گفتوگو با حسن علیشیری درباره «ساعت فراموشی»، موسیقی و اقتصاد تئاتر
کارگردان «ساعت فراموشی» از حافظهای که موسیقی را رها نمیکند، همکاری با رضا یزدانی و نگرانیاش درباره طبقاتیشدن هنر میگوید
هفت صبح| ذهن انسان بایگانی غریبی است. پر از راهروهای تودرتویی که بعضی به خاطرات روشن و شفاف میرسند و بعضی دیگر به تاریکی مطلق فراموشی. اما عجیبتر از همه، پوشهای است که انگار در این بایگانی برای موسیقی ساخته شده، پوشهای که حتی گاهی در سختترین شکلهای فراموشی هم دستنخورده باقی میماند. شاید برایتان پیش آمده باشد که کسی را ببینید که بخشی از خاطراتش را از دست داده، اما هنوز آهنگهایی را که سالها پیش دوست داشته به یاد میآورد. چرا راه دور برویم؛ در فیلم «گشت ارشاد» هم عطا، با وجود از دست دادن حافظه، ترانههای قدیمی محبوبش را به خاطر داشت و میخواند.

انگار مغز آدمی برای موسیقی قانون دیگری دارد. ملودیها جایی عمیقتر از حافظه معمولی مینشینند و گاهی همانجا میمانند که باقی خاطرات از دست رفتهاند. حتی همین حالا هم ممکن است شنیدن چند نت از یک آهنگ، شما را ناگهان به سالها قبل ببرد؛ به آدمی که مدتهاست از زندگیتان رفته، به روزهایی که دیگر تکرار نمیشوند یا به خاطرهای که خیال میکردید برای همیشه زیر غبار فراموشی مدفون شده است. موسیقی در این لحظه، چیزی فراتر از صداست. نخ نامرئیای است که گذشته را به اکنون گره میزند.

همین ایده، نقطه آغاز نمایش «ساعت فراموشی» و جهان ذهنی حسن علیشیری، کارگردان این اثر است؛ نمایشی که در مرکز آن، خوانندهای ایستاده که همهچیز را فراموش کرده، جز ترانههایی که زمانی خوانده است. علیشیری برخلاف بسیاری از همنسلانش که شیفته بازیهای فرمی و ساختارشکنیاند، همچنان خودش را یک «قصهگو» میداند. در گفتوگو با او، از همین نقطه آغاز کردیم؛ از رابطه میان حافظه و موسیقی و بعد به پیوند دیرینه موسیقی و تئاتر، دوستیاش با رضا یزدانی و البته چالشهای اقتصادی تئاتر رسیدیم؛ هنری که امروز میان پروژههای بزرگ و پرهزینه و اجراهای مستقل و کمبضاعت، بیش از همیشه در حال چندپاره شدن است.