روزنامه هفت صبح، آنالی اکبری | چیزی که همیشه توی میوه فروشی مرا به سمت خودش میکشد فلفل سبز است. آن جمعیتِ انبوهِ لاغر و فربه و کوتاه و درازِ سبز، اغواگرانه زل میزنند به چشمهایت و وادارت میکنند به خرید.«منو بخر. تو منو میخوای. میدونی که منو میخوای…» به نظر من فلفل سبزِ شیرین بزرگترین اهانتی است که به جامعه فلفلان شده. بدتر از فلفل شیرین، فروشندهای است که با افتخار، شیرین بودن فلفلش را جار میزد. «خانم فلفلها شیریننها. نمیبری؟!» نه خائن بزرگ! نمیبرم.
فلفل شیرین مثل شیری است که گیاهخوار باشد و شبها سبزیجات آبپز بخورد. یا مثل اسبی که به جای یورتمه رفتن، روی زمین سینهخیز برود. یا مثل دختر ۱۶ سالهای که مودی نباشد و احساس امروز و فردایش شبیه هم باشد. یا مثل سربازی که هیچ خاطره خیالیای از کشیده زدن توی صورت مافوقش نداشته باشد. میدانید؟ عجیب است! کسی که دنبال فلفل شیرین میگردد باید جهانبینیاش را عوض کند.برگردیم به مغازه میوه فروشی. فلفلها در حال چشمک زدن بودند اما ته دلم به اصالتشان شک داشتم. نکند داشتم جواب چشمک را به یک لشکر فلفل شیرینِ قلابی میدادم؟
نگاهی به دور و بر انداختم و از نزدیکترین مرد، پرسش حیاتیِ «فلفلها تندن؟» را پرسیدم. مرد سیه چرده با حالتی نسبتا معذب نگاهی به من و فلفل انداخت، جلو رفت، یکی از رفقای سبزِ فربه را از وسط شکست و به نوک زبان زد. بعد دو طرف لبها را به نشانه «اِی… تقریبا» پایین آورد.جواب راضی کنندهای نبود، پس فقط چندتایی فلفل چاق توی کیسه انداختم و به صندوق رفتم. مرد سیه چرده را دیدم که داشت با سیه چرده دیگری هندی حرف میزد. دوتایی با کیسه خریدهایشان پشت سر من ایستادند.
تازه فهمیدم او اصلا فروشنده مغازه نبوده و فقط به عنوان یک هندیِ تندخوار، نسبت به فلفلها احساس مسئولیت کرده! به خانه رفتم و با بیمیلی گازی به فلفل زدم و در کسری از ثانیه دماغ به بالایم به سرخی گرایید و از سرم دود بلند شد. لعنتی اصیلترین و آتشینترین فلفلی بود که در چند سال اخیر خورده بودم.«اِی… تقریباِ» هندیها «بله، صددرصد» ماست. به سراغ فلفلهای تند که میروید، حواستان به استانداردهای هندی باشد.



