هفت صبح| تهران این روزها چهره‌ای متفاوت به خود گرفته است. خیابان‌ها خلوت‌تر شده‌اند، صدای آژیرها گاهی سکوت شهر را می‌شکند و بسیاری از خانواده‌ها ترجیح داده‌اند موقتاً از پایتخت فاصله بگیرند. اما در دل همین روزهای پراضطراب، جاهایی هست که زندگی با قدرت بیشتری جریان دارد؛ جاهایی که چراغشان نه تنها خاموش نشده، بلکه پرنورتر از همیشه می‌درخشد. یکی از مهم‌ترین این نقاط، بیمارستان‌ها هستند؛ جایی که انسانیت، مسئولیت و امید دست به دست هم داده‌اند.

 

 بیمارستان شهدای هفتم تیر در شهرری این روزها به یکی از پرجنب‌وجوش‌ترین مراکز درمانی پایتخت تبدیل شده است. هر بار که صدای انفجاری در شهر شنیده می‌شود، چند دقیقه بعد آمبولانس‌ها یکی پس از دیگری وارد محوطه بیمارستان می‌شوند و تیم‌های درمانی بدون لحظه‌ای مکث برای رسیدگی به مجروحان دست به کار می‌شوند. در راهروهای این بیمارستان، خستگی جایی برای ماندن ندارد؛ پزشکان، پرستاران و نیروهای امدادی با تمرکز و همدلی در کنار هم ایستاده‌اند تا هیچ مجروحی بدون کمک نماند. اینجا سنگری انسانی است که در آن امید، مهارت و فداکاری کنار هم قرار گرفته‌اند تا نشان دهند حتی در سخت‌ترین روزها هم زندگی می‌تواند ادامه پیدا کند.


بیمارستان‌ها در روزهای اخیر به خط مقدم واقعی کشور تبدیل شده‌اند. با هر صدای انفجار، تعداد مجروحان بیشتر می‌شود و فشار سنگینی بر سیستم درمانی وارد می‌کند؛ فشاری که فراتر از همه پیش‌بینی‌های مدیریت بحران است. در این میان، کادر درمان با وجود کمبود نیرو و امکانات، با اراده‌ای مثال‌زدنی به کار ادامه می‌دهند. دیگر خبری از شیفت‌های منظم یا استراحت‌های معمول نیست و بسیاری از پرستاران به تنهایی از چندین بیمار بدحال مراقبت می‌کنند. پزشکان نیز با وجود خستگی و کم‌خوابی، زیر صدای آژیر و انفجارها لحظه‌ای از درمان بیماران دست نمی‌کشند. بیمارستان‌ها امروز به سنگری تبدیل شده‌اند که چراغ آن برای نجات جان انسان‌ها همیشه روشن است.


در این میان، مراکز درمانی جنوب پایتخت و به خصوص منطقه ری به دلیل بافت خاص جغرافیایی و حوادث تلخی که در روزهای اخیر پشت سر گذاشته، فشار مضاعفی را روی شانه‌های خود تحمل می‌کند. در این گزارش میدانی راهی بیمارستان شهدای هفتم تیر شهرری شدیم؛ مرکزی که سال‌هاست به عنوان یکی از مراکزاصلی تروما در پایتخت شناخته می‌شود و حالا در میانه این جنگ فرسایشی، به پناهگاه آخر مجروحانی تبدیل شده که از میان دود و آتش انفجارها بیرون کشیده شده‌اند.

 

رفتیم تا از نزدیک ببینیم در راهروهایی که بوی خون و محلول‌های ضدعفونی در هم آمیخته، کادر سلامت چطور با حداقل امکانات و زیر سایه تهدید مداوم بمب‌ها معجزه می‌کنند. این روایت، قصه ماندن در روزهایی است که همه به رفتن فکر می‌کنند؛ نگاهی گذرا به وضعیت بیمارانی که درد می‌کشند و پرستارانی که با تمام خستگی، هنوز لبخند را فراموش نکرده‌اند.

 

در طی مسیر، چند تماس دیگر با بچه‌های وزارت بهداشت می‌گیرم تا هماهنگی لازم برای صحبت با بیماران و مجروحان نیز انجام شود. تماس‌هایی که گویا نتیجه بخش است چرا که از همان در ورودی منتظرم هستند. از کارت خبرنگاری‌ام عکس می‌گیرند و شماره تماسم را هم می‌گیرند و بعد درست مثل بیمارستان فیروزآبادی با یکی از بچه‌رهای حراست راهی بخش اورژانس می‌شوم.


ماموری که همراهم است در بدو ورود به بخش اورژانس که تقریبا جلوی بیمارستان است، با یک نفر صحبت می‌کند تا ببیند مجروحان در کدام بخش‌ها بستری هستند؟ بدین ترتیب اولین مقصد ما می‌شود بخش جراحی اعصاب در طبقه دوم. بعد از گذشتن از دو در و گذشتن از راهرویی باریک که به اتاق‌های بخش راه دارد، به بخش پرستاری می‌رسیم. پرستاری که معلوم است سال‌هاست در این حرفه استخوان ترکانده. به مامور همراهم شماره تخت چند تن از مجروحان را می‌دهد. با اینکه وقت ملاقات است اما اتاق بیماران تقریبا کاملا خالی است.

 

اولین مجروحی که به دیدارش می‌رویم مرد جوانی است که روی تختی خوابیده و برخلاف اکثر بیماران، یک زن و دو سه مرد برای ملاقاتش آمده‌اند. در کنار تختش مرد میانسالی عصا به دست و با یک دست و یک پای آتل‌بندی شده آمده به ملاقات وی که پسرش است و روی تخت بستری است. پسرش که حدود 30 سال سن دارد اما نه به خاطر شرایط جسمی‌اش حوصله صحبت دارد و نه رغبتی به گفت‌و‌گو. با این حال از روی ادب و با اصرار من به اختصار ماجرای آن شب حادثه را اینگونه نقل می‌کند: شنبه شب حدود ساعت 10:30 شب سر کوچه، دم ایستگاه صلواتی نزدیک مسجد امام حسن مجتبی ایستاده بودیم که یکدفعه موشک خورد کمی آنطرف‌تر.

 

به طور ناخودآگاه با چند تا از بچه‌ها رفتیم به سمت انفجار اولی که بعد از  دو سه دقیقه دوباره انفجاری رخ داد و دیگر چیزی متوجه نشدم تا اینکه در بیمارستان به هوش آمدم. درد امانش را می‌برد و بریده بریده از مرد میانسالی که با دو تا عصای زیر بغلی و دست و پای آتل‌بندی شده کنار تخت روی صندلی نشسته می‌خواهد تا وی سرنخ ماجرا را دستش بگیرد... پدرش محمدرضا شاه محمدی که 56 سال دارد و ساکن میدان سلام شهرری است نیز در تایید حرف‌های پسر، ماجرای حمله آن شب را اینگونه نقل می‌کند: من هم مثل پسرم با موشک دومی که اثابت کرد مجروح شدم. فقط یادم هست که صدای بلندی آمد و بعد مقدار زیادی سنگ و آسفالت و نخاله روی هوا بلند شد. من تا حدودی به هوش بودم و می‌فهمیدم که بچه‌ها دارند می‌گردند دنبال مجروحین و جنازه‌ها. من را هم همان‌ها پیدا کردند و از آنجایی‌که نزدیکترین جا بیمارستان فیروزآبادی بود سریع به آنجا منتقل کردند.


چهره‌اش کمی در هم می‌رود و به یکباره ساکت می‌شود. معلوم نیست خوشحال است یا ناراحت اما جملات بعدی‌اش نشان می‌دهد که یادآوری قهرمانی کادر درمان وی را به سکوت کشانده است. بالاخره به خودش می‌آید و می‌گوید: خدا خیرشان دهد. دمشان گرم. بچه‌های اورژانس را می‌گویم. من در همان حال نذار کاملا متوجه بودم که چقدر ماهرانه مجروحین را تند و تند پشت آمبولانس می‌گذاشتند و با سرعت هر چه تمام‌تر در خیابان‌ها گاز می‌دادند تا مجروحین را به بیمارستان برسانند و جانشان را نجات دهند. بعد هم کادر اورژانس بیمارستان فیروزآبادی با چنان سرعت و مهارتی مجروحین را تر و خشک می‌کردند که واقعا دست مریزاد داشت. معلوم بود که از جان مایه می‌گذارند. خدا خیرشان بدهد. چون اگر اینها نبودند شاید خیلی از هموطنان مجروحمان را در طول این روزها از دست می‌دادیم! 


دست چپش که تا آرنج آتل‌بندی شده را  بالا می‌آورد و به شوخی ادامه می‌دهد: ما پوست کلفت بودیم. فقط پا و دستمان کمی جراحت دیده بود که بخیه زدند و عکس گرفتند و بعد از 2- 3 ساعت گفتند شما می‌توانید بروید منزل. ولی پسرم را همان لحظه انتقالش دادند. متاسفانه شرایط جسمی‌ام به گونه‌ای بود که نمی‌توانستم از جایم بلند شوم و حرکت کنم ولی امروز دیگر طاقت نیاوردم و هر طوری که بود با کمک دوستان بلند شدم آمدم دیدن پسرم. آمدم عیادت!  ما که پیر شده‌ایم، فقط دعا می‌کنیم این سایه از سرِ جوان‌ها برداشته شود.


وقتی می‌پرسم که بابت خدمات درمانی هزینه‌ای هم پرداخت کرده‌اید یا نه؟ پدر و پسر هر دو با هم می‌گویند: نه. اصلا. حتی یک ریال. 
شاه محمدی پدر اما قبل از خداحافظی خواهشی را مطرح می‌کند که نمی‌توانم از کنارش به سادگی رد شوم: آقا اگر می‌شود حتما در گزارش‌تان اشاره کنید فقط در همان  حادثه گویا اینطور که بعداً من شنیدم ظاهرا دو نفر شهید شده‌اند که یکی از آنها کودکی بوده که مادرش هم مجروح شده است. ولی کلا 30 نفری آن شب مجروح شدند. باید مردم بدانند که بر سرهموطنانشان چه رفته است!

 

وقتی که خاطرات نزدیک هم گم می‌شوند


دومین مجروح مرد 57 ساله‌ای است به نام محمد هاشمی‌فرد که در بخش فنی یکی از ادارات کار می‌کند. به نظر می‌رسد چیز زیادی از آن شب را به خاطر ندارد. نه ساعت انفجار، نه چگونگی خراب شدن منزل و....گویا خاطرات آن شب را در همان صحنه فاجعه و پشت موج موشک‌باران جا گذاشته است.

 

وی که تا پیش از این در خانه‌ای در محله شهرک بروجردی زندگی می‌کرده است، حالا با صورتی پر از آثار به جا مانده از زخم‌های آن شب و گردن و کمری که آسیب دیده و قادر به حرکت دادن آنها نیست، روی تحت آی‌سی‌یو بیمارستان بی‌حرکت افتاده است!  بریده بریده و آهسته در مورد شب حادثه می‌گوید: نمی‌دانم  چه ساعتی بود. به همراه زن ودخترم در خانه  نشسته بودیم که یکدفعه زدند. فقط یادم می‌آید که یکدفعه همه جا جهنم شد. بعد هم که چشم باز کردم اینجا بودم. خودش می‌گوید که  فکر می‌کند از 2- 3 شب پیش در بیمارستان بستری بوده است ولی براساس تابلوی بالای سرش از 13 اسفند به بیمارستان هفتم تیر منتقل شده است! 


تازه بعد از چند روز به گفته خودش؛ امروز دختر و پسرش برای عیادتش آمده‌اند اما هنوز از سرنوشت همسرش خبری ندارد! وقتی از همسرش صحبت می‌کند، لحظه‌ای سکوت می‌کند، آب دهانش را قورت می‌دهد و با همان صدای آهسته اما بغض‌آلود می‌گوید: نمی‌دانم کجاست؟ اصلا نمی‌دانم زنده است یا نه؟ چون کسی چیزی به من نمی‌گوید! اسم زنم کبرا بود. کبرا مقصودی!

 

رسیدگی به بیماران بدحال با طعم گریه و استرس


مقصد بعدی ما بخش آی‌سی‌یو بیمارستان هفتم تیر است که در طبقه همکف قرار دارد. برای ورود به بخش در با کد پرسنلی باز می‌شود که زحمتش را یکی از پرستاران حاضر می‌کشد. بخش آی‌سی‌یو هم تقریبا پر است. بخشی تقریبا بزرگ در سالنی مستطیل شکل و با دو سالن تو درتو. تقریبا 5-6 پرستار و خدمه بیمارستان پشت گیت‌های پرستاری نشسته‌اند و در ظاهر اوضاع آرام است. با این وجود جو حاکم بر بخش با همان بوی معروف الکل و محلول ضد عفونی و مونیتورهایی که بالای تخت‌ها روشن هستند همگی نشان می‌دهند اینجا شاید یکی از حساس‌ترین بخش‌های بیماران بدحال باشد و البته طعم گس بی‌خبری از آنچه در بیرون درها و دیوارها می‌گذرد.

 

بخش که با وجود بزرگی؛ در سکوت عمیقی فرو رفته و سکوتش را گاه، صحبت‌های یکی از پرستاران یا صدای «بیب بیب» دستگاه‌ها می‌شکند.  یکی از پرستاران مشغول تزریق آمپولی  به  پسرجوانی است که بعدا می‌فهمم سربازی است که در جریان جنگ اخیر زخمی شده است. زهرا سلطانی پرستار بخش آی‌سی‌یو مرکزی بیمارستان شهدای هفتم‌تیر است که حدود  ۱۱ سال سابقه کاری دارد و البته زبانی پر از گلایه. می‌گوید: در طول این مدت همه جور مجروحی داشته‌ایم. وقتی حمله‌ای می‌شود طبیعتا اینجا هم شلوغ می‌شود. اما بچه‌های ما همه پای کار هستند. واقعا از جانشان مایه می‌گذارند. خانه و خانواده‌شان را رها کرده‌اند و اینجا از دل و جان کار می‌کنند. 


درحالیکه دارد سرمی را به دست مجروح وصل می‌کند، ادامه می‌دهد: من خودم یک بچه 5 ساله دارم که دائم در این شرایط دلم شورش را می‌زند. ولی چکار باید بکنم. اینجا هم به شدت به من و امسال من نیاز است. نمی‌دانید چه روزهای سختی است. حتی بکبار صدای بمباران به حدی زیاد و وحشتناک بود که بچه‌ها اینجا همدیگر را بغل می‌کردند و دعا می‌خواندند و گریه می‌کردند. ولی در همان حال باز هم به کارمان ادامه می‌دادیم.

 

پاداش ۲ میلیونی برای جان‌فشانی در خط مقدم!


خودکارش را در می‌آورد تا شرح حال بیمار را در آن بنویسد و در همان حال هم می‌گوید: ما واقعا جانمان را کف دستمان گرفته‌ایم.گاهی حتی مجبور بودم مسئولیت 4 بیمار را برعهده بگیرم. درست مثل جنگ 12 روزه. آنوقت مسئولان اصلا به تنها خواسته ما که رسیدگی به وضعیت معیشتی ماست توجهی ندارند. واقعا حقوق و مزایای ما کم است. بسیاری از بچه‌ها از لحاظ مالی اصلا انگیزه‌ای برای اینکه شیفت اضافه بگیرند ندارند. می‌دانید برای جنگ 12 روزه چقدر برای ما پرستاران تشویقی واریز کردند؟ فقط 2 میلیون!     

 

جایی که «درد» جا می‌ماند


سربازی که سلطانی؛ در حال رتق و فتق اوست جوانی است به نام امیرحسین سرلک و  ۲۲ ساله. روایتش از جریان مجروح شدنش را اینگونه توصیف می‌کند: سرباز سازمان بسیج مستضعفین در یکی از مقرهای آن در افسریه ته ۱۵ متری دوم بودم. از صبح که داشتند می‌زدند. یکبار که نزدیکی ما را زدند من در را بستم و آمدم بیرون. هنوز چند قدم از در دور نشده بودم که باز زد. واقعا گیج و منگ شدم و  بار دیگه زدن من دیگه اصلاً هیچی نفهمیدم فقط خوردم زمین و پایم پر خون شد. نمی‌توانستم راه بروم. در همان حال  یک بنده خدایی  آمد و کولم کرد و برد سر کوچه ۴۳ دوم. یه دفعه دیگه موج تمام شد یه بنده خدای موتوری دیگه آمد و ما را سوار کرد وبرد درمانگاه جوادالائمه کوچه دهم. دمشان گرم آمبولانس گرفتند و ما را سریع رساندند به همین بیمارستان. 


به پای بانداژ شده‌اش اشاره می‌کند و به شوخی می‌گوید: اینم وضعیت ما. الان حدود یک هفته است که اینجاهستم. یک ترکش از بغل تو زانویم گیر کرد و  سه جای زانویم هم شکسته است. یک ذره که تکانش می‌دهم درد می‌گیرد! امیرحسین بچه تهران است اما به گفته خودش از وقتی این اتفاق برایش افتاده به اصرار خانواده‌اش را فرستاده شهرستان تا نکند آنها نیز آسیبی ببینند.

 

الان خانواده من همین برو بچه‌های بیمارستان هستند. دستشان درد نکند واقعا خیلی هوای مجروحان را دارند. هر چیزی که بخواهیم را در حد توان برایمان فراهم می‌کنند.  به یکباره شروع می‌کند به داد زدن: خدایا باز شروع شد. بیچاره شدم! خانم پرستار به دادم برس. خانم سلطانی فوری خودش را می‌رساند به امیرحسین و به شوخی می‌گوید: خب بابا. کولی بازی در نیاردیگه! صبر کن الان داروهای مسکنی که زدم اثر می‌کند.امیرحسین در همان حال اشاره به تخت بغل دستی‌اش می‌کند و می‌گوید: با این بنده خدا هم صحبت کنی بد نیست. او هم مجروح همین جنگ است.  

 

زندگی به یاد 5 شهید هم رزم


مجروح تخت بغلی نیمه هشیار است. به زحمت صحبت می‌کند. مردی  ۴۷ ساله که در یکی از ایستگاه‌های ایست بازرسی هدف حمله پهپادی قرار گرفته و به گفته خودش حالا سمت چپ بدنش کاملا از کار افتاده است:« حدود 10 شب بود که ایستگاه ما را زدند. نزدیک شهرداری منطقه 15 در افسریه. دیگه چیزی نفهمیدم. بعدا متوجه شدم که 5 نفر از بچه‌های ایست بازرسی ما همان جا شهید شده‌اند. قرار است عملم کنند.» سوال‌های زیادی برای پرسیدن دارم. اما قبل از اینکه شروع کنم سرش را بر می‌گرداند و تقریبا بی‌حال می‌شود.  

 

 امنیت در بیمارستان؛ ساعتی ۱۸ هزار تومان!


موقع  بیرون آمدن از اورژانس یکی از ماموران وقتی می‌فهمد که خبرنگار هستم، به  شوخی می‌گوید: آقا بنویسید که ما هم در تمام طول جنگ 12 روزه و الان سرکاریم تا امنیت بیماران و کادر درمان را تامین کنیم اما هیچ کس ما را «نمی‌بیند»! اگر بگویم بابت اضافه کار ساعتی چند  می‌گیریم خنده‌تان می‌گیرد ... ساعتی 18 هزار تومان! درکنار در ورودی اورژانس مثل همه بیمارستان‌ها غرفه‌ای تعبیه شده که همان نقش بقالی‌های محله را دارد. زن جوانی همراه دختر 3-4 ساله‌اش مشغول خرید هستند. دختر بچه مدام گریه می‌کند و چیزی می‌خواهد. یکبار پفک می‌خواهد، یکبار بستنی و یکبار شکلات. مادرش که کلافه شده بالاخره عصبانی شده و می‌گوید: خسته‌ام کردی. یکی را بردار دیگر. بابات رو تخت بیمارستانه آن وقت تو دنبال شکمت هستی؟ 


مرد فروشنده که شاهد این صحنه است، رو به زن می‌کند و می‌گوید: خانم اذیتش نکنید. بچه است. نمی‌تواند شرایط را  درک کند که!
زن که انگار دنبال گوش شنوایی می‌گردد دستی به سردخترش می‌کشد و می‌گوید: درسته. دیگه اعصاب برایم نمانده. پدرش چند روز است که اینجا بستری است. ناراحتی دستگاه گوارش دارد. زیر این موشک باران نمی‌دانیم چکار کنیم؟ یک پایم خانه است و یک پایم اینجا. تازه یکی از بچه‌ها را گذاشته‌ام پیش مادرم. مرد اما در جواب زن می‌گوید: باز هم خدا را شکر کنید که در این شرایط جنگی خطرناک موفق شده‌اید همسرتان را بستری کنید.

 

زن سری به نشانه تایید تکان می‌دهد و می‌گوید: شنیده‌ام خیلی از جاها یا دکتر ندارند یا پذیرش ندارند و یا بیمار را بستری نمی‌کنند.... به ساعتش نگاهی می‌کند و انگار دیرش شده باشد، پفکی را که برای دخترش خریده را به او می‌دهد و دستش را می‌گیرد و از در اورژانس بیرون می‌زند. موقع خارج شدن از بیمارستان نگاهی به دور و برمان می‌کنم. پسری که انگار تازه روی ویلچر نشسته در حال یاد گرفتن حرکت با آن است. هوا ابری است. یک عصر دلگیرکه فضای بیمارستان دلگیرترش می‌کند.

 

دم در موقع خداحافظی با بچه‌های نگهبانی ماشینی که گویا بیمار بدحالی دارد ترمزی می‌کند تا از نگهبان‌ها راهنمایی بگیرد که کجا برود. با خودم می‌گویم؛ اینجا «کار» متوقف نمی‌شود. حتی برای یک ساعت. چه حس خوبی است که بدانید در این گیر و دار جنگ که آدم از یک ساعت بعدش هم خبری ندارد، هستند هنوز مراکز و جاهایی که همیشه در حال آماده باش هستند.هنوز از در بیمارستان خارج نشده‌ام که صدای مهیب انفجاری بلند می‌شود. یکی از بچه‌های نگهبانی در آسمان دنبال ردی می‌گردد تا شاید بفهمد کجا را زده‌‌اند و در همان حال می‌گوید: خدا به خیر کند. الان باز اینجا می‌شود محشر قیامت.معلوم نیست خانه کدام بیچاره‌ای را زدند...


خیابان‌های شهرری شلوغ هستند شاید برای اینکه مردم با عجله به سمت خانه‌هایشان می‌روند تا قبل از تاریکی و احتمالِ آژیر بعدی، در کنار خانواده باشند. دوباره به یاد بخش‌هایی از حرف‌های پرستاران می‌افتم که چطور یک اتیکت روی لباس شخصی، می‌تواند از یک شهروند عادی، یک مدافعِ جان بسازد. در این روزهای خاکستری، شاید بیمارستان‌ها تنها جایی باشند که در آن، واژه «ما» هنوز بر «من» غلبه دارد. تهران می‌جنگد، تهران نگران است، اما تا وقتی این سربازانِ پشت صحنه بیدارند، قلب شهر همچنان می‌تپد. در مسیر برگشت و در بزرگراه امام علی به شمال، چند صدای مهیب از سمت «ری» بلند می‌شود. از آینه نگاهم به پشت سر می‌افتد.

 

دود عظیمی از سمت جایی که تا همین یک ربع قبل آنجا بودم به هوا بلند شده است. دودی که شاید نشانه‌ای باشد برای یادآوری اینکه جنگ همچنان ادامه دارد. جنگی که شاید روزی پای من و شما را نیز به مراکز درمانی بکشاند و محتاج خدمات کادر درمان. در تمام طول مسیر بازگشت به این فکر می‌کنم که در میانه این بحران عظیم، «انسانیت» تنها سنگری است که هنوز سقوط نکرده. کادر درمان با حقوق‌های حداقلی و پاداش‌های ناچیز، هنوز ایستاده‌اند. آن‌ها نه برای ۲ میلیون تومان، که برای «زندگی» می‌جنگند. تهران شاید زخمی باشد، اما با قلبِ آدم‌هایی مثل زهرا، ساجده و اکرم‌سادات، هنوز امیدوار است.