روزنامه هفت صبح، کسری ولایی| حتما با نمونه رایج و پرطرفداری از میم یا شوخی‌های اینترنتی برخورد داشته‌اید که یک تصویر تاریخی یا نقاشی معروف را برمی‌دارند و برای کاراکترها یا صحنه شرحی تازه می‌نویسند. بامزه است ولی تصور کنید که چطور می‌شود همین ایده را تبدیل کرد به چالشی فلسفی درباره فرم هنری؟!

این‌طور حساب کنید که برای کلیت صحنه یک روایت دیگر در نظر بگیرید و بعد بر اساسش تصور کنید که هنرمند فرضا صحنه خیالی را چرا و چگونه ثبت کرده. در عمل مسخره، بی‌معنا و چیزی فراتر از شوخی نیست گرچه عملا کارکردی پیچیده به‌شمار می‌آید برای واکاوی فرایند آفرینش هنری. فیلم جدید وس اندرسون (با عنوان اصلی Asteroid City) نیز چنین حکایتی دارد.

برای نزدیک‌تر شدن به فضای فیلم، داستان را می‌شود این‌طوری تعریف کرد. در دهه پنجاه و وسط بیابانی که به دلیل برخورد یک شیء آسمانی تبدیل شده به مرکز پژوهش‌های نجومی، قرار است که رویدادی سالانه برگزار شود برای تقدیر از دانش‌آموزان نخبه و اهدای بورس تحصیلی به طرح‌های برگزیده. در نتیجه خانواده بچه‌ها راهی جهنم‌دره‌ شده‌اند. به‌تدریج با شخصیت‌ها آشنا می‌شویم.

اصلی‌‌ها، یک عکاس جنگی است که تازه همسرش را از دست داده و به‌خاطر پسرش راهی این سفر شده و ستاره‌ای معروف که در عین افسردگی به‌خاطر بازی در فیلم‌های کمدی شهرت دارد. سفر بهانه‌ای است برای نزدیک شدن شخصیت‌هایی که بدون درد و غم نیستند. اما صبر کنید. در اصل شاهد اجرایی تلویزیونی از یک نمایش هستیم. از فضای نمایش بیرون می‌آییم و به پشت صحنه سرک می‌کشیم و می‌بینیم که متن چطور نوشته و اجرا شده؛ اصطکاکی میان بازیگرها و نقش‌ها که از زندگی و تجربیات شخصی‌شان می‌آید.

وس اندرسون در «فرنچ دیسپچ» در یک بازی فرمی سعی کرده بود که فرایند ورق زدن مجله را تبدیل کند به روایتی سینمایی. اینجا سعی کرده همان ایده بینامتنی را گسترش دهد به ذات نمایش و مدیوم تئاتر. جدای از زیبایی‌شناسی فیلم که تعمدا ساختگی و نمایشی است، بر مبنای حافظه بصری مخاطب از دهه پنجاه میلادی، «استروید سیتی» در تلاش برای بازیابی حس تماشای تئاتر روی صحنه تعریف می‌شود.

وقتی روی صندلی می‌نشینید و سالن در تاریکی فرو می‌رود، با قراردادی نانوشته از دنیای واقعی فاصله می‌گیرید و منطق تصنعی جاری صحنه را می‌پذیرید. به‌عبارت دیگر، نمایش در ذهن شما جان می‌گیرد. کارکرد دوربین اندرسون که مدام به حرکت درمی‌آید تا بخش تازه‌ای را از صحنه آشکار کند، یادآور نگاه مخاطب به بازیگران است که ناخواسته میزانسن‌ها را تکمیل و تعقیب می‌کند.

از تماشاگران فیلم‌های اخیر وس اندرسون زیاد می‌شنوید که تکراری و تهی شده. در واقعیت بین «استروید سیتی»، «فرنچ دیسپچ» و «هتل بزرگ بوداپست» شباهت چندانی از نظر ماهیت اثر وجود ندارد، جز بازی کردن با مفهوم بینامتنیت. «هتل بزرگ بوداپست» پی‌رنگ ساده و سرراستی داشت که فرصت می‌داد تا سلیقه‌ و زیبایی‌شناسی مدنظرش به سرگرم‌کننده‌ترین شکل ممکن بروز پیدا کند.

میراث فیلم برای کارهای بعدی، چندلایه کردن روایت و استفاده از فرم برای ایجاد فاصله بود. در «فرنچ دیسپچ» و «استروید سیتی» خبری از داستان به صورت خطی نیست و روایت دایره‌وار دور خودش می‌چرخد و در خدمت بازی فرمی قرار می‌گیرد. تمام جذابیت از همین بازی می‌آید و مثلا اینکه بفهمید بازیگرهای نمایش (و نه فیلم) کجا دیوار چهارم را شکسته‌اند یا وقتی از صحنه به پشت صحنه برمی‌گردیم، جف گلدبلوم را می‌بینیم که در لباس موجود فضایی از درگیری‌اش برای ایفای نقش مسخره‌ای می‌گوید که حتی یک دیالوگ هم ندارد!

حالا قرار است این بازی فرمی و شوخی‌های سطح بالا و دیرفهم (مثل فرضیه شیطنت کیهانی که یکی از دانش‌آموزها با مسئول رصدخانه درباره‌اش حرف می‌زند) به کجا برسد؟ «استروید سیتی»، چه وقتی روی صحنه هستیم و چه وقتی که داستان به پشت صحنه می‌رود، درباره کنار آمدن با درد و رنج فقدان است و پاسخی بی‌رحمانه و تکان‌دهنده دارد؛ کاری از دستت برنمی‌آید برای غلبه بر رنج. پس فقط سعی کن که غصه نخوری! شبیه به همان جوک معروفی است که یک نفر رفت پیش روانشناس و گفت من باید چه کار باید کنم، همیشه اضطراب دارم؟ و در جواب شنید که «اضطراب نداشته باش»!

«استروید سیتی» فیلمی نیست که بشود تماشایش را به همه پیشنهاد کرد؛ بازی‌های فرمی، روایت بینامتنی و فرامتنی و نحوه استفاده‌ وس اندرسون از ستارگان سینما، که به تعبیر عامیانه گاه در حد سیاهی‌لشكر ظاهر شده‌اند، شاید از سر خودشیفتگی تعبیر شود. پرت هم نیست، چرا که خیلی‌ها باور دارند اصولا آفرینش هنری رفتاری است از سر خودشیفتگی برای غلبه بر احساس بی‌معنایی.

تازه‌ترین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.