
هفت صبح| جهان بیرون پر از تصویر است؛ تصویرهایی که با سرعت میآیند، مصرف میشوند و محو میشوند. تئاتر اما از جنس دیگری است. اینجا هیچ چیز قابل اسکرول کردن نیست. بدنها واقعیاند، سکوتها وزن دارند، نگاهها قابل لمساند. تماشاگر وارد فضایی میشود که در آن، زندگی با همه شکنندگیاش اجرا میشود؛ بیواسطه، بیفیلتر، بیامکان فرار.تئاتر هنر حضور است. تجربهای که در همان لحظه شکل میگیرد و همانجا تمام میشود. همین زنده بودن، رابطهای خاص میان صحنه و سالن میسازد؛ رابطهای که بیشتر به یک مواجهه شباهت دارد تا تماشا.
جایی که رنج، صورت انسانی پیدا میکند
آسیبهای اجتماعی معمولاً در قالب عدد و تیتر معرفی میشوند؛ آمارهایی دقیق، گزارشهایی مفصل، تحلیلهایی کارشناسانه. همه چیز منطقی است، همه چیز قابل اندازهگیری. اما رنج انسانی در این قالبها همیشه چیزی کم دارد: حس. نمایش، این فاصله سرد را میشکند. اعتیاد دیگر یک واژه نیست، انسانی است که دستهایش میلرزد. فقر دیگر یک شاخص اقتصادی نیست، مادری است که میان خرید نان و خرید دارو مردد مانده. تنهایی دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست، جوانی است که در اتاقی شلوغ احساس بیگانگی میکند. صحنه، مسئله را از سطح ذهن به سطح تجربه میکشاند. مخاطب فقط «در جریان» قرار نمیگیرد؛ درگیر میشود.
تئاتر؛ دستگاه تولید همدلی
جامعه مدرن پر از صداست، اما شنیدن کم شده. هرکس روایت خودش را دارد، هرکس در حباب خودش زندگی میکند. تئاتر یکی از معدود فضاهایی است که آدمها را وادار میکند کنار هم بنشینند و یک تجربه مشترک را از سر بگذرانند. تماشاگر در تاریکی سالن، ناخواسته وارد جهان دیگری میشود. جهان کسی که شاید هرگز در زندگی روزمره با او روبهرو نشود. این جابهجایی نگاه، کار کوچکی نیست. همدلی دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود؛ از توانایی دیدن جهان از زاویهای غیر از زاویه شخصی. نمایشهای دغدغهمند اغلب کاری میکنند که مخاطب برای لحظاتی کوتاه، زندگی دیگری را زندگی کند. همین تجربه کوتاه میتواند تصورات تثبیتشده، قضاوتهای آماده و کلیشههای ذهنی را ترک دهد.
دیده شدن؛ اولین گام التیام
بسیاری از بحرانهای فردی و اجتماعی با حس نادیده گرفته شدن گره خوردهاند. تجربههایی که در سکوت باقی میمانند، دردهایی که به زبان نمیآیند، روایتهایی که شنیده نمیشوند. تئاتر این سکوت را برمیدارد. وقتی رنجی روی صحنه اجرا میشود، پیام پنهانی در کار است: این درد وجود دارد، این تجربه واقعی است. مخاطبی که تجربهای مشابه دارد، ناگهان با احساسی آشنا روبهرو میشود؛ حس شناخته شدن. این لحظه، لحظه مهمی است. شکلی از آرامش از دل همین شناخت بیرون میآید. آدمی که احساس میکند تنها نیست، رابطه متفاوتی با رنج خود برقرار میکند.
پلی میان زندگی شخصی و وضعیت عمومی
نمایشهای اجتماعی اغلب نشان میدهند که زندگی فردی در خلأ شکل نمیگیرد. تصمیمها، شکستها، اضطرابها و بنبستها ریشههایی بیرون از مرزهای شخصی دارند. مخاطب در جریان روایت، پیوند میان تجربه شخصی و زمینه گستردهتر را کشف میکند. مسئلهای که پیشتر به شکل یک ناکامی فردی دیده میشد، معنایی تازه پیدا میکند. نگاه تغییر میکند. گاهی همین تغییر نگاه، آغاز گفتوگوهای تازه در خانه، کافه، محل کار و شبکههای اجتماعی است.
امید؛ نه در پایان، در مسیر
امید در تئاتر همیشه نتیجه یک پایان خوش نیست. گاهی امید از دل خود مواجهه متولد میشود. از این واقعیت ساده که درد قابل بیان است، تجربه انسانی قابل اشتراک است، سکوت قابل شکستن است. حتی تلخترین نمایشها نیز میتوانند حسی از پیوند ایجاد کنند؛ پیوندی که یادآور یک حقیقت بنیادین است: تجربه انسانی، تجربهای جمعی است. صحنه جایی است که این جمعیت پراکنده، برای مدتی کوتاه دوباره شکل میگیرد. تئاتر جهان را تغییر نمیدهد. اما میتواند نحوه دیدن جهان را جابهجا کند. و تاریخ بارها نشان داده همین جابهجاییهای کوچک، گاهی اثراتی بزرگتر از هر شعار پرطمطراق داشتهاند.





