هفت صبح| ایستگاه مترو تجریش، ساعت شش و نیم عصر، آن وقتی که شهر خودش را خالی می‌کند توی زیرزمین. یک مرد میانسال کنار ستون ایستاده بود، ویولن داشت و کت قهوه‌ای پوشیده بود، برای زندگی، نه برای اجرا. یعنی این کت را هر روز می‌پوشید، نه فقط وقتی ساز می‌زد، شروع کرد، صدا بلند شد، یک ملودی که اسمش را نمی‌دانستم اما جایی در سینه‌ام آشنا بود.


مردم رد می‌شدند، نود درصدشان حتی نگاه نکردند، پنج درصد نگاه کردند و رد شدند، سه درصد کمی کند شدند، دو درصد ایستادند.من از آن دو درصد بودم، ایستادم، گوش دادم، دو دقیقه، سه دقیقه، مرد داشت می‌زد، انگار ما نبودیم، انگار فقط او بود و ویولن و آن ملودی که از جایی می‌آمد که آدرسش را نمی‌شد داد. وقت رفتن، دستم رفت توی جیبم، یک اسکناس درآوردم، انداختم توی کیف سازش، مرد سرش را بالا نیاورد، همچنان می‌زد. برگشتم خانه و یک سوال توی ذهنم ماند، آن پول را چرا انداختم؟

 

 حمایت، ترحم، یا لذت؟


این سوال ساده‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کنیم و پیچیده‌تر از آن چیزی که دوست داریم باور کنیم.بعضی از ما پول می‌اندازیم از سر ترحم، یک آدم ایستاده، زحمت می‌کشد، در سرما یا گرما ساز می‌زند، دلمان می‌سوزد، این را باید صادقانه دید، ترحم، هنر را نمی‌بیند. آدم پشت هنر را می‌بیند و این فرق مهمی است.


بعضی دیگر از سر عادت اجتماعی پول می‌اندازند، چون دیدند بقیه انداختند. چون حس می‌کنند باید بیندازند، چون رد شدن بدون انداختن، یک احساس ناخوشایند کوچک به جا می‌گذارد. این هم ربطی به هنر ندارد، این یک رفتار اجتماعی است که لباس هنردوستی پوشیده و بعضی، شاید آن اقلیت کوچک، واقعاً گوش می‌دهند، می‌ایستند، لحظه‌ای با موسیقی زندگی می‌کنند و از سر قدردانی، از سر آن چیزی که موسیقی در آنها تکان داده، پول می‌اندازند. این سومی، همان چیزی است که نوازنده خیابانی به دنبالش است، حتی اگر اقلیت باشد.

 

خیابان تبدیل به رقابت شده


یک چیزی در سال‌های اخیر عوض شده؛ نوازنده خیابانی در ایران دیگر یک پدیده نادر نیست، در مترو در پارک‌ها،در پیاده‌روهای شلوغ در زیرگذرها،هر جایی که آدم جمع می‌شود، کسی ساز می‌زند.این از یک طرف خوب است، موسیقی به خیابان آمده به جایی که همه می‌توانند بشنوند، نه فقط کسانی که بلیت می‌خرند.


اما یک اتفاق دیگر هم افتاده، خیابان تبدیل به یک بازار شده، بازاری که در آن خوب و بد کنار هم می‌ایستند، کسی که پانزده سال تمرین کرده، کنار کسی که ماه پیش یاد گرفته، کسی که موسیقی برایش یک حرف زدن است، کنار کسی که موسیقی برایش یک راه درآوردن پول است و مشکل اینجاست که شنونده فرق را نمی‌داند یا وقت ندارد که بفهمد، رد می‌شود، نگاهی می‌اندازد اگر ملودی آشنا بود می‌ایستد اگر صدا بلند بود می‌ایستد اگر نوازنده جوان و خوش‌قیافه بود می‌ایستد.کیفیت موسیقی، آخرین معیار است اگر اصلاً معیار باشد.

 

ما هنوز یاد نگرفتیم گوش بدهیم


در کشورهایی که فرهنگ موسیقی خیابانی جا افتاده، آدم‌ها می‌ایستند از سر شنیدن فقط از سر شنیدن. یک نوازنده خوب در مترو پاریس یا نیویورک، جمعیت جمع می‌کند، آدم‌ها دایره می‌زنند، گوش می‌دهند، کف می‌زنند.


ما هنوز در حال یاد گرفتن هستیم، هنوز داریم می‌فهمیم که ایستادن جلوی یک نوازنده خیابانی، حق اوست در برابر لطف ما، هنوز داریم یاد می‌گیریم که پول انداختن در کیف ساز، خرید یک لحظه موسیقی است در برابر صدقه دادن به یک نیازمند. این تفاوت در نگاه، همه چیز را عوض می‌کند. نوازنده‌ای که احساس کند دارد هنر ارائه می‌دهد، متفاوت می‌زند از نوازنده‌ای که احساس کند دارد گدایی می‌کند و شنونده‌ای که احساس کند دارد هنر می‌خرد، متفاوت گوش می‌دهد از کسی که دارد دلسوزی می‌کند.
برگشتم فردا همان ساعت به همان ایستگاه، مرد با ویولن نبود، یک پسر جوان بود با گیتار داشت یک ترانه پاپ می‌زد، بلند، پر از انرژی و جمعیت بیشتری ایستادند، پول بیشتری انداختند.


مرد با ویولن کجا بود؟ نمی‌دانم. شاید جای دیگری ایستاده بود،شاید رفته بود خانه،شاید دیگر نمی‌آمد.
خیابان صدای بلندتر را می‌خواهد. صدای عمیق‌تر را جای دیگری باید پیدا کرد.