روزنامه هفت صبح ، آنالی اکبری | از دخترم پرسیدم: «به نظرت امروز درباره چی بنویسم؟» مثل کسی که هزاران ایده در چنته دارد، بدون مکث گفت: «راجع به گیاهان!» بعد توضیح مختصری درباره آب و نور و خاک و فرمانِ «برگها را نکنیم» و «گلها را له نکنیم» داد و در پایان، مثل کسی که یک سر دارد و هزار سودا به سمت اسباب بازیهایش برگشت و گفت: «بقیهش رو خودت بنویس. دیگه نمیتونم کمک کنم.»
از او تشکر کردم و جدی جدی یاد گیاهان افتادم. یاد درختهای قطورِ پر برگِ کمانی ولیعصر و کوچههای دروس، یاد سبزیِ فلسطین و بلوار کشاورز، یاد شکوهِ سبزِ چناران، یاد خانه رویاییِ الهیه که گم شده بود لای پیچکها. یاد آگهیهای ترغیب کننده املاک افتادم: واقع در خیابانی مشجر، حیاط پر درختِ باصفا. یاد لذت اشتراکی آدمها افتادم: میز و صندلی چوبی و دو استکان چای وسط باغچهای سبز، کنار گل و برگ و سبزی. یاد خاطراتِ همه جاییِ شمعدانیهای مادربزرگ افتادم. یاد رویای بوی خاکِ خیس و عطر شببو.
وقتی همه میدانیم زیبایی خانه و محله به درختان و سرسبزیاش است، چرا در هر کوچه و خیابانی درخت نمیکاریم؟ وقتی میشود آسان و کم خرج به رویایی رنگین و عطرآگین دست یافت، چرا بالکن خانهها را پر از گلدان نمیکنیم؟ چرا شلوارهای قهوهایِ خشتک سوراخ و دبههای ترشی را از لبه بالکن برنمیداریم و جایش شمعدانی نمیگذاریم؟
چرا بیلی به خاکِ خشکِ باغچه کوچک جلوی خانه نمیزنیم و دانهای نمیکاریم؟ چرا عصرها، آب پاش در دست، روحمان را با آب دادن به گیاهان خانهمان جلا نمیدهیم؟ چرا نمیگذاریم سبزی و صفا و زیبایی، محلهمان را در آغوش بگیرد؟ چرا عادت کردیم به تماشای زشتی و خشکی؟برگهای سبز، روح زندگی میدمند در تنِ بیرنگِ شهر و خیابان. چرا از این خاک بارور بهترین استفاده را نمیکنیم؟



