روزنامه هفت صبح، سینا بحیرایی| یک: جان هیوستن که در سال 1941 و با فیلم «شاهین مالت» خود یکی از بنیان‌‌گذاران سینمای نوآر شده بود، در سال 1950 یک بار دیگر به سراغ این سبک سینمایی رفت. با فیلمی به‌نام «جنگل آسفالت» که اقتباسی از رمانی به همین نام به قلم و. ر. برنت بود و به موفقیتی عظیم رسید. فیلم نه‌تنها به یکی از تحسین‌شده‌‌ترین آثار جان هیوستن تبدیل شد، بلکه در آزمون زمان هم خودش را ثابت کرد و یکی از مهم‌‌‌‌ترین فیلم‌‌های تاریخ سینما شد و حتی سبک فیلم‌های سرقتی (Heist Movie) را به‌وجود آورد.

دو: «جنگل آسفالت» داستان یک زندانی به‌نام دکتر اروین (سم جافی) است که از زندان می‌‌گریزد و تیمی از متخصصان مختلف جمع‌‌آوری می‌‌کند تا نقشه سرقت از یک جواهرفروشی را که سال‌‌هاست رویش کار می‌‌کند، پیاده‌‌سازی کند. اما همچون تمام فیلم‌‌های گونه سرقت، نقشه طبق برنامه پیش نمی‌‌رود و گرفتاری‌‌های بزرگی برای افراد دخیل در این ماجرا پیش می‌‌آید.

سه: از نظر حفظ لحن و وحدت مضمونی، «جنگل آسفالت» یکی از بهترین‌‌هاست. تک‌‌‌تک شخصیت‌‌ها و مکان‌‌ها و دیالوگ‌‌ها و حتی اتفاقاتی که در طول فیلم رخ می‌‌دهند به‌گونه‌‌ای هستند که گویی همه از یک فیلتر مشخص عبور داده شده‌‌اند. با گروهی از شخصیت‌‌های درمانده، ناامید، بدبین و بدفرجام طرف هستیم که حتی در آخرین لحظه‌‌های رسیدن به موفقیت هم آماده مواجهه با یک بدبیاری هستند و در کمال تعجب، با همین اتفاق هم مواجه می‌‌شوند.

فیلم هیچ ابایی از بدبین بودن ندارد. تمام شخصیت‌های فیلم به روش‌‌های مختلف از میان می‌‌روند و در واقع، هیچ‌‌کس به هدف خود نمی‌‌رسد. هیچ‌‌کدام از شخصیت‌‌ها قهرمان نیستند، هیچ‌‌کدام آن‌‌قدر دوست‌داشتنی نیستند که همدلی مخاطب را برانگیزانند. چنین نگاه تند و تیزی را به سختی می‌‌شود در فیلم‌‌های آن دوران پیدا کرد.

چهار: پلیس‌‌های فاسد، آدمکش‌‌های بی‌‌رحم، قماربازهای فریبکار، پیرمردان هوس‌‌باز، زن‌‌های فریب‌‌خورده، هیچ بارقه امیدی در این شهر فلک‌‌زده دیده نمی‌‌شود. اگر شخص درستکاری هم مثل دیکس هندلی (استرلینگ هیدن) وجود دارد، آن‌‌قدر در قرض و بی‌‌پولی غرق شده که مجبور است به بقیه تبهکاران بپیوندد؛ به امید اینکه صاحب پولی شود و بتواند از این شهر بگریزد. اما نقشه او هم با شکست مواجه می‌‌شود.

پنج: خیلی از شخصیت‌‌های اصلی فیلم در جایی از داستان تحولی درونی را تجربه می‌‌کنند؛ یک تغییر ناگهانی که معمولا زندگی‌‌شان را تغییر می‌دهد. برای مثال آلونزو امریک (لوئیس کالهرن) در حالی‌که از خودش از آنجلا (مریلین مونرو)، معشوقه جوانش می‌‌خواهد به دروغ به پلیس بگوید که در شبی که قتلی رخ داده در کنار هم بوده‌‌اند، با دیدن گریه و زاری و درماندگی او، متحول می‌‌شود و به او می‌‌گوید که حقیقت را به پلیس بگوید. یا دیکس قصد فرار دارد که دال (جین هیگن) با اصرار از او می‌‌خواهد همراهش بیاید. او اگرچه در ابتدا مخالفت می‌‌کند، کمی بعد پشیمان می‌‌شود. گویی پی برده او آخرین امید این زن در شهری است که هیچ تفاوتی با جنگل ندارد و در غیاب او دال بعید است فرصت چندانی برای بقا پیدا کند.

شش: اما تاثیرگذارترین و مهم‌‌ترین تحول بدون‌شک از آن دکتر اروین است که در اواخر فیلم رخ می‌‌دهد. او که جواهرات را با خود دارد و از شهر خارج شده است، در یک غذاخوری محو یک دختر جوان و زیبا می‌‌شود. همین تعلل بیش از حد باعث مشکوک شدن پلیس و در نهایت دستگیری او می‌‌شود. او با پرس‌‌وجو از پلیس می‌فهمد تنها دو، سه دقیقه است که حرکات او را زیر نظر دارند؛ به‌اندازه زمان پخش یک آهنگ. ولی اثری از پشیمانی در صورت دکتر اروین دیده نمی‌‌شود.

گویی به درک تازه‌‌ای رسیده است، گویی دیگر هرگز نمی‌‌تواند مثل سابق زندگی کند. چنین تحول درونی از این نظر دارای ارزش است که دکتر اروین شخصی بسیار دقیق و متفکر است که برای تک‌تک لحظات پیش‌رو برنامه‌ریزی می‌‌کند و فرصتی به بروز احساسات نمی‌‌دهد. اما همین واکنش احساسی چند دقیقه‌‌ای تمام آرمان‌‌ها و نقشه‌‌های او را برباد می‌‌دهد، آرمان‌‌هایی که البته گویی دیگر ارزشی ندارند.

هفت: فیلم اگرچه یکی از مهم‌ترین آثار نوآر است، دو ویژگی مهم این جنس فیلم‌‌ها را ندارد: زن افسون‌‌گر و کارآگاهی که به‌دنبال کشف حقیقت باشد. اما درام جنایی، نورپردازی‌‌های تند و تیز و لحن تلخ و گزنده فیلم باعث می‌‌شود که آن را در زمره این‌‌گونه فیلم‌‌ها قرار دهیم. کارگردانی هنرمندانه جان هیوستن از جمله ویژگی‌‌های مثبت «جنگل آسفالت» است که هرچه می‌گذرد، بیشتر از قبل مورد توجه قرار می‌گیرد. او با ظرافت از نور و سایه بهره می‌‌برد تا جهان تاریک داستان خود و سرنوشت تلخ شخصیت‌های خود را به نمایش بگذارد. هیوستن برای همین فیلم نامزد اسکار بهترین کارگردانی هم شد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.