز به اجناس میپاشیدند، گیر کرده بودم و بزرگوار هم به صنف ما میتاخت و به صغیر و کبیر هم رحم نمیکرد.
با عذاب وجدان از اینکه توانایی دفاع از حقوق مظلوم همکاران را ندارم،مشغول خرید بودم که یکی از دوستانی که زندگینامه من کف دستشه و همیشه دوست داشتم رفاقتم رو باهاش تکذیب کنم، وارد مغازه شد و تا منو دید هوار کشید که :-« وااای… ببین کی اینجاست… سالارِ همه روزنامه موزنامهها… ببینم سلطان… شما که توی روزنامه موزنامهای، میدونی تا کی این بدبختی ادامه داره؟»
آقا خیلی حیف شد… از همه جهت مغازه خوبی بود؛ کلی سرگرم میشدین تو این روزها… ولی دیگه ماندن، جایز نبود. قسمت نشد دیگه…



