
هفت صبح| انگار نه انگار که جنگ است و تهران هم تا حد زیادی خالی شده است. اینجا همه چیز مثل روزهای عادی است. ماشینها گوش تا گوش در مسیر اورژانس بیمارستان پارک کردهاند. برای اینکه جای پارکی پیدا کنم یک ربعی معطل میشوم. برج میلاد و تابلوی اورژانس بیمارستان میلاد در یک قاب واحد صحنه جالبی را به تصویر میکشند.
ماشینها یکی یکی توقف میکنند و مسافرانشان که تقریبا همگی جزو بیماران هستند را پیاده میکنند و میروند دنبال جای پارک. داخل اورژانس اما جو به شدت سنگین است. از نگهبانی گرفته تا نیروهای خدماتی و سایرپرسنل انگار همگی مشغول برانداز کردن آدمهایی هستند که میآیند و میروند. مامور پلیس اورژانس هم هر چند دقیقه یکبار میآید و چرخی میزند و میرود. با این حال تقریبا همه باجههای پذیرش باز هستند و مشغول پذیرش بیماران هستند. مونیتور نصب شده در بخش پذیرش، درحال نمایش اسامیپزشکان کشیک امروز- پنجشنبه 21 اسفند- است.
دختر جوانی که همراه مادربزرگش که روی ویلچر نشسته منتظر است تا نوبتش بشود میگوید: از صبح منتظر دکتر هستم. هنوز نیامده است. تازه یک دکتر دیگر آمده و قرار شده مادربزرگم را ببرم تا ببیند. شکمش آب آورده است. نمیدانم چکارش کنم! پیرزن اما به یکباره انگار طاقت از کف داده باشد سر میخورد و نزدیک است که از ویلچر سقوط کند که دختر میگیردش. دو تا از نیروهای خدماتی همان جا مشغول صحبت در مورد حقوق و عیدی هستند.
یکی میگوید: یعنی هفته آینده واریز میکنند؟ در این شرایط نه عید کاری کردهایم و نه پول کرایه خانه را دادهایم! دوستش اما به طعنه لبخندی میزند و جواب میدهد: بابا کدام عید؟! ببین اصلا تا آن موقع زنده هستیم؟! یکدفعه وضعیت پیرزن را که میبینند به کمکش میآیند و یکی از آنها میرود و تختی میآورد و پیرزن ناخوش احوال را با کمک هم روی آن میگذارند. در همان حال زن میانسالی که کنار من نشسته میگوید: باز خوبه اینجا دکتر دارند. خیلی جاها یا نیمه تعطیل هستند یا دکتر و نیرو ندارند و عملا نمیتوانند کاری برای بیمارها بکنند!
برگههای آزمایشش را از این دست به آن دست میزند و چادرش را درست میکند و ادامه میدهد: من خودم از دیشب به شدت تپش قلب پیدا کردم. از صبح زود چند تا بیمارستان رفتم ولی کسی به کسی نبود و اصلا پذیرش نداشتند. اینجا هم که آمدم دکتر آزمایش و نوار گرفت و گفت یک مقدار دارو برایت مینویسم که همینها را مصرف کن تا ببینیم شرایط چطور میشود. میگفت فعلا لازم نیست بستری شوید.
مرد جوانی که گویا با همسر بیمارش به بیمارستان آمده و حالا منتظر بود تا وی از اتاق سی تی اسکن بیرون بیاید وارد بحث میشود و میگوید: تو این شرایط به این سادگی بستری نمیکنند. مگر اینکه واقعا حال بیمار خطرناک باشد. موبایلم زنگ میخورد. بچههای روابط عمومی وزارت بهداشت هستند که بعد از درخواست من گویا بیمارستانی را هماهنگ کردهاند برای تهیه گزارش. تصمیم میگیرم به سمت مقصد جدید حرکت کنم. بهخصوص اینکه بیمارستان در شهرری قرار دارد و فاصله زمانی زیادی با بیمارستان میلاد دارد.
بیمارستان فیروزآبادی ساعت حدود 13:30
همانطور که بزرگراه امام علی را به سمت جنوب میروم، دود سیاه رنگ عظیمیتوجهم را به خود جلب میکند. دودی که به گفته ساکنان شهرری، ناشی از همان انفجار چند شب پیش انبار نفت پالایشگاه تهران است که هنوز – پنجشنبه 21 اسفند - میسوزد! خیابانهای شهرری شلوغتر از تهران هستند. به همان نسبت تعداد مغازههای باز آن نیز به مراتب بیشتر هستند. بعد از حدود نیم ساعت رانندگی و حوالی ساعت یکونیم ظهر به بیمارستان فیروزآبادی میرسم. طبق هماهنگی انجام شده دم دربیمارستان خودم را معرفی میکنم اما میگویند که هنوز کسی با آنها تماس نگرفته است.
چند دقیقهای طول میکشد تا پس از چند تماس با بچههای وزارت بهداشت و تماس با مسئول حراست بیمارستان، اجازه ورود و تهیه گزارش را بگیرم. البته با همراهی یکی از نیروهای حراست بیمارستان. حیاط بیمارستان خلوت است. انگار بیماران چندانی ندارد. گفته میشود که برای تهیه گزارش بهتر است به بخش اورژانس بروم. چون اولین مقصد مجروجان جنگی همین بخش اورژانس است. با همراهی مامور حراست راهی اورژانس میشویم که در پشت بیمارستان قرار دارد.
در اورژانس بیمارستان فیروزآبادی، جایی که بوی الکل با استرسِ روزهای جنگ گره خورده، پرستاران روایتهای عجیبی از شبهای حمله دارند. از اکرمسادات که ۱۹ سال سابقه دارد و با اولین صدای انفجار، بیآنکه کسی صدایش بزند، خودش را به بالین مجروحان رسانده، تا ساجده که خانوادهاش از فرسنگها دورتر، هر لحظه نگران حال او هستند. اینجا در راهروهای سرد اورژانس، نه از اضافهکار خبری است و نه از اجبار؛ هر چه هست، اتیکتهایی است که روی لباسهای معمولی نصب شده تا ثابت کند در وقتِ حادثه، همه پزشک و پرستارِ این سرزمیناند. اورژانس هم خلوت است.
مرد میانسالی باعصای زیربغلی و یک پای آتل بندی شده، در حال خروج از اورژانس است. در حال راه رفتن خطاب به همسرش میگوید: باز خدا را شکر که اینجا دکتر داشتند. تازه به بخش بستریهای اورژانس رسیدهایم که رئیس حراست بیمارستان هم سر میرسد. بخش بستری اورژانس شامل حدود 20 تختی است که همگی پر هستند.
در کنار برخی از آنها همراهانی نشستهاند که با کنجکاوی ما را ورانداز میکنند. با یک بخش پرستاری در وسط این سالن چهارگوش که چند پرستار و خدمه پشت آن نشستهاند. بوی الکل و دارو فضا را پر کرده است. میخواهم با چند نفر از بیماران بستری در اورژانس صحبت کنم که رئیس حراست بیمارستان میگوید: اینها همه مریضهای عادی هستند. در حال حاضر همه مجروحان ما ترخیص شدهاند. شما میتوانید فقط با پرسنل و پرستاران صحبت کنید. عکس و فیلم هم نباید بگیرید. اگر میخواهید با بیماران صحبت کنید باید دوباره هماهنگ کنید!
اتیکتهایی روی لباس خانگی
در اورژانس بیمارستان فیروزآبادی، جایی که بوی الکل با استرسِ روزهای جنگ گره خورده، پرستاران روایتهای عجیبی از شبهای حمله دارند. اکرمسادات که ۱۹ سال سابقه دارد و با اولین صدای انفجار، بیآنکه کسی صدایش بزند، خودش را به بالین مجروحان رسانده، تا ساجده که خانوادهاش از فرسنگها دورتر، هر لحظه نگران حال او هستند. اینجا در راهروهای سرد اورژانس، نه از اضافهکار خبری است و نه از اجبار؛ هر چه هست، اتیکتهایی است که روی لباسهای معمولی نصب شده تا ثابت کند در وقتِ حادثه، همه پزشک و پرستارِ این سرزمیناند.
اکرم سادات حسینزاده سرپرستار اورژانس بیمارستان فیروزآبادی است با ۱۹ سال سابقه که به گفته خودش اولین باری که آمریکا منطقه شهر ری را زد در کنار خانواده و در منزلشان که فاصله چندانی هم تا بیمارستان ندارد بوده است: وقتی صدای انفجارهای پی در پی را شنیدم ناخودآگاه سریع آماده شدم و بدون اینکه کسی خواسته باشد، سریع خودم را رساندم بیمارستان. طبیعتا وضعیت خوبی نبود. تعدادی مجروح آورده بودند. فوری با بچههای شیفت مشغول رسیدگی به مجروحان شدیم.
آنجا دیگر هیچ چیزی جز کمک رسانی به مجروحان برایمان مهم نبود. داشتم فکر میکردم که چطور میتوانیم به این حجم از مجروحانی که به بیماران عادی اورژانس اضافه شده بودند رسیدگی کنیم که یکدفعه دیدم بقیه بچههایی که شیفت نبودند هم به صورت داوطلبانه سررسیدند. بچهها برای اینکه یک لحظه هم از دست نرود، با همان لباسهای عادی خودشان و در حالیکه فقط اتیکتهای مشخصاتشان را روی سینههایشان نصب کرده بودند، شروع به امداد رسانی کردند.
حتی بعضی از همکاران که به خاطر استرس ناشی از جنگ تا پیش از آن حاضر نبودند سر شیفتهای شب خودشان حاضر شوند، به خاطر حس تعهدی که داشتند آمده بودند. واقعا آنچنان همدلی مستحکمی را میدیدیم که غیر قابل وصف است. همدلی که بعد از آن هم بارها و بارها شاهد آن بودیم و هنوز هم ادامه دارد و بچهها با جان و دل برای کمک به هموطنانشان کار میکنند. در طول این مدت هم تا حالا نشده که وقتی حملهای میشود و مجروحان را میآورند و نیاز به کمک همکاران داریم، وقتی به آنها زنگ میزنیم تا سریع خودشان را برسانند، بهانهای بیاورند و نیایند. واقعا همه بچهها «صد» شان را گذاشتهاند و دوست دارند بهترین کمک را به مجروحان و بیماران بکنند.
اکرم سادات به خوبی اولین مجروحی که در بخش اورژانس و در جنگ کنونی پذیرش کرده را به خوبی به یاد دارد:« اولین مجروح را همان شب اول حمله پذیرش کردیم. همان شبی که گفتم خودم هم خانه بودم و سریع آمدم بیمارستان! اولین مجروح آقایی 37 – 38 ساله بود که در اثر موج انفجار پرتاب شده و از ناحیه پا دچار آسیب دیده بود.»
صحنهای که شاید تا پایان عمر فراموش نشود
سرپرستار بخش اورژانس بیمارستان فیروزآبادی صحنههای تلخ زیادی را در طول این مدت دیده است:« شاید یکی از تکان دهندهترین صحنههایی که دیدم، مردی بود که ترکش، شکمش را دریده بود و اصلا وضعیت خوبی نداشت. صحنه دهشتناکی بود. بالاخره در کمترین زمان ممکن وضعیتش را تثبیت کردیم و آمادهاش کردیم برای رفتن به اتاق عمل. وضعش به قدری بد بود که بچهها به شدت نگرانش بودند و پیگیر احوالش. خدا را شکر، بعد از چند روز جان به سلامت برد. بعد از آن هم خانواده و بهخصوص همسرش آمد پیش ما و کلی تشکر کرد.
وی با ذکر اینکه خوشبختانه در طول این مدت با تدابیری که از قبل اندیشیده شده بود هیچ مشکلی برای تامین تجهیزات و دارو و پزشک وجود نداشته است، میافزاید: خوشبختانه تا الان که مشکل خاصی نداشتهایم. هر مجروح یا بیماری که آمده بدون رسیدگی از اینجا خارج نشده است. البته در این شرایط خیلی از بیماران خودشان درخواست میکنند که سریعا ترخیص شوند وگرنه ما مشکلی برای پذیرش یا بستری شدن آنها نداریم.
به گفته وی در حال حاضر در هر کشیک اورژانس بیمارستان 16 کادر حرفهای فعال هستند و 7-8 نفر کادر غیرحرفهای هم به آنها کمک میکنند.
وقتی از او میپرسم که خانوادهتان نگران شما در این شرایط نیستند؟ لبخند معناداری میزند و جواب میدهد:مگر میشود نگران نباشند؟! مسلماً فرزندم و همسرم خیلی نگران هستم. ولی آنها هم پذیرفتهاند که حرفه من طوری است که در اینطور موارد باید پای کار باشم. در یک چنین روزهایی. درست مثل ایام کرونا یا جنگ 12 روزه. بنابراین خودشان هم حالا، واقعا با من همراهی میکنند وقوت قلبم هستند.
حرف که به جنگ 12 روزه میرسد لحظهای مکث میکند. انگار دنبال جملهای میگردد تا تفاوت این دو جنگ را بیان کند. بالاخره میگوید: به نظرم فرق این دو جنگ در اینجا بود که در جنگ 12 روزه شاید استرس ما کمتر بود ولی الان احساس رعب و وحشتش بسیار بیشتر است. شایدم بهخاطر اینکه مجروحان کمتری را آن زمان برایمان میآورند. الان گاهی چندین مجروح را برایمان میآورند. فکر میکنم تا الان حدود 50 مجروح برایمان آوردهاند.
اکرم سادات درد و دلی هم با وزیر بهداشت دارد: از دکتر ظفرقندی و همکارانشان واقعا انتظار داریم که هوای بچههای کادر درمان را داشته باشند. فرقی هم نمیکند که پرستار یا پزشک باشند یا نیروهای خدماتی یا حراست. همه واقعا دارند از جانشان مایه میگذارند. شاید رفع نیازهای مالی این عزیزان و یا سایر خواستهایشان کمترین کاری باشد که برای اینهمه از جان گذشتگی بتوان کرد.
دوباره انگار چیزی به خاطرش آمده باشد، میگوید: آها... از مردم هم واقعا درخواست میکنم تا ما را دعا کنند و اینکه وقتی عزیزشان مجروح میشود خودشان را کنترل کنند و اجازه دهند تا ما کارهای درمانیمان را برای نجات آنها انجام دهیم. چون فقط بیمار آنها نیست که نیاز به رسیدگی دارد بلکه ممکن است گاهی در همان لحظات بیمار بدحالی یا مادربارداری که در حال فارغ شدن است، نیاز به کمک ما داشته باشد.
وقتی که بیماری خبر نمیکند
در راهروی اورژانس زن میانسالی روی صندلی نشسته و گویا منتظر بیمارش است تا از آزمایشگاه بیرون بیاید. میگوید: پسرم یکدفعه نزدیک صبح حالش به شدت خراب شد. حالت تهوع شدید داشت و دایم بالا میآورد و سرفه میکرد. این بود که آوردیمش اینجا. روسریاش را مرتب میکند و ادامه میدهد: راستش را بخواهید فکر نمیکردم در این شرایط جنگی دکتر و دم و دستگاه بیمارستانها روبهراه باشد ولی وقتی آمدم دیدم همه چیز مثل روزهای عادی برقرار است. هنوز صحبتش تمام نشده، پسرش که 17-18 سالی سن دارد بیرون میآید و به سمت مادرش میآید و میگوید: گفتند جوابش فردا آماده میشود. زن وقتی میخواهد به رسم ما ایرانیها خداحافظی کند میگوید: بهتر است زودتر برویم خانه. الان امنترین جا خانه است. حتی بیمارستانها نیز خطرناک هستند! فعلا از همین داروهایی که دکتر نوشته به پسرم میدهم تا ببینیم فردا جواب آزمایشش چه میشود و چه باید بکنیم؟
ما را از یاد نبرید
دماسنج را از دهان زن بیماری که روی یکی از تختها خوابیده بیرون میآورد و نگاهی به آن میاندازد، سینی دارو و بقیه اقلام دارویی را بر میدارد و سرجایش میگذارد. پوشه گزارش بیمار را بر میدارد و میآید پشت میز پرستاری مینشیند و شروع میکند به نوشتن چیزهایی روی یکی از برگههای آن. لبخندی که روی صورتش نشسته مانع از آن نمیشود که خستگیاش دیده نشود. این را از صدایش هم میتوان فهمید. محدثه کزازی 7 سالی میشود که به عنوان کارشناس پرستاری کار میکند وحالا یکی از نیروهای پرکار بخش آیسییو و سیسییو بیمارستان فیروزآبادی است.
به گفته خودش یکی از کارهای اصلیاش این است که مریضهای بدحال را در بخش« تریاژ» دسته بندی میکنند و به بخش های مربوطه میفرستند. محدثه از روزهای سخت اولین روز جنگ میگوید که هجوم مجروحان و صداهای وحشتناک بمبارانها باعث شده بود تا اکثرهمکارانش با استرس و واهمه به کارشان ادامه دهند. استرسی که هنوز هم ادامه دارد ولی شاید کمتر! بیرحمانهترین صحنهای که دیده است، به جراحات زیاد مردی غیرنظامیبرمیگردد که در زمان حمله در مغازهاش مشغول به کار بوده است:
« مرد میانسالی را آورده بودند که گویا درنزدیکی پادگان فیروزآباد در یک سنگبری کار میکرده است. در زمان حادثه بمبی به آن نزدیکیها و شاید پادگان اصابت میکند و وی بیرون میآید تا ببیند چه شده که به یکباره بمب دوم هم کنارش منفجر میشود وهمه بدن آن مرد پر میشود از ترکش. بهخصوص از ناحیه شکم وضعیت واقعا بدی داشت. خیلی صحنه دردناکی بود چون فکر نمیکردیم کسی که نظامی نبوده و هیچ سمتی نداشته و صبح برای امرار معاش رفته بوده سر کارش، اینطوری مجروح بشود و تا پای مرگ برود.
وی همچنین در مورد وضعیت خدمات رسانی و روند درمانی بیمارانی که در طول این مدت به بیمارستان میآیند نیزمدعی است که به آنها نیز طبق روال عادی سرویس دهی میشود: «البته مسلما بار کاری ما زیادتر شده ولی ما و کلا کادر درمان سالهاست که با این کمبود نیروها و استرسها کار میکنیم! ولی باز هم تلاش میکنیم تا با همین بضاعتمان هم تا جایی که از دستمان بر میآید، به مراجعه کنندگان خدمت کنیم.
دیدن این همه صحنه دلخراش قطعا وضعیت روحی هر انسانی را تحت تاثیر قرار میدهد.
موضوعی که گرچه محدثه نیز آن را تایید میکند اما در عین حال میگوید: فطعا این صحنهها تو روحیه ما هم تاثیر میگذارد ولی ما پذیرفتهایم که سرباز پشت صحنهایم.سربازانی که برای دفاع از کشورمان همیشه باید آماده باشیم و درصحنه حاضر. زمان جنگ 12 روزه البته وضعیت بدتر بود چون ما تجربه چندانی برای مواجهه با شرایط بحرانی نداشتیم چون در طول سالهای گذشته جنگی نداشتیم که کادر جوان درمان با مشکلات آن آشنا باشند. ولی این بار آمادهایم.
وی در مورد برخورد همراهان مجروحان و بیماران هم میگوید: بالاخره در این شرایط، همراهان مجروحان و بیماران در حالت عادی نیستند. بعضی وقتها حرفها و تندیهایی میکنند ولی ما از آنجاییکه درک میکنیم در چه شرایطی هستند، چیزی نمیگوییم. حتی به آنها حق میدهیم.
خواستهاش هم از مسئولان وزارت بهداشت تنها یک چیز است؛ کادر درمان هر وقت بحرانی پیش میآید در خط مقدم امداد رسانی است. حتی در شرایطی که همه مشاغل به خاطر آن بحران یا جنگ تعطیل هستند.
درحالیکه آنها هم میتوانند پیش خانوادههایشان باشند و اینقدر فشار روحی و استرسها را تحمل نکنند. اما معمولا نه تنها اصلا در حد و اندازهای که هست از آنها تقدیر نمیشود که حتی مطالباتشان هم به موقع داده نمیشود! از هموطنان خودمان هم توقع داریم همانطور که در این برههها در کنار کادر درمان هستند و قدردان آنها میباشند، در بقیه مواقع نیز این روزها را از یاد نبرند و یادشان باشد که همیشه کادر درمان در مراکز درمانی حضور دارند و هیچ وقت بیمارستانها خالی از پزشک و پرستار و... نبوده است!
بعد از حدود یکساعت کارم در بیمارستان تمام میشود. عجله بیماران برای ترخیص، شاید نشانهای از ترس باشد، اما ماندن پرستارانی که شیفتشان تمام شده و بازگشت داوطلبانه آنها، نشانهای از چیزی بزرگتر است؛ چیزی شبیه به امید. بیمارستان فیروزآبادی تهران، زیر پوستِ زخمیاش، هنوز با «صدِ» آدمهایش نفس میکشد. هنوز چندان از بیمارستان فاصله نگرفتهام که تلفنم زنگ میخورد. پشت خط دکتر رئیس زاده، رئیس سازمان نظام پزشکی قرار دارد که مضطربانه خبر ناگواری را میدهد.
خبری از هدف قرار گرفتن انبارهای ذخیره انبارهای شیرخشک و داروهای بیماران صعب العلاج و بیماران نادر. نگران است از این حادثه و احتمال اینکه این بیماران برای تامین داروهایشان و یا والدین برای تامین شیرخشک نوزادانشان به مشکل بخورند و برای همین میخواهد تا این خبر که در حقیقت فاجعهای محسوب میشود را انعکاس دهیم. در حالی که دود سیاه انبار نفت هنوز در افق شهرری دیده میشود، یاد حرفهای اکرمسادات میافتم؛ جنگ شاید خانهها را بلرزاند، اما انگار در میان خانواده سلامت، پیوندها را محکمتر کرده است.






