روزنامه هفت صبح| احمدرضا احمدي، شاعر موج نو كه ديروز درگذشت، نامش آنقدر شناخته شده است كه پرداختن به مشخصاتي ساده از او كفايت نميكند؛ او را بايد در شعر، ادبيات كودك ونوجوان، تئاتر و سينما و حتي بذلهگوييهاي خاص خودش ديد و بازخواني كرد. زندگي هنري او آنقدر گسترده است كه در يك پرونده كوچك فرصتي براي پرداختن به آن نيست، اما در همين فضا چند روايت كوتاه از كساني كه او را ميشناختند، ميتواند بخشي از زندگي اين شاعر آرام را توصيف كند.
شعری برای گلدان خانهام
یاسر نوروزی: 15 سال پیش، داخل ساختمان یکی از روزنامههای آن زمان، کنار پاگرد، ایستادهام، سیگار بکشم. منتظرم نوبت صفحهآرایی برسد، بروم سراغ صفحه؛ صفحه ادبیات. البته منتظر مهمانی هم هستم. هرچند اصلا انتظارش را نداشتم، از پلهها آمده باشد بالا ناگهان بگوید: «سیگار میکشی؟» برگشتم دیدم احمدرضا احمدی لبخند به لب دارد.
گفتم: «خوش اومدید جناب احمدی. بفرمایید.» که ایستاد و گفت: «نه! تو نیا! سیگارت رو بکش، خستگی در کن! بیا دنبالم، نمیرم تو!» خندیدم، همزمان تسلیم شدم. گفتم: «چشم. شما بفرمایید، بعد من میآم داخل.» آن روز قرار بود گفتوگویی مفصل با او انجام بدهیم؛ طوریکه تمام تحریریه قسمت فرهنگی جمع شده بودند؛ چون بخشی از گفتوگویمان راجع به شعر بود، بخشی ادبیات کودک، بخشی موسیقی، بخشی ترانهسرایی، بخشی سینما و… در واقع به خاطر ابعاد مختلفی که احمدی در آن فعالیت داشت، هر کدام دوست داشتیم پرسشهایی بپرسیم؛ هر کدام از دبیران صفحههای مختلف هم میخواستند سوال خودشان را بپرسند.
وقتی صفحه را بستم و داخل اتاق تحریریه رفتم، یکی از اعضای تحریریه داشت میپرسید: «این نمادهایی که شما در شعرتون به کار میگیرید، فوقالعادهست. مثلاً گلدانی که در شعر…» بعد سه ساعت درباره آن گلدان حرف زد و اینکه به چه اساطیری متصل است یا نیست! احمدی همه را میشنید. بعد گفت: «ببین، من خیلی ممنونم اینهمه دقت کردی به شعر من ولی خب هیچ ربطی نداشت!» بعد خندید. البته لحن کلامش طوری بود که شیرین، نه برخورنده.
بعد ادامه داد: «اصلاً مشکل تو اینه اینقدری که روی شعر من دقت کردی، خودم نمیکنم!» طرف گفت: «نه، شما دارید تواضع به خرج میدید!» احمدرضا احمدی گفت: «تواضع چیه آقا جان! این گلدونی که تو گفتی، رو طاقچه خونه ماست! من اون رو دیدم، واسهش شعر گفتم.همین!» همزمان میخندیدیم. یکی دیگر از بچهها پرسید: «پس این شعری که شما آغازگرش بودید چی میشه؟ ادامه این شعر؟ ادامه جریانی که همراهش شدید؟»
احمدرضا احمدی گفت: «به تو چه عزیزم!» که همه زدیم زیر خنده. خودش هم میخندید. بعد گفت: «یعنی نه فقط به تو! به من چه!» در واقع گفتوگویی که قرار بود پرطمطراق و بهاصطلاح روشنفکرانه از آب دربیاید، داشت تبدیل به یک گفتوگوی عجیب و غریب میشد؛ مصاحبهای با این رویه که بچهها سطح سوال را به خیال خودشان بالا میبردند و احمدرضا احمدی همان سطح را با کله میکوبید زمین! هرچند اینقدرها شوخطبعی داشت و طنازی که کسی به دل نگیرد.
فقط قصه این است که حیف شد. روزنامهای که در آن کار میکردیم، زودتر از اینکه مصاحبه را حتی پیاده کنیم، توقیف شد. یکی از بچهها هم فایل مصاحبه را گم کرد. و الان هیچ چیز دیگری از آن باقی نمانده جز همان جملات ابتدایی. یعنی بچهها سلام و علیک و احوالپرسی کردهاند و بعد به محض اینکه احمدرضا احمدی شروع به صحبت کرده، فایل پاک شده! بعدها فکر کردم این هم از طنازیهای روزگار بود؛ طنازیهای احمدرضا احمدی.
پایان یک عشق ناکام
امین فرجیپور: زندهیاد احمدرضا احمدی از آنهایی بود که راحت تعریف نمیشوند. پای اسمش هزار کار و هزار هنر میبینی و میخوانی که شاعر بوده و داستاننویس بوده و نقاش بوده و نویسنده کودکان بوده و نمایشنامهنویس بوده و حتی- در روزگاری که هنرمندان آرمانها و آرمانشهرشان را دم دست، یعنی قابل دسترس در همین تهران نه چندان شلوغ آن روزها میدیدند- مدیر فرهنگی هم بوده است.
جذابتر از همه اینها برای من، اما، این تعریف از احمدرضا احمدی است که او عاشق- ناکام- سینما بود. این را زمانی فهمیدم که به عنوان دستیار مسعود کیمیایی، پشت صحنه فیلمهای «سربازهای جمعه» و «حکم» یک چند وقتی شانس همنشینی با دوستان استاد- از جمله احمدرضا احمدی - را به دست آوردم و فهمیدم که زمانی برای نزدیک شدن به سینما دستیار جلال مقدم در فیلم «پنجره» بوده…
احمدرضا احمدی عاشق سینما بود. عشقی چنان فاش و رسوا- که هر کسی که حتی نیم ساعت با او همصحبتی میکرد، این را میفهمید. محمود کلاری بزرگ میتواند گواهی بدهد که با چه شور و شوقی از فیلمهایی که دوست داشت حرف میزد و پلان به پلان آنها را تحلیل میکرد. احمدرضاخان سینما را با همه چیزهایی که آن را سینما کرده، دوست داشت. با خوبیها و بدیهایش، جنجالها و حواشیاش، زیباییها و زشتیهایش، داستانهایی که میتوانست تعریف کند و البته به سبک و سیاق تمام قدیمیها و به اصطلاح عشق سینماهایی که نوجوانیشان را در دهههای سی و چهل گذرانده بودند، با آرتیستهای اغلب آمریکاییاش.
اما جالبتر اینکه خودش هم یک زمانی تا مرز آرتیست شدن هم پیش رفته بود. او هیچگاه نمیگفت (حداقل به من تازه سال تازه وارد آن سالها) که چرا بعد از اینکه در فیلمی مانند «پستچی» داریوش مهرجویی نقش جوان اول را بازی کرد، ناگهان از سینما دور شد- یا خود را دور کرد. آن هم در حالی که خیلیها که آن سالها را یادشان بود، میگفتند که احمدرضا احمدی بیشتر راه آرتیست شدن را رفته بود، به خصوص با آن تیپ و قیافه جذاب- که این اواخر در دهه نهم زندگی نیز زیبا بود.
برای همین هم بود که هر زمانی پای صحبت از سینما مینشست، پس و پشت آن اشتیاق عمیق و عظیمی که معلوم بود نسبت به سینما دارد و پس آن طنز درجه یک فاخری که هر موقعیتی را میتوانست به شوخی بگیرد و هر آدمی با هر موقعیتی را به قول روزنامهنویسهای این روزگار «دستمایه طنزش قرار دهد» و هر بداخلاق بداخمی را به خنده آورد، نوعی غم پنهان میتوانستی احساس کنی.
احمدرضا احمدی البته فقط با زنجیر آرتیستی به سینما گره نخورده بود. او درست است که در «پستچی» داریوش مهرجویی بازی کرده بود و دستیار جلال مقدم در «پنجره» بود و سناریوی «ملک خورشید» علی اکبر صادقی را نوشته بود و در «نارونی» و «بانوی اردیبهشت» هم با آن صدای رگدار گفتار متن این فیلمها را گفته بود ولی رفاقتش با مسعود کیمیایی احتمالا زنجیر محکمتری بود که او را با سینما پیوند داده بود.
آن روزها که فیلمهای «سربازهای جمعه» و «حکم» ساخته میشد و احمدرضا احمدی هم حدود بیست سال جوانتر و سالمتر از این روزهای آخر بود؛ یادم نمیرود که چگونه تقریبا همه روزه عصرها میآمد دفتر کیمیایی- که نزدیک خانهاش بود- و با او درباره فیلم و فیلمنامه حرف میزد و شوخی میکردند و میخندیدند و در پایان شب هم میرفت. کمتر کسی را دیدهام که کیمیایی تا این حد دوستش داشته باشد یا برایش احترام قائل باشد.
ولی درباره آن روزها چیزی که بیش از هر اتفاق و داستان دیگری به خاطر من تازهوارد مانده، اهمیتی بود که احمدرضاخان، مثل یک رفیق واقعی برای فیلم رفیقش قائل بود. انگار با تمام وجودش دلش میخواست کیمیایی یکبار فیلمی مثل «گوزنها» بسازد و دهان منتقدینش را ببندد. برای همین هم وقتی سر فیلم «حکم»- با این که خوب میدانست که در زمان فیلمبرداری چه بلایی سر خانه میآید- اجازه داد یکی از سکانسها در خانهاش فیلمبرداری شود (همان صحنهای که پولاد سوار مترو میشود و میرود سعید پیردوست را میکشد و پیش شکیبایی برمیگردد) عوامل فیلم هیچکدام تعجب نکردند. این جلوهای از رفاقت این دو بزرگ بود. و حالا چه بد که چنین رفیقی رفته است…
روایتی از دلبستگی عمیق شاعر مهربان تهران به موسیقی
امیر بهاری: احمدرضا احمدی یک «موزیکباز» به تمام معنا بود. جدای از همه فعالیتهای فرهنگی که در کنار شاعری داشت، عشق او به موسیقی عمق دیگری داشت. عشقی که اول بار در دهه 50 خورشیدی با فعالیت در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان متبلور شد. زمانی که او و استاد شیدا قرچهداغی مسئولیت بخش موسیقی کانون را برعهده داشتند، اتفاقهایی در سپهر موسیقی ایران رخ داد.
مثلا دعوت او از احمد پژمان برای ساختن موسیقی کتاب صوتی «گل اومد بهار اومد»، راه آقای پژمان را به ساختن متن فیلم در سینمای ایران باز کرد. احمدی خودش را درگیر باید و نبایدهای فضای روشنفکرانه دهه 50 نمیکرد. ذهن باز او در موسیقی باعث شده بود که هم موسیقیدانان رادیکالی مثل احمد پژمان از بستر موسیقی کلاسیک در کانون حضور داشته باشند و هم موسیقیدانان خوب موسیقی پاپ ایران در این فضا فعالیت کنند. همکاری موفق واروژان به عنوان چهره شاخص موسیقی پاپ ایران در کانون مصداق بارز این مدعاست.
یکی از فعالیتهای مهم احمدی تولید مجموعه گستردهای از آلبومهای شعرخوانی با صدای شاعران بزرگ معاصر است. ازجمله مجموعههایی که شاملو و فریدون شهبازیان کار کردند و یا کارهایی که با صدا و اشعاری چون یدالله رویایی و نادر نادرپور با موسیقی مجید انتظامی جوان ساخته شد. فعالیتی دامنهدار که با شعرای دیگر ادامه پیدا کرد.
ردپای احمدی در موسیقی فقط محدود به این موارد نیست. بهجز دعوت از استعدادهای درخشان برای آهنگسازی، خود او از دهه 60 شروع به مصاحبه با آهنگسازهایی میکند که بعد از انقلاب به حاشیه رفته بودند. او یک مصاحبه درخشان با مهدی خالقی، تصنیفساز برجسته دهه 20 تا 30 دارد که تنها مصاحبه تفصیلی این نابغه موسیقی است. همچنین چند گفتوگوی مهم با پرویز خالقی، علیرضا مشایخی و هوشنگ ظریف و… هم از او به جا مانده که همگی امروز از اسناد مهم تاریخ موسیقی ما به شمار میروند.
احمدی در موسیقی سلیقه روشنی داشت. این را از خودنگارهای که سال 1386 در فصلنامه گوهران نوشته بود میشد دریافت؛ متنی طولانی و مفصل که بخشی از آن درباره سلیقه موسیقایی خودش است. نوشته بود که تصنیفها و آوازهای ملکالشعرای بهار و امیر جاهد را دوست ندارد. نوشته بود که به صدای گلپایگانی، ایرج، مهستی، ستار و قاسم جبلی هم علاقهمند نیست. ترانههای جهانبخش پازوکی را هم نمیپسندید اما دلبسته کدام آهنگسازها و خوانندهها بود؟ موسیقی گروه کامکارها، آهنگهای واروژان، تارنوازیهای داریوش دولتشاهی، صدای گوگوش، دلکش، ابی و مارتیک.



