سه ماه تابستان را در پیش داریم. اینجا برایتان از ۹۰ خاطره مینویسم. از آدمها، فیلمها، بازیها و… خاطرهها
آیا کتاب ،کتاب خواندن میتواند شمارا نجات دهد؟آیا این یک افسانه نیست؟ داستانی ساخته و پرداخته عشاق رمان و داستان دربرابر جامعهای که خواندن رمان را بینتیجه و بیفایده میداند؟ مادربزرگ مادرم را جده صدا میکردم. هروقت کتابی میخریدم با غضب میگفت به جای پول دادن بابت کتاب برو یک آبمیوه بگیر بخور جون بگیری.
شخصا میتوانم بگویم که قدرت رهایی بخش کتاب را تجربه کردهام. در ۲۱ سالگی شرایط بحرانی داشتم. به شدت عصبی بودم و احساس شکست میکردم. و همان احساس غریب نفرت از جامعه که فکر کنم در دورههایی سراغ همه ما آمده باشد. در این دوران دوزخی که تمام مصائب عالم بر سرم ریخته بود و شخصا توان مبارزه هم نداشتم و در رخوت و پوچی غرق بودم؛ روزی به شکلی کاملا اتفاقی آمریکایی آرام گراهام گرین را در دست گرفتم. چاپ خوارزمی با همان روی جلدهای فاخر و بدون هیچ عنصر تزئینی و ترجمه عزتالله فولادوند. پایان کتاب مرا به سرعت به سمت یافتن کتابهای دیگر گرین سوق داد: قدرت و جلال،پایان یک پیوند، کنسول افتخاری،مامور ما در هاوانا،مقلدها،ضیافت (دکتر فیشر ژنوی )، قطار سریعالسیر استانبول، عامل انسانی و…هیچ چیزی از گرین نبود که چاپ شود و از دست من دور بماند. کتابهای گرین به من وازده آن دوران یاد داد که بدبینی و تلخ اندیشی خودش میتواند عامل محرکی برای زندگی باشد. اینکه دنیا آنقدر بیارزش است که ارزش فروختن هم ندارد!
دنیای گرین به من یک جهانبینی هدیه داد. جهانبینی شاید کلمه گندهای باشد. بهتر است بگویم یک بهانه، یک سلاح. چیزی که میشد به آن تکیه کرد و بلند شد. کتابهای گرین مرا به آدم قابل تحملی بدل کرد( در دوران نوجوانی سهگانه کوههای سفید همین کار را برایم انجام داده بود) خب من یک رمان خوان حرفهای بودم. به نوعی کرم کتاب. قبلا برایتان از تاثیر دن آرام و ژان کریستف بر روح و روانم نوشته بودم یا مثلا دیوید کاپرفیلد . اما جهان و اخلاقیات خلق شده در دنیای گرین، تاثیرش فرق میکرد. بعدها جوزف کنراد و در سطحی دیگر کازوئو ایشی گورو تاثیر مشابهی بر من گذاشتند که خب داستانش طولانی است. باشد برای روزی دیگر.



