روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا قبول دارین دوره زمونه عوض شده؟…خیلی هم عوض شده… یکی از چیزهایی که به طرز غریبی نسبت به همین بیست سی سال پیش تفاوت کرده، گذراندن دوران فراغت تابستان است… مثلا چیزی که در آن زمانها و در دوران فراغت ما به وفور یافت میشد و الان خبری ازش نیست، دعواهای خیابانیه… البته منظورم قدارهکشی و قمهکشی نیستا… از اونها که الان هم به وفور یافت میشه و به لطف پروردگار، بسیار هم پیشرفت کرده و در سطوح بالایی هم اتفاقا انجام میشه که همینجا از عزیزان دستاندرکار تشکر میکنم…
منظور من دعواهاییه که بین بچههای این کوچه و اون کوچه میشد و سه چهار نفر به جون هم میافتادن و رو آسفالت و خاک غلت میزدن و در نهایت یه دماغ، خونی میشد و یه سر زانوی شلوار پاره میشد و بعد هم دو طرف خسته میشدن و میرفتن خونههاشون و فردا صبحش هم انگار نه انگار…دلایل این درگیریها هم معمولا یک وجه مشترک شاخص داشت. اینکه چرا از کوچه ما رد شدی، به فلانی اونجوری نگاه کردی یا غلط کردی به فلانی، فلان حرف رو زدی… یا بیجا میکنی اصلا از اون طرف که فلانی هست، رد بشی…
البته روحِ فلانی هم خبر نداشت چه دعواهایی که بر سرش انجام نمیشود… فقط هرازگاهی میدید که چند تا پسر، مثل شامپانزه از سر و کول هم بالا میروند و بعد از مدتی خونین و مالین به خانههایشان میروند… البته فلانی این را هم خبر نداشت که این دعواها به هیچ وجه الکی نیست و کلی فلسفه و عشق و فداکاری پشتشه…مدتی در کوچه قدیمی ما به دلیل آمدن یک همسایه جدید، آمار این دعواها سیر صعودی پیدا کرده بود…
خب، به واسطه آزمون و خطاهایی که من و دو نفر دیگر از دوستانم به کرات انجام داده بودیم، متوجه شده بودیم که من در امر دعوا بسیار ناشی هستم و در همان شروع عملیات، ناکار میشوم و در نتیجه روحیه بقیه را هم خراب میکنم ولی برخلاف بیخاصیت بودن در امور فیزیکی و لاجون بودنم، صدای رسایی داشتم… بنابراین با اکثریت قاطع آرا، تصمیم بر این شد که در هر نزاع احتمالی، آن دو نفر جلو بروند و من از پشت سر، فقط فریاد بکشم و رجز خوانی کنم و از طریق کار فرهنگی، به دوستان خود روحیه بدهم و در عین حال، روحیه طرف مقابل را از بین ببرم…
آقا بسیار این فرمول جواب میداد و تبدیل به حربه کارسازی شده بود… اون دو نفر به محض این که زیر و یه خم یکی رو میگرفتن، من هم مثل نوار ضبط شده، فریاد میکشیدم و نفس کش میطلبیدم و فعالیت ادبی و فرهنگی میکردم…یادمه یک بار سه چهار نفر از کوچه بالایی از کوچه ما رد میشدند و فلانی هم بود و اون سه چهار نفر هم یک عرض ارادتی کرده بودند…قیامتی بر پا شد و بلافاصله هم ما سه نفر آرایش جنگی گرفتیم…خب البته همیشه همه چیز آنطور که تو فکر میکنی جلو نمیرود و گاهی اوقات نقشهها جابهجا میشوند… این دفعه هم از آن دفعات بود و قرار بر بیآبرو شدنمان بود جلوی فلانی…
دوستان من که دست به یقه شدند، من هم چشمانم را بستم و کوچه را روی سرم گذاشتم و آنچه توان داشتم در حنجرهام گذاشتم و حسابی از خجالت طرف مقابل در آمدم…بعد از چند دقیقه که تصمیم به سکوت و تجدید قوا گرفتم، متوجه شدم که طی دقایق گذشته، دوستانم به مقدار مکفی کتک نوش جان کردهاند و بدون اینکه من را درجریان بگذارند، پشت به دشمن کرده و فرار را بر مُردن ترجیح دادهاند… من مانده بودم و کلماتی که بر دهانم ماسیده بود و اون سه چهار نفر که خیلی دوست داشتند من توضیح بدهم که :- « اینایی که گفتی، با ما بودی؟…»
البته من هم خیلی دوست داشتم توضیح بدهم که عینِ آمار، تمامی کلمات را با خودم و اجدادم بودهام، ولی آن بزرگواران صبوری نکردند…
آقا الان که دقیقتر به یاد آن خاطره میافتم، فکر میکنم همون بهتر که آن دوران گذشته… همین پای موبایل باشیم و تو اینستاگرام برای همدیگه خط و نشون بکشیم بهتره… هیچوقت هم سر و صورتمون کبود نمیشه و روی زمین نمیلولیم به خودمون و با صدای رسا نمیگیم:« غلط کردم… » تازه حیثیت و آبرو و شرفمون هم جلوی فلانی به خاک و خون کشیده نمیشه…



