تنزینگ؛ داستان مردی که در کنار ادموند هیلاری به بام جهان رسید
فیلم «تنزینگ» با بازی تام هیدلستون، روایت مشهورترین صعود تاریخ را بازنویسی میکند
هفت صبح| قله اورست دو فاتح داشت، ولی تاریخ مدتها برای یکی از آنها بلندتر دست زد. ادموند هیلاری، کوهنورد نیوزیلندی، به چهره مشهور صعود تاریخی سال ۱۹۵۳ تبدیل شد و تنزینگ نورگای، مردی که شانهبهشانه او به بلندترین نقطه زمین رسید، اغلب پشت شکوه نام همسفرش باقی ماند. حالا جنیفر پیدوم در فیلم «تنزینگ» تصمیم گرفته این قاب ناعادلانه را اصلاح کند.
فیلمی که بهتازگی در اپل تیوی منتشر شده و میخواهد نشان دهد فتح اورست فقط داستان غلبه انسان بر طبیعت نبود؛ ماجرای مردی بود که باید همزمان با سرمای کشنده، ارتفاع مرگبار و تحقیر طبقاتی مبارزه میکرد. پیدوم سوژهای درخشان در اختیار دارد، دوربینی که عظمت کوهستان را میشناسد و بازیگرانی که توان همراه کردن مخاطب را دارند. حاصل کار تماشایی است، هرچند جاهطلبی تاریخی فیلم از جسارت سینماییاش بیشتر است.
قهرمانی که اجازه قهرمان بودن نداشت
تنزینگ از کودکی اورست را موجودی مقدس میشناسد، کوهی که در فرهنگ او «چومولونگما» نام دارد و احترامش واجب است. جهان کوهنوردان بریتانیایی منطق دیگری دارد. آنها قله را قلمرویی برای تصرف میبینند و فتح آن را نشانه اقتدار ملی میدانند، همین اختلاف نگاه، جذابترین کشمکش فیلم را میسازد.تنزینگ برای گروههای خارجی کار کرده، مسیرهای خطرناک را میشناسد و تجربهاش گاه از مردانی که فرمان میدهند بیشتر است. بااینحال، جایگاه اجتماعی او همچنان در حد نیروی کمکی تعریف میشود. فیلم بهخوبی نشان میدهد چگونه سلسلهمراتب استعماری حتی در ارتفاعی که یک اشتباه کوچک میتواند جان همه را بگیرد، دست از سر آدمها برنمیدارد.
گندن فونتسوک در نقش تنزینگ، بازی کنترلشده و دلنشینی ارائه میدهد. چهره آرامش در کنار سرسختی پنهان شخصیت، ترکیبی باورپذیر ساخته است. تام هیدلستون نیز ادموند هیلاری را انسانی عملگرا و نسبتاً بیتکلف تصویر میکند، رابطه این دو، بدون نمایش اغراقآمیز رفاقت، بهتدریج شکل میگیرد. ویلم دفو در نقش جان هانت نیز اقتدار فرماندهی را به گروه اضافه میکند.
دوربینی که ارتفاع را میفهمد
جنیفر پیدوم سالها در مستندسازی کوهستان تجربه اندوخته و این مهارت، بزرگترین امتیاز فیلم است. صدای کوبنده باد، برفی که زیر پا فرو میریزد و شکافهایی که دهان باز میکنند، اورست را به حضوری زنده و تهدیدکننده تبدیل کردهاند. تصویربرداری در محیطهای واقعی و استفاده از بدلکاری عملی، به صحنههای صعود کیفیتی ملموس بخشیده است. مخاطب گاهی سرمای ارتفاع را تقریباً روی پوستش احساس میکند.
بااینحال، فیلم در انتقال وحشت روانی صعود چندان بیرحم نیست. خطر حضور دارد، ولی کمتر به تجربهای تکاندهنده تبدیل میشود. مشکل جدیتر به فیلمنامه لوک دیویس برمیگردد. درست در لحظاتی که صعود جان میگیرد، روایت با بازگشتهای مکرر به کودکی، عشق و زندگی خانوادگی تنزینگ متوقف میشود. این خاطرات برای شناخت شخصیت ضروریاند، ولی تعدادشان ضرباهنگ داستان را فرسوده میکند، گویی نویسنده اصرار دارد تمام اطلاعات زندگی قهرمان را در فیلم جا بدهد، حتی به قیمت قربانی کردن تعلیق.
فاتح قله، اسیر فرمول
«تنزینگ» در نهایت گرفتار همان مشکلی میشود که بسیاری از زندگینامههای سینمایی را معمولی کرده است؛ احترام بیش از اندازه به قهرمان. شخصیت اصلی آنقدر نجیب و دوستداشتنی تصویر میشود که فرصت چندانی برای کشف تناقضها و ضعفهای انسانیاش باقی نمیماند. روایت نیز مسیر آشنای رنج، تلاش و پیروزی را با احتیاط طی میکند. فیلم در بازگرداندن اعتبار تاریخی تنزینگ موفق است و نگاه متفاوتش به مفهوم فتح، ارزش تماشا دارد بااینحال، قهرمانی که چنین زندگی پیچیدهای داشته، سزاوار فیلمنامهای جسورتر بود. پیدوم توانسته اورست را با شکوه تمام به تصویر بکشد، ولی در کشف لایههای پنهان مردی که از آن بالا رفت، چند قدم مانده به قله متوقف شده است.