روزنامه هفت صبح | برشی از کتاب مکالمه با کیارستمی نوشته گادفری چشایر. کتابی از گادفری چشایر منتشر شده با نام مکالمه با عباس کیارستمی. داستان یک گفت‌وگوی طولانی که بر سه گانه کوکر یعنی خانه دوست کجاست،‌ زندگی و دیگر هیچ و زیر درختان زیتون متمرکز شده است. بخش‌هایی از این کتاب از روز گذشته در سایت راجر ایبرت منعکس شده است.

در قسمتی از این مصاحبه چشایر درباره ایده اولیه «خانه دوست کجاست» می‌پرسد. کیارستمی هم پاسخ زیبایی می‌دهد:‌تصمیم من برای ساخت این فیلم به پسرم بهمن برمی‌گردد که آن دوران شش- هفت ساله بود.یک خانم که دوست خانوادگی‌مان بود و همیشه با بهمن مهربان بود به دیدن ما آمد. بهمن هم رفت کنار پای او روی زمین نشست. آن روز آن خانم کارش را از دست داده بود و عصبی و ناراحت بود و درد دل می‌کرد و بهمن هم با دقت به حرف‌های ما گوش می‌داد. آن خانم یک دفعه درخواست سیگار کرد و من گفتم که نداریم. اما بهمن دخالت کرد و گفت سیگار داریم.

می‌دانستم دارد دروغ می‌گوید ما سیگار نداشتیم. اما بهمن گفت سیگار داریم، توی یخچال داریم. و رفت که داخل یخچال را بگردد. خب داخل یخچال سیگار نبود و گفت باید بقیه خانه را بگردم. در آن لحظه فقط می‌خواست با آن خانم ارتباط برقرار کند. دست آخر برگشت و گفت اگر می‌خواهید من بروم برایتان سیگار بخرم. احمد برادر بزرگتر گفت من می‌روم اما من می‌دانستم که بهمن می‌خواهد این کار را انجام دهد. پس گفتم باشد بهمن برو بخر. وقتی بهمن رفت احمد را روانه کردم تا حواسش به بهمن باشد اما تا احمد به خودش بجنبد بهمن رفته بود. زمستان بود و هوا بسیار سرد. مدت زمانی طول کشید اما از بهمن خبری نشد . نگران شدیم.

رفتم بیرون و تازه یادم افتاد که روز جمعه است و مغازه‌ها تعطیل هستند. یک ساعت و نیم دنبال بهمن گشتیم. هوا تاریک شده بود. ناگهان بهمن از دل تاریکی پیدایش شد. در حالی که پاکت سیگار در دستانش بود. از او پرسیدیم از کجا توانسته سیگار تهیه کند آن هم در حالی که مغازه‌ها تعطیل هستند. در کمال تعجب فهمیدم که تا اختیاریه رفته است. جایی که حداقل چهار کیلومتر با محل زندگی ما فاصله داشت. خانه مادر من آنجا بود و بهمن می‌دانست که مغازه‌های آن محله شلوغ، جمعه باز هستند. در آن هوای سرد فقط یک تی شرت پوشیده بود بهمن. بغلش کردم. حس مسئولیتش به نسبت سنش برای من حیرت‌انگیز بود.

او بدون پاکت سیگار به خانه باز نمی‌گشت. خاطره آن روز مدت‌ها با من بود تا اینکه خاطره دیگری از یک معلم مدرسه شنیدم. معلمی که از نوشتن تکالیف یکی از شاگردانش توسط شاگرد دیگر برایم تعریف کرده بود. اینجا خبری از آن سفر طولانی فیلم خانه دوست کجاست نبود اما یاد آن روز خاص و احساس مسئولیت بهمن افتادم و دو تا داستان را با هم ترکیب کردم و خانه دوست کجاست را به وجود آوردم.

از همان اول می‌دانستم که فیلم را نمی‌توانم در تهران بسازم. برای ساخت یک فیلم شاعرانه به طبیعت واضح‌تر و سبزتری احتیاج داشتم. پس شروع به جست‌وجو کردم و دنبال کودکانی بودم که لهجه مشهود و شدیدی نداشته باشند. متاسفانه در کشور من ساختن جوک درباره قومیت‌ها و لهجه‌هایشان رایج است. پس می‌خواستم لهجه بازیگرانم به هیچ منطقه مشخص جغرافیایی مربوط نباشد. در این وسط کامبوزیا پرتوی که فیلم ماهی را در منطقه کوکر ساخته بود آن منطقه را به من پیشنهاد کرد.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.