۱۵ شهریور، زادروز عبدالجبار کاکایی شاعری که معلم ماند
سالها میان شعر، ترانه و ادبیات قدم زده و حالا در روزگار جملههای مصرفی، با چند دقیقه مولاناخوانی هزاران نفر را پای شعر نگه میدارد
هفت صبح| شاعر ممکن است سالها در حافظه ما زندگی کند، بیآنکه بدانیم صاحب آن کلمات کیست. مصرعی را زمزمه کردهایم، ترانهای را بارها شنیدهایم، تکهای از آن جایی میان عاشقیها و دلگیریهایمان مانده و خیلی دیرتر فهمیدهایم مردی پشت آن کلمات ایستاده که نامش عبدالجبار کاکایی است. کاکایی برای نسل ما همینگونه وارد شد، نه با معرفی رسمی، نه با شناسنامه ادبی و فهرست کتابها. با ترانه آمد.
با کلماتی که خواننده دیگری به آنها صدا میداد، اما جنسشان لو میداد پشت این ترانه شاعری ایستاده که ادبیات را جدی گرفته است. او برای ما فقط ترانهسرا نبود. صدایی بود که ثابت میکرد ترانه میتواند مردمی باشد و سبک نشود، میتواند شنیده شود و دمدستی نباشد، میتواند وارد خانههای فراوان شود و هنوز چیزی از آبروی شعر با خودش داشته باشد.
پانزدهم شهریور، زادروز شاعری است که از ایلام آمده، از نوجوانی با وزن و کلمه درگیر بوده و خیلی زود شعر را نه سرگرمی که شیوهای برای زیستن فهمیده است. خودش از پانزدهسالگی گفته، از لحظهای که کلمات ناگهان برایش اعتبار پیدا کردند و دیگر نمیشد آنها را بیملاحظه کنار هم گذاشت. این وسواس هنوز هم در او مانده است..
ترانهای که سرش را پایین نیاورد
در سالهایی که موسیقی پاپ ایران به دنبال زبان تازه میگشت، کاکایی از آن طرف ماجرا آمد؛ از شعر، از وزن، از حافظه ادبی و از نسلی که کلمه را جدی گرفته بود. برای فریدون آسرایی، محمد اصفهانی، علی لهراسبی، سالار عقیلی، رضا صادقی، احسان خواجهامیری، محمد علیزاده و صداهای دیگر نوشت. بخشی از این ترانهها از سریال و تیتراژی که برایش ساخته شده بودند عبور کردند و به زندگی مستقل خودشان رسیدند. راز کار شاید همین بود که او ترانه را به قیمت محبوبیت نفروخت. فهمیده بود شنیدهشدن لزوماً به معنای سادهسازی نیست.
در ترانههایش عشق معمولاً صاف و بیمسئله نیست. آدم عاشق میماند و میرود، میخواهد و پس میزند، میشکند و باز صدا میزند. همین تناقضهاست که زبان او را برای نسل ما آشنا کرد. آن نسل با جملههای کاملاً عاشقانه و مطمئن بزرگ نشده بود. عشق برایش اغلب چیزی میان ماندن و رفتن بود. کاکایی این سرگیجه را خوب میشناخت و بلد بود آن را به موسیقی بسپارد.
معلمی که درس نمیدهد، در را باز میکند
سالها بعد، کاکایی برای من شکل دیگری پیدا کرد. دیگر فقط ترانهسرایی نبود که اسمش زیر یک قطعه نوشته شده باشد. تبدیل شده بود به همان معلم ادبیاتی که دوست داری بعد از زنگ هم سر کلاس بماند.وقتی درباره مولانا حرف میزند، نمیخواهد از متن برای خودش برج بسازد. شعر را از ارتفاع پایین میآورد، غبار احترام رسمی را کنار میزند و ناگهان یک بیت هفتصدساله را میگذارد وسط زندگی امروز. این ویژگی کمیاب است.
خیلیها ادبیات را آنقدر دشوار توضیح میدهند که مخاطب احساس میکند برای فهمیدن یک غزل باید اول مجوز ورود بگیرد. کاکایی برعکس عمل میکند. قفل را باز میکند و کنار میرود.شاید به همین دلیل ویدئوهای شعرخوانی و تفسیرش در شبکههای اجتماعی دستبهدست میشوند. نه به خاطر ژست، نه به خاطر هیاهو، نه به خاطر آن مدل «حرف عجیب بزن تا دیده شوی». مردم چند دقیقه میایستند چون چیزی برای شنیدن وجود دارد.
وایرال، اما سالم
امروز وایرالشدن خودش یک جور صنعت است. هرکس میداند باید کجا مکث کند، کجا صدایش را بالا ببرد، کدام جمله را نصفه رها کند و کدام کلمه را تبدیل به تیتر کند.در چنین فضایی دیدن آدمی که هنوز میتواند با شعر جدی دیده شود، جذاب است. کاکایی در فضای مجازی دیده میشود، اما زرد نمیشود.این جمله شاید مهمترین بخش ماجرا باشد. او نشان داده میتوان مولانا خواند و وایرال شد. میتوان از زبان، معنا و شعر حرف زد و هنوز مخاطب را نگه داشت. میتوان ساده بود، بیآنکه سطحی شد. این مرز باریکی است که خیلیها از آن سقوط کردهاند. مشکل امروز فقط کمبود محتوای فاخر نیست، مشکل این است که خیلیها فکر میکنند محتوای فاخر محکوم است کممخاطب بماند. کاکایی خلافش را ثابت میکند.
کلمه هنوز پیش او آبرو دارد
برای نسل ما او یک آشنای دوستداشتنی است. نه دور، نه مجسمهشده، نه گرفتار تشریفات شاعرانه. معلمی است که هنوز شاعر مانده و شاعری است که هنوز میتواند با مردم حرف بزند.شاید همین از همه چیز مهمتر باشد. در دورهای که کلمات با سرعت سرسامآور مصرف میشوند، شاعر کسی است که سرعت را کم میکند و دوباره به کلمه وزن میدهد. کاکایی سالها پیش نوشته بود کلمهها در نوجوانی برایش «آقا» شدند؛ صاحب اعتبار.
این نسبت هنوز عوض نشده.امروز که شعرخوانیاش میان هزاران ویدیوی سطحی میچرخد و چند دقیقه مردم را نگه میدارد، انگار همان نوجوان پانزدهساله هنوز جایی پشت صدایش ایستاده و مراقب است چیزی سرسری گفته نشود. برای تولد عبدالجبار کاکایی شاید هیچ جملهای بهتر از این نباشد:
در روزگاری که همهچیز ارزان شده، کلمه هنوز پیش او قیمت دارد.