
هفت صبح| در پروفایل امروزمان داستان «ممو سیاه» را در قسمت سوم به پایان میبریم. داستانی از دل بوشهر قدیم... به روایت احسان عبدیپور... در شماره قبل تا آنجا خواندیم که ممو سیاه بعد از اینکه کتی را کنار پسر قنادی نگرو توی ماشین عروس دید، فروپاشید و به اعتیاد رو آورد. پایان قصه را بخوانید: سه ماه بعد هر نشئجاتی که توی بازار بود، توی خون ممو هم پیدا میشد. کلی، ممو را تنها گذاشت. خماری زود از راه رسید و پسانداز سالهای نانوایی تبخیر شد. ممو خمار مینشست سینه دیوار کَلعامو، اشک و مفش یکی شده بود و دم نمیزد. غلام مکوندی زیر نگاری خوابیده بود؛ چشمش افتاد بهش همینجوری از سر نشئگی گفت: «اگه هزار بدوم یه شاهینی خالکوبی میکنی بری تو بازار معینی و... ممو سیاه نگذاشت غلام جملهاش را تمام کند؛ همان وسط راه گفت بده غلام قبول؛
هفت روز بعد ممو سیاه بدون پیرهن پا گذاشت توی بازار ماهیفروشها و جلوی چشم ایرانجوانیهای دوآتشه، سه بار رفت تا ته بازار و برگشت، روی کمرش شاهین بزرگی خالکوبی شده بود که زیرش نوشته بود: «شاهین سرورته». کسی جیگر نداشت نزدیکش بشود. مشتهای ممو هنوز به قدری که بازار ماهیفروشی را به آتش بکشد، باروت داشت. گرگو سیبیل که تیم ایرانجوان ناموسش بود و میفهمید قضیه از کجا آب میخورد، دستش را کشید و برد ته مغازه دو هزار تومان گذاشت جلویش و گفت میخوام یه خالی جلوی سینهت درشت ... و ممو نذاشت حرف سیبیل هم تمام بشود فقط گفت قبوله گرگو... شد که هرکی با هرکی دعوایش میشد و دستش به جیبش میرسید، میگفت: «ناموس نداروم اگه خالش نکنم و نکوبشم رو پیشونی مموسیاه. و ممو مثل جزیره کوچکی که تاب تصرف خانههای کمی را داشت، روز به روز تنگتر میشد. ممو میخواست تا ته جهان نشئگی برود.
شد اواخر 56. هفت هشت دهتایی سیبیلدار و روزنامهخوان مشتری کَلعامو بودند. هم نشئه میکردند هم بحث. ممو لای گپ و گفت و جدلهایشان خیلی چیز دستگیرش شد؛ از سیاست خوشش آمد و بعد فکر کرد شاید سیاست دنیایی باشد که پی آن میگردد؛ تصمیم گرفت در و دروازهاش را پیدا کند و داخلش بشود؛ شد که زودتر از سیبیلدارها روزنامه و اعلامیه میآورد خانه کلعامو.
ممو ته کتاب و بحث را درآورد. آنقدر پای حرف نشست و کتاب خواند که میتوانست همه را توی برنامه زنده تلویزیون مجاب کند. بعدها که در 1990 گورباچوف نخ تسبیح را از اتحاد جماهیر بیرون کشید و دانههای روسیه بزرگ هر کدامش پرت شد یک گوشهای، در مذمت گورباچوف و نوبل صلحی که امپریالیسم گذاشته بود توی طاقچه اتاقش، توی قهوهخانه ناجی یک ساعت و نیم افشاگری کرد؛ جوری که زاغو و نبو و اغو چاپسگی و ماشو مسلسل و سلمان براتی ایستادند وسط قهوهخانه و داد زدند مرگ بر آمریکا... مرگ بر آمریکا...
انقلاب که نزدیک شد، پیکاریها، رنجبران، اتحادیه کومونیستها و چریکهای فدایی سر پوست تنش دعوا داشتند و ممو هر بار با نشان یکیشان را میافتاد توی شهر و بعد هم میگرفتند میبردند دو سه روز میزدندش و شهربانی و ساواک را برایشان آب و جارو میکشید و باز ولش میکردند. بِرس نَرِس انقلاب ممو بازار کارش گرم بود، غرق خون و زخم و خال بود ولی خمار نبود.
ممو کمی بیشتر از شوروی عمر کرد؛ دو سال... روزگار خودش و کلعامو که انقلاب کاسبی او را هم تعطیل کرده بود، روی کارتنهای پشت هتل تنگسیر دوباره به هم رسید. روزها میرفتند جلوی گاراژ برازجونیها و دم قهوهخانه برای مسافرها که از در و دهات و شهرهای دور و بر میآمدند، معرکه میگرفتند و دوزار دهشاهی کاسب میشدند. کَلعامو که تمام روزگار ممو را حفظ بود، با خالهای روی تنش نقالی و پردهخوانی میکرد.
مسافرها حلقه میزدند دور امواج صدای کلعامو و غرق میشدند توی سرگذشت ممو. انگار سیاه لابهلای سی و چند سال و عمرش 200 سال زندگی کرده بود، ماجراهایش با دل غمبار دهاتیها زود رفیق میشد، انگار روی پوست تن ممو غریبی و آدمکشی شهر پیدا بود، ته جیگرشان برای روزگار برباد رفته سیاه، تَش (آتیش) میگرفت... ممو خودش، وقتی کلعامو به قصه خال دختر ارمنی میرسید، گلویش پُر میشد بغز، پُر میشد آه.
یک صبح سوزدار زمستان، گاراژ برازجونی پٌر بود مسافر. ممو چنباتمه نشسته بود زانوهایش توی جناق سینهاش فرو رفته بود. انگار توی رحمی که معلوم نبود رحم کی هست، جا خوش کرده بود؛ مثل جنین مچالهای انتظار دنیا آمدن میکشید. جمعیت غلغله بود و صدای کَلعامو به آسمان میرسید ولی ممو چیزی نمیشنید... با خودش تنها بود؛ انگار همه تنهاییهای جهان سهم او شده بود.
انگار همه حادثههای جهان از روی او عبور کرده بود، انگار حق با ممو بود، ارزشش را نداشت... به صفر کلوین نزدیک و نزدیکتر شده بود. سه روز بعد که کَلعامو رفت در قهوهخانه ناجی و خبر داد که ممو پشت هتل تنگسیر تمام کرده بیاین تابوتش بلند کنیم، ممو سیاه دقیقا در منفی 273درجه جهان لم داده بود، در حالی که همه فکر میکردند مرده، ته قبرستون شکری ملامحد که خم شده بود توی قبر و گوش جنازه را از زیر کفن میجنباند و میخواند:
«اسمع افهم محمد ابن... سرش را بالا آورد و از مردها پرسید اسم پدر؟ و همه اولین بار به صرافت این افتادند که ممو بچه کی بود؟ انگار ممو در همان ابتدای مقیاس کلوین روییده بود. انگار میلی به آمدن نداشت هیچ وقت؛ هلش داده بودند. انگار همه چیز را از قبل میدانست. ملامحد میخواند: «اسمع افهم محمد. الموت حق و النار حق و سوال نکیر و منکر حق....» روی لب مومو لبخند نشسته بود... خودش همه اینها را میدانست... هنوز دنیا نیامده بود که میدانست... پایان...






