روزنامه هفت صبح، کمال بردبار| تصویر این مرد جوان خندهرو شاید نسبت مستقیمی با چهره تکیده مردی 83 ساله که دیروز بعد از تحمل دو دهه بیماری قلبی درگذشت نداشته باشد. شاید جز چشمانش. همان چشمانی که در مرز غمی عمیق با یک بذلهگویی منحصر به فرد سرگردان هستند. چشمان شاعر محبوب تهران که اصالتا کرمانی بود. مردی که خودش را از همه چیز دور نگه میداشت. از سیاست، از اردوکشیهای ادبی، از مشاجرات، از مطبوعات اما ناخودآگاه همه جا بود و به شکلی غریب همه دوستش داشتند.
در میانه دهه هفتاد بود که او را میدیدم. مردی پنجاه و چند ساله بود اما همان موقع هم بهرغم چشمان کودکانهاش بیشتر از سن خود میزد. آرام آرام از آپارتمان قشنگش در مجتمع دوما در انتهای جردن قدم میزد ومیآمد به دفتر روزنامه ما. خنده رو و بذله گو و شیرین سخن و ما که برای ملاقاتهای هفتگیاش لحظه شماری میکردیم.
پای صحبتهایش حسین سناپور بود و گاه سپیده زرین پناه. تبحر حیرتانگیزی در نقل حکایت و خاطره داشت و آنچنان بانمک بود که نمیتوانستی دمی از خندیدن بایستی. شوخیهایش دو مرحلهای بودند. خنده اول را از مخاطب میگرفت و ناگهان او را با پیچ دوم و ظریف شوخیهایش غافلگیر میکرد. قدرتش در همین مرحله دوم شوخیهایش بود.
اما امان از وقتی که دست به قلم میشد. هرگاه از او خواستیم که یادداشتی برای ما بنویسد کاری میکرد که همه ابرهای سیاه و بارانی بر فراز تحریریه ما گرد هم بیایند. قلمش از سیاهچالههای اندوه و نیستی پیام میآوردند. یک بار یادداشتی برای ما نوشت از یک شعر اخوان ثالث و چرایی سرودن شعر که از قرار به مرگ ناخواسته دختر نوجوان اخوان ثالث بر میگشت که در رودخانهای غرق شده بود.
قلم آن مرد بذلهگو در روایت غم دوست و مرادش، نفس تو را بند میآورد. بعدها در دکلمه برخی اشعار یادمان آورد که صدایش هم میتواند ترازی باورنکردنی از اندوه را به تو منتقل کند. صدای او در دکلمه شعرهای نیما آنچنان نافذ و آنچنان زلال است که بیپروا بسیار بالاتر از تجربههای مشابه احمد شاملو و یا زنده یاد خسرو شکیبایی و پرویز پرستویی قرار میگیرد. صدای احمدی در هنگام خواندن شعر «در شب سرد زمستانی» یک تجربه بیبدیل را برای مخاطب فراهم میکند. در تلاقی موسیقی و ادبیات و سینما.
چند باری خانهاش رفتم که خب مهماننواز بود و بسیاری از روزنامه نگارها نان و نمکش را خورده بودند. آنجا هم مرد بذلهگوی شاعر کاری میکرد که مدام از خنده به خود بپیچی آن هم در حالیکه زیرکانه نقش مرد ملاحظه کار داخل چاردیواری را بازی میکرد. بازیای که همسر و دخترش هم به آن آگاه بودند.
قرار شد در یک گفتوگوی طولانی برای ما از تمام رازهای جامعه ادبا و شعرا بگويد. آخر او مرد محبوب همه بود. از سینما تا موسیقی از شعر تا نقاشی. اما در آخرین لحظه رایش را زدند و او ترجیح داد وارد چنین پروسه خطرناکی نشود. برخی این گونهاند. ما دوستشان داریم. آدمهایی که در هر برخورد بخشی از وجود خودشان را بیدریغ به تو هدیه میکنند. حرف میزنند و روایت میکنند و خوب گوش میدهند.



