روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا راستش رو بخواین من خودم وسواسیام و خودکارهای روی میزم هم باید به ترتیب چیده بشن… ولی امروز با موردی برخورد کردم که به خودم بسیار امیدوار شدم.برای فرستادن یک کاتولوگ برای یکی از دوستان، دست به دامانِ یکی از این پیکهای اینترنتی شدم و به محض اینکه ارتباط برقرار شد و مسیر موردنظر را یکی از این عزیزان تایید فرمودند، موبایلم زنگ زد… راکب محترم موتور بود که برخلاف همه دوستان زحمتکششان، منتظر تماس من نمانده بودند: -«سلام… وقتتون بخیر… آدرستون دقیقا کجاست؟…»
همینطور که کِیف میکردم از ادب و فهم این عزیز، آدرس رو بهش دادم:-«پلاک ۱۰هستم… فقط کارم عجلهاییه… الان هم میام دم در» / «کدوم زنگ؟» / « زنگمون هم شماره ۱۰ هست، ولی من خودم دارم میام دم در» / «پلاک ۱۰٫٫٫ زنگ ۱۰٫٫٫ کدوم طبقه میشه؟» / « طبقه چهارم… اونم مهم نیست… من الان دم در هستم»بدون اینکه گوشی رو قطع کنه، گزارش لحظه به لحظه بهم میداد:- «من الان یک چهارراه با شما فاصله دارم… الان پشت چراغ قرمز هستم… ۱۰ ثانیه مانده… ۸ثانیه مانده… ۵ ثانیه مانده… بله… چراغ سبز شد.من راه افتادم…
ماشین جلویی داره مسافر پیاده میکنه… راه افتاد… من هم راه افتادم… پیچیدم تو کوچه تون… پلاک ۱۰٫٫٫ چی تنتونه؟» همانطور که مات و متحیر مانده بودم از حرف زدنهای ممتد دوست عزیزم گفتم:-« ایناهاشم دیگه… کسی غیر از من اینجا نیست… دارم برات دست تکون میدم… یه خورده هم عجله کن بیزحمت» / « پیرهنتون چه رنگیه؟» / « ای بابا… سبزه… ایناهاشم…ایناهاشم…» / « بله، زیارتتون کردم…»خلاصه بعد از اینکه با چند سوال انحرافی و پلیسی مطمئن شد من همونیام که مشغول صحبت هستم، جلوی خونه ترمز کرد. با خونسردیِ تمام، کلاه کاسکتش رو در آورد و یه فوتی روش کرد و گذاشت روی باک موتور… قبل از اینکه به من نگاه کنه، چهره مبارکش را در آینه موتورش چک کرد و سبیلهای کوتاه و کم پشتش رو یه مالشی داد:«من در خدمت شمام…» / « لطف دارین… این بسته رو ببرین به این آدرس.»
قبل از گرفتن بسته، برگه آدرس رو گرفت… با دقت و خونسردی کامل، آدرس را با صدای بلند خواند:-«درسته؟» / «بله دیگه… من خودم نوشتم اینی رو که خوندین…» / « خب… فقط این کوچه کاشفی که نوشتین، اینور میدونه یا اونور میدون؟» / « نمیدونم دقیقا… لطف کن اونجا که رسیدی بپرس… » خب ظاهرا حرفی بیمعنی زده بودم… چون بلافاصله گوشیش رو درآورد که از روی نقشه، هدف رو به طور دقیق، شناسایی و بعد عملیات سریاش را شروع کند… چند دقیقهای جلوی چشمان نگران من با خونسردی دنبال کوچه موردنظر گشت:« آها… ایناهاش… اون ور میدونه…» / « خیلی ممنون از اطلاعتون…»
مختصری گرد وخاکِ نشسته بر کلاه کاسکت را با دو فوت محکم از بین برد و متاسفانه قبل از این که بر سر بگذارد، نکته مهمی توجهش را جلب کرد و آن هم ناهمگونیِ یک عدد از تار سبیلهای این سمت با آن سمت بود. باز هم من رو که از استرس، این پا و آن پا میکردم به هیچ گرفت و در آینه موتور، مشکل به وجود آمده را رفع کرد و چند عدد ریزگردی که در این چند ثانیه روی کلاه نشسته بودند را با یک فوت دیگر به هوا فرستاد و بسته موردنظر را از من گرفت… و اینجا بود که من یکی از مهلکترین اشتباهات زندگی ام را مرتکب شدم:- «لطف کن، هم یک مقداری عجله کن و هم مواظب باش که بسته تا نشود… کاتالوگه… حتما سالم برسه…»
آقا گفتن این جمله همان و برداشتنِ دوباره کلاه همان… البته من بلافاصله متوجه شدم که چه غلطی کردم ولی دیگر دیر شده بود و راکب محترم پیاده شده و مشغول جاسازی بسته شده بود، به طوری که اگر از هواپیما هم به بیرون پرت میکردیم، بیهیچ شکی سالم و بینقص به زمین میرسید…بعد از مراسم بستهبندی و تنظیم مجدد سبیلها و فوت کردن کاسکت، بالاخره راه افتاد…از تماسهای مکررش که شلوغی خیابانها را به من یادآوری میکرد و اصرار داشت نگران نشوم که بگذریم، ظاهرا مصیبت اصلی، تحویل کاتولوگ به دوستم بوده… به دلیل اینکه دوستم بعد از تحویل، زنگ زد که:-«بابا این رو از کجا گیر آوردی تو؟… یه ساعته داره منو سین جیم میکنه که مطمئن شه خودمم… آخر سر هم کارت ملی نشونش دادم… تازه گیر داده چرا تو عکس سبیل داری، الان نداری؟…»



