روزنامه هفت صبح، آرش خوشخو | سهماه تابستان را در پیش داریم. اینجا برایتان از۹۰ خاطره مینویسم. از آدمها، فیلمها، بازیها و… یادها
میدانید موقع انقلاب فرهنگی من و دوستانم ۱۰،۱۱ سالمان بود اما اثراتش را به عینه احساس کردیم! داستانش اینگونه است که در پنج سال دوره ابتدایی معلمان خانم بالای سر ما بودند و خب در طول این پنج سال گهگدار دیدم که آنها کودکی را با خط کش تنبیه میکنند، خودکار لای دست کودک میگذارند یا ناغافل سیلی بر صورتش مینوازند. شاید در طول پنج سال ، دو سهبار این ماجرا را مشاهده کردم. اما ورودم به دوره راهنمایی با لمس ناگهانی خشونت مردانه همراه شد.
انقلاب فرهنگی شروع شده بود و هزاران دانشجو به خاطر تعطیلی دانشگاهها جذب مشاغل دیگر از جمله آموزش و پرورش شده بودند. پس در مدرسه راهنمایی ما تعداد فراوانی مردان جوان ۲۰ تا ۲۳ ساله ظاهر شده بودند که تدریس ما بچههای معصوم را برعهده داشتند. وخب یکی دو نفرشان بینهایت خشن بودند. به نظر میرسید عدم اعتماد به نفسشان به عنوان یک معلم را با خشونتی شگفتانگیز جبران میکردند. دبیر علوممان بابایی نام داشت. پسر بلند قد خوش چهرهای که شلوار جین میپوشید و ریش پرپشت ژیگولی داشت و با چشمانی همیشه خون گرفته. شنیده بودم دانشجوی پزشکی است اما مطمئن نیستم.
اولین روز ورودش ، پایش را داخل کلاس گذاشت و یکی دو قدم به طرف تخته سیاه حرکت کرده بود و هنوز حرفی نزده بود و حتی به ما قیامکنندگان، برجا هم نگفته بود که پسرک بخت برگشتهای را دید که نزدیکش آمده بود تا اجازه بگیرد برای کاری برود بیرون.یک ثانیه بعد پسرک تقریبا از کلاس بیرون رفته بود اما به صورت افقی! بابایی چنان سیلی نامترقبه و سنگینی بر گوش پسرک نواخت که بدن نحیفش چند متر پرت شد و مقداری هم از کلاس خارج شد! شانس آوردیم که در کلاس باز بود وگرنه این خشونت حیوانی بیدلیل میتوانست عوارض سختی داشته باشد و خب از آن پس تا آخر سال بابایی دیگر کسی را نزد اما وحشت و نفرت ما نسبت به او پابرجا ماند.
معلم ریاضی ما جوان دیگری بود با اسم جیلانی. کت و کاپشن چرم میپوشید و با صورتی که موج خشونت از آن به راحتی قابل لمس بود. کلاس ریاضی برای ما به گالری وحشت تبدیل شده بود. با انواع و اقسام شکنجهها. جیلانی با لذت ما را تنبیه میکرد و احتمالا انتقام تعطیلی دانشگاهها را از ما ۴۰ تا کودک بخت برگشته میگرفت. دستهای بزرگ و سنگینی داشت که هرسیلیاش میتوانست ما را مثل پرکاه به آسمان پرت کند. در دورهای تصمیم گرفت متمدنتر رفتار کند و از خطکش استفاده کند اما خطکش ارضایش نمیکرد. پس با یک خلاقیت غافلگیرکننده تصمیم گرفت از سمت تیز خطکش برای تنبیه استفاده کند و خب صحنههای دلخراشی پدید میآورد.
در انتهای سال او در تکامل شخصیتیاش (!) از ترکههای آلبالو استفاده میکرد. ترکههایی که مثل مسلسل با خودش حمل میکرد و برای تنبیه چنان قوسی به دستش میداد که ترکه قبل از فرود وحشیانهاش به کف دستهای کوچک ما ، سلام و علیکی هم با چراغ سقفی کلاس میکرد. اما چند تا جوان خوب هم داشتیم. محسنی دبیر زبان که اهل بگو بخند و حرف زدن زیرجلکی درباره آبا و بیجیز بود یا ذاکری که با لهجه غلیظ و شیرین آذریاش معلم عربی بود و خب میشد حاصل کار را حدس زد یا بنایی که با یک تعهد اجتماعی چپ، کلاس هنر را به نوعی آکادمی بامزه بدل ساخته بود یا تاجزاد معلم ادبیات فارسیمان که خوش مشرب و رفیق بود و با ما کوه میآمد و فوتبال بازی میکرد و بسکتبالش هم خوب بود و به نوعی حسادت بقیه معلمان جوان مدرسهمان را بر میانگیخت (این چه کلمه ای است آخر؟ بر میانگیخت! )
نمیدانم الان این دوستان کجا هستند. آقایان بابایی، جیلانی،جوانان خشن سنگدل، الان کجا هستید ؟کجای دنیا زندگی میکنید؟
داشتم از سال ۱۳۵۹ برایتان میگفتم. از سال شروع جنگ و حملات هوایی و…. . و من که با یک «دو کلاس یکی» احمقانه وارد دوره راهنمایی شده بودم. مدرسهمان اسمش مهدوی بود. بالاتر از سه راه زندان در خیابان شریعتی . ۳۹ سال قبل.



