روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | سهماه تابستان را در پیش داریم. اینجا برایتان از۹۰ خاطره مینویسم. از آدمها، فیلمها، بازیها و… یادها.
سال پنجم دبستان موضوع انشا این بود:میخواهید چه کاره شوید؟ خب طبق روال این انشاها بازار خلبان و پلیس و شکارچی داغ داغ بود و همینطور دکتر و وکیل و فضانورد! و خب من نوشتم که میخواهم روزنامهنگار شوم. ۱۰سالم بود و این ایده برای معلم ما جالب بود. هنوز لبخندش یادم هست. خانم صنیعی. دبستان خطیر . میدان گرگان ! ماجرا مربوط به آبان ۵۸ است.
و خب علت این افاضه فضل معصومانه من، حضور چند بارهام در تحریریه روزنامه کیهان در سالهای ۵۶ و ۵۷ بود. به همراه پدرم. تحریریهای بزرگ و با سقفی بلند که پوستری از غلامرضا تختی بخشی از دیوار آن را پوشانده بود. طی حوادث انقلاب همراه پدرم در بسیاری از اتفاقات حضور داشتم. در دانشگاه تهران،اعتصاب مطبوعات،عیادت از خبرنگارهای مجروح خارجی و… پدرم حتی با اشتیاق رد خون یا بقایای مغزهای پاشیده شده روی دیوار را به من نشان میداد. بهخصوص روی دیوارهای خیابان انقلاب.
این تفنگ ژ۳ به شکلی بود که وقتی گلولهاش از بدن خارج میشد مثل یک هندوانه آن را میترکاند. دوستان مطبوعاتی پدرم را به اسم میشناختم؛آل ابراهیم ،منوچهر لطیفی، مهدی سحابی و آن لهجه مسحورکنندهاش به هنگام ایتالیایی حرف زدن، فیروز گوران (که یک ماه پیش فوت کرد و البته درروزنامه آیندگان بود) و….
خب تقدیر اینگونه بود که ۱۱ ترم در دانشگاه سختترین درسهای مهندسی را بخوانم و در یک دوربرگردان تاریخی به همان روزنامهنگاری برگردم. البته این را هم بگویم که در سال ۵۸ پدرم و دوستانش از کیهان اخراج شدند. خب طبیعی هم بود. اتمسفر حاکم بر تحریریه کیهان کاملا دست چپی بود و به عنوان مهمترین روزنامه سیاسی جمهوری اسلامی ایران یک تناقض ذاتی ایجاد میکرد. اخراجیها دورهای به صرافت افتادند که یک روزنامه موازی دربیاورند. اسمش را هم گذاشته بودند کیهان آزاد.
جلساتی داشتند و دور هم جمع میشدند اما در نهایت به جایی نرسید. گروهی ازآنها رفتند به سمت مجله گزارش و گروهی هم مجله حمل و نقل و پدرم هم دورادور با آنها همکاری میکرد … دارم از سال ۵۸ حرف میزنم. سالی پر از هیاهو و تنش و افشاگری و جنجال. به هرحال پدرم به تدریج از روزنامه نگاری دل کند و خب طبیعتا این اتفاق با خودش افسردگی شدیدی را به همراه داشت.



