روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | در بچگی بازی‌ای داشتیم به نام «برگخواری». راستش این اسم را همین حالا رویش گذاشتم و در آن زمان فقط سه تایی به هم نگاه می‌کردیم، دندان‌ها را بیرون می‌ریختیم و مثل هیولایی تازه از دخمه بیرون آمده می‌گفتیم: «بریم برگ بخوریم!» قاعده بازی چنین بود که هر بار درخت- گیاه جدیدی را برمی‌گزیدیم، برگش را می‌کندیم، با آبِ خنک بیرون آمده از شلنگ قرمز می‌شستیمش، لوله‌اش می‌کردیم و بر دهان می‌گذاشتیم و معمولاً یکی دو ثانیه بعد اوق زنان، کل محتویات را بیرون می‌پاشیدیم.

در این بین فقط ساقه و برگ درخت مو بود که شرافتش را ثابت کرده و توانسته بود پله‌های ترقی را تند تند بالا برود و خودش را به مدارج دلمه‌ای برساند. چند باری خواستیم شانسی هم برای پیشرفت برگ درخت چنار قائل شویم، اما لعنتی چغر بود و بد بدن. از گلو پایین نمی‌رفت. بعضی از برگ‌هایی که در آزمونِ خورده شدن مردود می‌شدند به بخش دارویی می‌رفتند. در این بخش برگ را جوری فشار می‌دادیم که عصاره‌اش بیرون بپاشد. عصاره را مثل کرم مرطوب کننده به پوست دست می‌مالیدیم و منتظر نتیجه می‌ماندیم. این‌که دقیقاً منتظر چی بودیم را یادم نمی‌آید، اما یکی دوباری شاهد رویش گونه‌هایی از جوش و زگیل شدیم و به ناچار پرونده برگ را بستیم. «لعنتی! تو به هیچ دردی نمی‌خوری.»

به گمانم بیشتر خوراکی‌هایی که حالا آنها را به چشم خوردنی‌هایی ازلی نگاه می‌کنیم، از راه همین بازی‌ها خوراکی شده‌اند. فرض کنید چند هزار سال پیش داشتید روی سیاره‌تان قدم می‌زدید و چشم‌تان می‌افتاد به یک مرغ که دارد زایمان می‌کند. اولین باری بود که این استوانه سفید را می‌دیدید، سیخونکی به رفیق‌تان می‌زدید که: «هی! نگاه کن. پایه‌ای بخوریمش؟» بعد دوتایی با پاهای احتمالا پر پشم به طرف مرغ و بچه‌اش می‌رفتید و هیولاوار می‌گفتید: «هی پرنده! توی این سفیده چیه؟» فشارش می‌دادید و محتویات زرد و سفیدِ شل بیرون می‌ریخت. احتمالاً در بازی بعدی بود که رفیق‌تان پیشنهاد داد: «چطوره این دفعه به جای خام خام، نیمروش کنیم؟» باشه، آن موقع از لفظ نیمرو استفاده نکرد اما ترجمه‌اش تقریباً همین می‌شود.

به سبزی‌ها نگاه کنید. مثلاً تره و جعفری و شنبلیله و گشنیز از اول برای کوکو شدن سبز شدند؟ حدس من این است که آدم‌هایی بودند که هفته‌ای چند بار دور هم جمع می‌شدند و می‌گفتند: «بیاین این دفعه این‌هارو با هم قاطی کنیم. یکی از این، دوتا از اون.» و هر بار که کمتر اوق می‌زدند، مدالی به یکی از سبزی‌ها اعطا می‌کردند. «آفرین شیوید، بهت افتخار می‌کنم.» «شنبلیله، واقعاً سربلندم کردی. کارت خوب بود رفیق.»به نظرم وقتش است بزنیم به کوه و جنگل و بازی را ادامه دهیم. چند وقت است که چیز جدیدی را نچشیده‌ایم؟ برگ‌ها و علف‌ها و دانه‌ها و میوه‌هایی هستند که چشم انتظار ما هستند. یا قرار است عاشقمان کنند، یا مسموم‌مان.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - تک نگاریرا اینجا بخوانید.