روزنامه هفت صبح، اشکان جاویدی| آنتولوژی یکی از فرمتهای قدیمی در داستانگویی است که ریشهاش برمیگردد به نحوه روایت داستانهای کوتاه در عالم ادبیات. البته در سینما این شیوه داستانگویی، یعنی خرد کردن روایت به اپیزودهای کوتاهتر هیچوقت به جریان غالب تبدیل نشد ولی همیشه و به شکلهای گوناگون مورد توجه قرار گرفته. مثلا در دهه شصت میلادی که الگوی فیلمهای بزرگ و استودیویی به سمت فراموشی میرفت، بهانهای بود برای جمع کردن بازیگران بزرگ کنار هم.
یا در دهه نود و بعد از رواج پست مدرنیسم، ابزاری بود برای شکستن و بازی کردن با الگوهای روایی مالوف. در هزاره جدید و پس از تغییر مختصات مدیوم سینما و تلویزیون به واسطه پلتفرمهای استریم، اول سریالهای آنتولوژی احیا شدند و بعد نوبت فیلمها بود. در جدیدترین نمونه، نتفلیکس پس از کسب حقوق اقتباس از داستانهای کوتاه رولد دال به سراغ وس اندرسون رفته و حاصل این همکاری چهار فیلم کوتاه است که در قالب یک مجموعه منتشر شده. الگویی که به نظر میرسد در ادامه باز هم مورد استفاده قرار بگیرد. به همین بهانه بد نیست تا مروری داشته باشیم بر تعدادی از نمونههای شاخص و دیدنی از فیلمهای آنتولوژی در تاریخ سینما.
کوایدان (1964) / Kwaidan
یکی از شاخصترین آثار کلاسیک در تاریخ سینمای ژاپن که به زمان خودش بزرگترین و گرانترین محصول سینمایی این کشور به شمار میآمد. شهرت «کوایدان» به اندازهای است که خیلی از مخاطبان سینما صرفا به واسطه آشنایی و تماشای همین یک فیلم کوبایاشی را بهعنوان یکی از بزرگان سینما میشناسند (طبعا به درستی).
فیلم از چهار اپیزود مجزا تشکیل شده که همگی برگرفته از داستانهای ارواح فولکور ژاپنی هستند. امروز همه با جی هارور و نوع نگاه ژاپنیها به ماوراءالطبیعه در قالب ژانر وحشت آشنا هستند، اما شصت سال قبل «کوایدان» تازگی داشت. به طور مشخص با هیولا یا خشونت سروکار نداریم و آنچه تماشاگر را به هراس میاندازد پذیرش وجود عواملی است که درک ما را از منطق و واقعیت به چالش میکشد. نکته مشترک همه داستانها هم چیزی نیست جز دستکم گرفتن تهدیدها که ریشهای عمیقا اخلاقی و شرقی دارد.
دکامرون (1971) / The Decameron
معمولا از پیر پائولو پازولینی بهعنوان نمونهای از فیلمسازان منتقد و مارکسیست یاد میشود که به واسطهی سالها همزیستی با فاشیسم نگاهی سرشار از رنج و تلخی به دنیا دارند. احتمالا شاهد چنین ادعایی هم باید سرنوشت تراژیک خود فیلمساز (قتل) و فیلم هولناک و آزاردهنده «سالو» باشد.
برخلاف این فرضیه، پازولینی تجربیات بامزه و بازیگوشانه کم نداشته، به خصوص سهگانهای که با عنوان «زندگی» ازشان یاد میشود و حاصل دست گذاشتن روی حکایتهای کهن با مایههای اسمش را نبر است! فیلم اول «دکامرون» شامل اپیزودهای مختلف برگرفته از حکایتهای کتاب جیوانی بوکاجیو بود. داستان در قرون وسطی و جنوب ایتالیا اتفاق میافتد و درباره برخوردهای غیرمنتظره مردمان با مقوله شهوت و تنانگی است. استقبال گسترده مخاطبان عام و خاص از فیلم باعث شد که پازولینی همین فرمول را با «داستانهای کانتبربری» و «داستانهای هزار و یک شب» هم به اجرا در بیاورد.
شبح آزادی (1974) / The Phantom of Liberty
کارنامه عریض و طویل لوئیس بونوئل را میشود به چند دوره مختلف از فیلمسازی تقسیم کرد. یکی از دورههای شاخص و پرطرفدار، آثار متاخر اوست که در دهه آخر از فعالیتش جلوی دوربین رفته. «جذابیت پنهان بورژوازی»، «شبح آزادی» و «میل مبهم هوس» به شیوههای مختلف انتظارات تماشاگر را به بازی میگیرند و از قواعد مالوف روایت و پرداخت درام میگریزند. در این میان «شبح آزادی» فراتر از حس طنز سوررئال، به خاطر شوخیهای تند و تیزش با قراردادهای سرمایهداری و بروکراسی حاکم بر جهان مدرن به یاد آورده میشود.
تقریبا در تمام فیلم با هیچ خط داستانی مشخصی سروکار نداریم و از موقعیتی به موقعیت دیگر میرویم. تنها نقطه اشتراک عجیب و غیرمعمول بودن موقعیتهاست و اینکه نهایتا به شوخی با طبقه متوسط و مرفه منجر میشود. تقریبا هر چیزی که بهعنوان رویه عقلانی یا نمودهای بروکراسی در سطوح مختلف جامعه میشناسیم، در «شبح آزادی» به ریشخند گرفته میشود. بعضی از موقعیتها و شوخیها زیادی پیچدهاند و در نگاه اول به راحتی ازشان سر در نمیآوریم و در مواردی دیگر به اندازهای مضحک و بامزهاند که حتی میتوانند با کمدیهای مل بروکس رقابت کنند.
شب روی زمین (1991) / Night on Earth
کمتر کسی میتواند مثل جیم جارموش فیلمهایی بسازد که تجربهگرا و بدون پیرنگ داستانی باشند و در عین روشنفکرانه بودن مخاطب عام را هم سر ذوق بیاورند. در طول چندین سال فیلمسازی، جارموش چند بار سعی کرده که به شکلهای مختلف الگوی آنتولوژی را در فیلمسازی امتحان کند و احتمالا نمونه معروفش «شب روی زمین» باشد.
داستان درباره پنج راننده تاکسی در شهرهای مختلف دنیاست؛ لسآنجلس، نیویورک، پاریس، رم و هلسینکی. هر راننده با سوار کردن یک مسافر به راوی داستان متفاوتی تبدیل میشود که به طرز بامزهای با روح حاکم بر همان شهر نیز پیوند دارد. لحن اپیزودها متفاوت است و مثلا از درامی حول تنانگی در پاریس به سراغ کمدی دیوانهواری در رم با نقشآفرینی روبرتو ببینی میرویم. اما چیزی که در همه روایتها به چشم میخورد، شیرینی و ظرافت جاری در موقعیتها و نگاه مهربانانه و ستایشآمیز جارموش نسبت به ارزش زیستن است.
سین سیتی (2005) / Sin City
«سین سیتی» زمانی ساخته شد که هنوز اپیدمی اقتباس از کامیکها و رمانهای مصور به راه نیفتاده بود و فناوری سیجیآی در مرحله آزمون و خطا قرار داشت. در نتیجه رابرت رودریگز به گفته خودش مروج فیلمسازی در گاراژ خانه و جلوی پرده کروماکی بود، برای اقتباس از رمانهای مصور فرانک میلر، این استاد بزرگ دنیای کامیکها را شخصا به کار دعوت کرد و نتیجه تحسینشدهترین فیلم در کارنامه سینماییاش شد که راه را هم برای شیوه جدیدی از فیلمسازی با فناوری تصویرسازی دیجیتالی باز کرد یعنی همان چیزی که به مبنای بلاکباسترهای امروزی تبدیل شده و سکان پروژههای چند صد میلیون دلاری را به دست امثال زک اسنایدر سپرده است.
داستانها در شهری به نام بیسین سیتی اتفاق میافتد که از شدت فساد و تباهی به سین سیتی معروف شده. هرچند هر اپیزود خط داستانی مجزا و مستقل خودش را دارد، قصهها به هم ربط پیدا میکنند و کلیت منسجمی را شکل میدهند. فرم و سلیقه بصری فیلم که در تلاش برای جان بخشیدن به صفحات کامیک معنا پیدا میکند، به تجربهای منحصربهفرد منجر شد که تاثیرش را میشد در آثار متعدد مشاهده کرد. قسمت دوم فیلم هم چند سال بعد از راه رسید که طبعا هیجان و هیاهوی فیلم اصلی را به دنبال نداشت.
پاریس، دوستت دارم / Paris, je t'aime
این ایده که چند کارگردان کنار اپیزودهای مختلف یک آنتولوژی را بسازند، مسبوق به سابقه است و همیشه هیجانانگیز بوده. در دهه هشتاد، استیون اسپیلبرگ در تلاش برای بازسازی نسخه سینمایی از سریال محبوب «توایلایت زون»، کارگردان تازهنفسی چون جان لندیس، جرج میلر و جو دانته را کنار هم قرار داد. ترکیب وودی آلن، مارتین اسکورسیزی و فرانسیس فورد کوپولا در «داستانهای نیویورکی» هم شگفتانگیز به نظر میرسید.
یا «چهار اتاق» در دهه نود که زمینهساز رفاقت تازهواردهایی چون کوئنتین تارانتینو و رابرت رودریگز شد. مشکل اینجاست که معمولا در چنین پروژههایی انتظارها از نتیجه فراتر میرود. حدودا بیست سال قبل هم دوباره این موج راه افتاد، اما در قالبی بازیگوشانهتر. سری فیلمهای تبلیغاتی بیامو با محوریت یک راننده ثابت که نقشش را کلایو اوون بازی میکرد یا مجموعه «هر کسی سینمای خودش» که برای جشنواره کن ساخته شده بود، از نمونههای معروف آن سالهاست.
اما احتمالا موفقترین تجربه «پاریس، دوستت دارم» بود که مجموعه متنوعی از فیلمسازان با ملیتها و سلیقههای مختلف را شامل میشد و سوژه مشترک هم چیزی نبود جز شهر پاریس. ایدهای که با استقبال مواجه شد و بعدا زمینه را فراهم کرد جهت ساخت نمونههای مشابه برای شهرهای دیگر مانند نیویورک، ریودوژانیرو و توکیو؛ حتی نسخه وطنیاش هم به تهران رسید!
موتورهای مقدس (2012) / Holy Motors
معمولا از یک فیلم آنتولوژی و اپیزودیک انتظار میرود که شامل داستانهای کوتاه در قالب اپیزودهای جدا از هم باشد. «موتورهای مقدس» لئوس کاراکس با اینکه از نظر فنی دقیقا آنتولوژی به حساب نمیآید، کارکرد مشابهی دارد. داستان درباره مردی است بینام و نشان سوار بر یک لیموزین که از صبح تا شب در نقش افراد مختلفی ظاهر میشود و زندگیهای گوناگونی را تجربه میکند، از یک موجود مخوف ساکن مسیرهای فاضلاب گرفته تا بازیگر موشن کپچر و حتی یک پدر رو به موت.
در هر بخش لحن و حتی فرم تغییر میکند و هر لحظه باید برای غافلگیری آماده باشید. البته کاراکس با وجود گزیدهکاریاش در عرصه فیلمسازی که گاه یک دهه زمان میبرد تا فیلمی را کامل کند، همیشه اهل بازیهای فرمی و روایی بوده و «موتورهای مقدس» هم از این قاعده مستثنا نیست. موفقیت فیلم باعث کشف دوباره کاراکس میان نسل جدید علاقهمندان به سینما شد.
قصههای وحشیانه (2014) / Wild Tales
به طور معمول سینمای آرژانتین برای مخاطبان عام ناشناخته است اما هر چند سال یک بار با اثری شگفتانگیز کل دنیا را مجذوب خودش میکند و البته در کمال تعجب در تمام این فیلمها هم ریکاردو دارین ایفای نقش کرده! فیلم از شش اپیزود کوتاه تشکیل شده که در هر کدام یک شخصیت به معنای واقعی کلمه رد میدهد و سعی میکند انتقام زندگی اعصاب خردکنش را از باعث و بانیان وضع موجود بگیرد.
طبعا فیلم برآمده از وضعیت اجتماعی آشفته آرژانتین است که تاریخ سیاه و خونباری را پشت سر گذاشته اما خشم و کاتارسیس جاری در «قصههای وحشیانه» به زبان و مرز محدود نمیشود و برای همین به اثری محبوب در تمام دنیا تبدیل شد. کمدی سیاه دامیان زیفرون بعد از درخشش در جشنواره کن تا نامزدی اسکار بهترین فیلم خارجی هم پیش رفت اما از خودش در تمام این سالها خبری نبود تا اینکه بهار امسال «دستگیری یک قاتل» از او اکران شد؛ یک تریلر هالیوودی کممایه و فراموششدنی.
تصنیف باستر اسکراگز (2019) / The Ballad of Buster Scruggs
آخرین همکاری مشترک جوئل و ایتن کوئن شاید یکی از عجیبترین فیلمهای کل کارنامه پربارشان باشد؛ یک اثر آنتولوژی وسترن که غیر از وقوع داستانها در غرب وحشی، نقطه اشتراک تمام روایتها پرداختن به مفهوم مرگ با غلبه حس طنز سیاه است.
حتی لحن داستانها هم اپیزود به اپیزود تغییر میکند و از «تصنیف باستر اسکراگز» که در استفاده از اسلپاستیک به شیوه کارتونهای «لونی تونز» ابایی ندارد تا سیاهی مطلق و تراژدی هم پیش میرود. هر مخاطبی بنا به سلیقه و روحیه با بعضی داستانها بیشتر ارتباط برقرار میکند اما اهمیت کار کوئنها را باید در این دید که چطور با تسلط خیرهکننده در اجرا، تماشاگر را با مفهوم هولناک مرگ مواجه میسازند. تلاش برای پی بردن به معنای زندگی یکی از چالشهای همیشگی مخلوقات کوئنهاست که این بار جواب خود را باید به واسطه درک نیستی پیدا کنند.



