روزنامه هفت صبح، اشکان عقیلیپور | آقا به نظر من هیچوقت نباید درهیچ موردی زود قضاوت کرد… یعنی هیچ موردیها…
اتفاقا امروز هم با یکی از دوستان در همین مورد حرف میزدیم… در خانهاش نشسته بودیم و در کمال ادب و تمدن هم نظر بودیم که از قضاوت، در هر موردی که باشه، باید اجتناب کرد… در هر موردی… آقا باد بسیار خوبی از کولر میوزید و همچون نسیمی بر سر و صورتمان میزد و گرمای جهنمیِ بیرون کاملا از یادمان رفته بود… تنها چیزی که در زیر باد کولربه جِد برایمان اهمیت داشت، صحبتهای متمدنانهمان بود… باد کولر، تداعی کننده هوای کوهستان بود و ادبیاتمان، تداعی کننده فرهنگستانِ ادب و هنر…
در همین اوضاع، ناگهان صدای تسمه کولر قطع شد…با این تفکر که برق رفته، صحبتهای زیر کولریمان در کسری از ثانیه فراموش شد و متاسفانه در مورد برق و سیستم برق رسانی و اداره برق و وزارت نیرو و غیره، خیلی زود قضاوت کردیم و جملاتی بینمان رد و بدل شد که از فرهیختگانی چون ما بعید بود…بعد از چند دقیقه که از نعماتِ شعور و فهم و عقلمان مقداری استفاده کردیم، متوجه شدیم که زود قضاوت کردهایم… چرا که چراغها روشن بودند و فقط کولر از کار افتاده بود… بنابراین برق نرفته بود…از آنجایی که هر دو نفرمان از لحاظ آشنایی به موارد فنیای همچون تعویض لامپ هم دچار مشکلات اساسی بودیم، بنابراین فرضیه رفتن به پشت بام و پیدا کردن نقیصه کولر، منتفی بود… پس بدون فوت وقت، دوستم به تعمیرکاری که شمارهاش را در گوشیاش به طرز انحصاری و ویژهای ذخیره کرده بود، زنگ زد…
- «مخلصیم… آقا این کولر ما از کار افتاده. زحمت میکشی یه تک پا بیای ببینی چشه؟… نمیدونم… نمیدونم… اونم نمیدونم…»
چون هیچ چیز رو نمیدونست و از طرف دیگر، طرف هم نمیتونست در اون لحظه یه تک پا بیاد، قرار بر این شد همینجور که گوشی دستمونه، بریم بالا سر کولر و شرح ماوقع بدهیم و طرف هم از پای تلفن یه نسخهای برامون بپیچه… آنلاین به پای کولر رفتیم:
- « آره آب میریزه… تسمه؟… من تسمه نمیبینم… نه چیزی نمیچرخه…آهان… یه تسمه پاره اینجا افتاده… این تسمه باید بچرخه؟…»
با راهنماییهای آنلاین طرف متوجه شدیم که تسمه پاره شده و همینطور که شرشر عرق میریختیم و راجع به گرمای هوا از دایره لغات بسیار خاصی استفاده میکردیم، تسمه به دست راه افتادیم که بریم از سر کوچه، یک تسمه به اندازه تسمهای که لاشهاش در دستانمان بود بخریم… از شانس خوبمان، مغازه مربوطه، تسمه بزرگتر داشت ولی فروشنده با اطمینان خاطر گفت:«مشکلی نداره… موتور رو رگلاژ کنین…»
دوست مهندسم در جا به تعمیرکار زنگ زد که تسمه اون اندازه ندارن و میگن موتور رو رگلاژ کنیم و آیا از پای تلفن میتونه ما رو در رگلاژ کردن موتور یاری برسونه؟… بعد از این که طرف پای تلفن از شدت خنده به سرفه افتاد و به زحمت تونست حرف بزنه، خیلی زود راجع به ما قضاوت کرد و از همون پای تلفن توجیهمان کرد که تا همین چند دقیقه قبل فرق تسمه و مار عینکی رو نمی دونستین، حالا پای تلفن رگلاژ موتور کولر رو بهت یاد بدم؟… خلاصه که خیلی موجبات تفریح و شادیاش را فراهم کردیم و به قول خودش، روزش را ساختیم و حسابی خستگیاش دررفت…
نتیجه استندآپ کمدی ای که برایش اجرا کردیم این شد که در اسرع وقت خودشو به ما برسونه تا هلاک نشدیم…در این فاصله زمانی، به همان بحث قبلی برگشتیم ولی متاسفانه قادر به استفاده از همان کلمات و ادبیات قبلی نمیشدیم… یعنی خیلی هم سعی کردیم ها…ولی نمیشد… یعنی موقعی که با دستمال کاغذی داری عرق پیشونی و گردنتو پاک میکنی، هر چقدر هم که بخوای نمیتونی مودبانه فکر کنی…
نفهمیدیم موتور چطوری رگلاژ شد، ولی به محض اینکه اون باد خنک از کانالها دراومد، درجا فرهیخته شدیم… در باب سعه صدر صحبت میکردیم که صدای کولر دوباره قطع شد… بلافاصله در مورد تعمیرکار کولر، قضاوتهای عجولانه آنچنانی کردیم و اینکه اگر هر کس فقط در حوزه خودش انسان باشد و دزدی نکند، همه چیز درست میشود که متوجه شدیم ای بابا… زود قضاوت کرده ایم… کولرساز کارش رو درست انجام داده… برق رفته بود.



