روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | جایی نوشته بود: «خاطرات بچگی دهه شصتیها یه جوریه انگار همه توی یه خونه زندگی میکردن» راست میگفت. کودکی ما در دهه هفتاد گذشت. سالهای گیر کردنِ کله در یقه تنگ بافتنیهای دستبافت. سالهای صعود از قله رختخوابها و سقوط با پتوهای ملافه پوشِ خانه مادربزرگ. سالهای حکومتِ جولز و جولی و چوبین و برونکا. سالهای توپهای شوت شدهای که یک هفته طول می کشید به دروازه حریف برسند. سالهای جنتلمن بودن به سبک واکی بایاشی. سالهای کوچک شدنِ خاله ریزه. سالهای سگهایی به نام زمبه و رکس و بوشوگ. سالهای بچههای آواره و بیخانمان در جستوجوی مادرهای رفته…
همه ما در یک ظهر جمعه با شکم خالی، قاشق چنگالها را روی میز کوبیده و همراه با چند بچه هم سن و سال دیگر یک صدا خواندهایم: «ساعت یک و نیم شد، از غذا خبری نیست، مگه مسخره کردین؟ مگه مسخره کردین؟» همه ما زمانی شلوار جینی با زانوی وصله شده پوشیدهایم و موهایمان را قارچی و بعد کُرنلی اصلاح کردهایم و چند سال بعد با مدل موی سوسکی به قله جذابیت صعود کردهایم. همه ما تجربه سه نفری روی نیمکت کلاس نشستن را داریم و به عنوان یک «وسطی» زمان امتحان از نیمکت پایین خزیده و روی زمین نشستهایم. همه ما ماجرای «جنین در توالت مدرسه» را شنیدهایم یا برای کسی تعریف کردهایم.
همه ما تابستانی را با تفنگ آبپاش قرمز وطنیِ چندبار مصرف و جوجه رنگی و وسطی و استپ آزاد و استپ هوایی گذراندهایم و دو نفره سوار تاب شدهایم (یکی ایستاده و دیگری نشسته) و خوابیده بر روی شکم از سرسره احتمالا دایناسوری پایین آمدهایم. همه ما از بستنی فروش جلوی مدرسه، یخمک و نوشمک خریده، به زور دندان از وسط نصفش کرده و با رفیق صمیمیمان خورده و چسبناک و چرک به خانه برگشتهایم. همه ما دستکم یکبار توی صف نانوایی ایستادهایم و سکهای کف دست شاطر گذاشتهایم. همه ما روزهای آخر اسفند را برای زودتر رسیدن چهارشنبه سوری و نوروز و پوشیدن کفش و لباس باشکوه عید شمردهایم. همه ما در روزهای عید دیدنی، با خجالت اسکناس نوی عیدی را از دست صاحبخانه گرفته و در کسری از ثانیه برای خرج کردنش نقشه کشیدهایم.
همه ما با نی توی شیشه نوشابهای که پیشمان امانت بود قل قل کردهایم، سس خرسی را روی تن کلفت پیتزا مخلوط یا مخصوصِ سرشار از فلفل دلمهای خالی کردهایم و ناخن روی جلدِ نایلونی کتاب درسی کشیدهایم و برای عکسهای کتاب، با خودکار آبی سبیل گذاشتهایم و با ماشین حساب گوگوش نوشتهایم و گروهی جمع شدهایم دور تلفن و شمارهای رندوم گرفته و در گوش مخاطب ناشناس فوت کرده و از خنده ریسه رفتهایم.
همه ما با ضربه توپ، چند گلدان شمعدانی و چند شیشه شکستهایم و روی صندلی جلوی پیکان، جایی حوالی دنده نشستهایم و برای دسته شکسته آتاری اشک ریختهایم و عصر جمعه دچار اضطرابِ مشقهای ننوشته و شعرهای حفظ نکرده شدهایم و یک روز صبح ساعت ۶ و ۳۰ دقیقه خود را به بدحالی زدهایم که از شر امتحان ترسناک ریاضی خلاص شویم.حالا یک نگاه به خودمان کنیم. مگرچند سال گذشته از آن روزها؟ این موهای سفید از کجا آمدهاند؟ کی بزرگ شدیم؟ چند سال تا بازنشستگیمان مانده؟ رفقای سالخورده، سلام!



