قاسم آهنینجان؛ مردی که خودش را مهمتر از شعر نمیدانست
امروز که نامش دوباره در تقویم میآید، برای من قاسم آهنینجان پیش از هر تعریف ادبی، یادآور یک منش است
هفت صبح| قاسم آهنینجان برای من ابتدا یک اسم در کتابهای شعر نبود. پیش از آنکه بخواهم درباره جایگاهش در شعر جنوب، نسبتش با شعر ناب یا زبان خاص و تصویرهای غریبش حرف بزنم، او را با یک رفتار به یاد میآورم. نخستین مجموعه شعرم که منتشر شد، میتوانست برای شاعری با سابقه او اتفاق مهمی نباشد. کتاب یک شاعر جوان بود در میان انبوه کتابهایی که هر سال منتشر میشوند. اما قاسم کتاب را خواند و دربارهاش نوشت.
بیمنت، بیتشریفات و بیآنکه قرار باشد چیزی در عوض بگیرد. این خاطره برای من تصویر دقیقی از اوست. شاعری که فاصله نسلها را تبدیل به دیوار نمیکرد. هم در سن و هم در کسوت بزرگتر بود، اما عجیب اینکه در تماسهای تلفنی اغلب او پیشقدم میشد. این خصلت شاید در روزگار ما کماهمیت به نظر برسد، ولی در جهان ادبیات که گاهی آدمها با انتشار چند کتاب، چند پله خیالی زیر پای خود میگذارند، چنین رفتاری معنای دیگری دارد.
مردی پشت کتابهایش
آهنینجان اهل ساختن مجسمهای بزرگ از خودش نبود. زندگیاش نیز چندان با مناسبات مرسوم شهرت کنار نمیآمد. شعر برایش حرفهای نبود که عصرها سراغش برود. بیشتر شبیه عضوی از بدنش بود. هرمز علیپور، دوست دیرینهاش، تعبیر دقیقی درباره او داشت: گرفتن شعر از قاسم، شبیه گرفتن آب از ماهی بود.
اردبیل زادگاهش بود، اما اهواز اقلیم اصلی زندگی و شعرش شد. جنوب در شعر او کارتپستال نبود. رود، بلوط، آتش، سنگ، ارغوان، اسب و زخم در شعرهایش نقش وسایل صحنه را بازی نمیکنند. اینها اجزای دستگاه خیال او هستند. طبیعت را به شعر نمیآورد که شعر زیباتر شود.
طبیعت در شعرش زندگی میکرد، گاهی حتی زخمی میشد. «ذکر خوابهای بلوط» در آغاز دهه هفتاد یکی از نخستین نشانههای جدی حضورش بود و بعد کتابهایی با نامهایی آمدند که خود عنوانشان انگار چند سطر شعر بودند: «شاعر مرگ خویش میداند»، «خون و اشراق بر ارغوان جوشنها»، «سوسن خاموش بهوقت فراق» و «عطر غریب غزال مشرقها». او حتی برای نامگذاری کتابهایش نیز جهان خودش را داشت.
جایی میان سنگ و اشراق
زبان آهنینجان آسان تسلیم خواننده نمیشود. تصویرهایش گاه تاریکاند، گاه آیینی و گاه چنان فشرده که باید میان کلمات مکث کرد. شعرش از تجربه شعر جنوب و همنشینی با جریانهای مهم آن اقلیم بهره برد، اما نسخه دیگری از شاعران همنسلش نشد. سنت را میشناخت و با جهان مدرن شعر نیز بیگانه نبود.
نتیجه، زبانی شد که میتوانست «سنگ» را کنار «انسان»، «عقاب» را کنار «مرگ» و «یاس» را کنار «زخم» بنشاند، بیآنکه این همجواریها تزئینی شوند. سینما هم برایش یک حاشیه تفننی نبود. کلاسهای کیانوش عیاری را تجربه کرد، بازیگری را آزمود و در میانه دهه شصت «شیهه زخم» را ساخت. شاید همین چشم سینمایی را بتوان در شعرهایش هم پیدا کرد. او تصویر را توضیح نمیدهد، آن را جلوی چشم میگذارد و کنار میرود.
شاعری بیهیاهو
چیزی که اکنون، به بهانه زادروزش، بیشتر در ذهنم مانده فهرست کتابها و جوایزش نیست. همان تلفنهاست. همان نقدی است که برای کتاب شاعر جوانتری نوشت. همان بیادعایی که در رفتارش بود. قاسم آهنینجان در سالهای آخر با بیماری سختی جنگید و اردیبهشت ۱۴۰۰ رفت. زندگی آسودهای هم نداشت.
حتی روایت شده بخش مهمی از دارایی واقعیاش کتابهایی بود که طی چند دهه جمع کرده بود و بخشی از همان کتابها را برای کمک به سیلزدگان خوزستان فروخت. شاید برای شناخت او همین تصویر کافی باشد: شاعری که سرمایهاش کتاب بود و میتوانست همان سرمایه را نیز ببخشد.
امروز که نامش دوباره در تقویم میآید، برای من قاسم آهنینجان پیش از هر تعریف ادبی، یادآور یک منش است. اینکه میشود شاعر بود و برای دیدهشدن دیگری جا باز کرد. میشود بزرگتر بود و تلفن را زودتر برداشت. میشود سالها شعر گفت و هنوز برای خواندن کتاب یک شاعر جوان وقت گذاشت. آدمهایی شبیه او گاهی بیش از شعرهایشان به ما چیزی یاد میدهند: چگونه شاعر بمانیم، بیآنکه خودمان را مهمتر از شعر بدانیم.