روزنامه هفت صبح، سینا بحیرایی | یک: دو آدمکش وارد یک غذاخوری در شهر کوچک سامیت میشوند و سراغ مردی بهنام سوئدی را میگیرند، میدانند او هرشب اینجا غذا میخورد. وقتی متوجه میشوند امشب خبری از او نیست، از آنجا خارج میشوند. بعد از رفتن آنها نیک آدامز، یکی از افرادی که در غذاخوری بوده است، به مخفیگاه سوئدی میرود و او را از این قضیه مطلع میکند. سوئدی میگوید که کاری از دست کسی برنمیآید. پس منتظر میماند تا آدمکشها از راه برسند و او را بکشند.
دو: این خلاصه داستان کوتاهی بود که ارنست همینگوی در سال 1927 نوشت. داستانی که بسیار مشهور شد، هم به دلیل روایت هنرمندانه همینگوی و هم به دلیل اینکه بسیاری از مولفههای مشهور سبک کاری او ازجمله مینیمالیسم و روایت عینی در آن دیده میشود. نوزده سال بعد رابرت سیودماک یک نسخه سینمایی از این داستان کوتاه را روی پرده برد، اثری که کاملا مورد توجه قرار گرفت و حتی خود همینگوی هم اعلام کرد که این یکی از بهترین اقتباسهایی است که از آثار او صورت گرفته.
سه: همینگوی بنیانگذار نظریه کوه یخ بود. او معتقد بود باید نگاه روزنامهنگارانهای به روایت داشت و بدون هیچ پیشزمینه و پسزمینهای، تنها اتفاقاتی که در لحظه رخ میدهند را در داستان ثبت کرد. هیچ عنصری از گذشته شخصیتها نباید آشکار شود، نویسنده باید همچون یک راوی بیطرف تنها هر اتفاقی را توصیف کند که در صحنه روی میدهد. هدف نویسنده تنها نمایش آن بخش کوچک از کوه یخی است که بر روی سطح آب دیده میشود.
این دیگر با خود مخاطب است که لایههای پنهان اثر یا همان بخش عمده کوه یخی را پیدا کند که زیر آب قرار دارد و قابل مشاهده نیست. این نکتهای است که در مشهورترین داستانهای کوتاه او ازجمله «تپههایی همچون کوههایی سفید» میبینیم. در «آدمکشها» نیز همین ویژگی دیده میشود. ما هیچگاه نمیتوانیم حدس بزنیم که آدمکشها دقیقا چه چیزی از سوئدی میخواهند و او چه گذشتهای را از سر گذرانده است. نقطه قوت نسخه سینمایی «آدمکشها» این است که مسیری برعکس همینگوی طی میکند و برای تمام آن حفرههای خالی که در داستان وجود دارد، گزینههایی پیدا میکند. و این کار به قدری زیبا انجام میشود که خود همینگوی هم لب به تحسین آن میگشاید.
چهار: فیلم «آدمکشها» تلاش میکند با ارجاعات مختلف به گذشته، داستان سوئدی و تمام پرسشهایی که در ذهن مخاطب قرار دارد را پاسخ دهد. در واقع فیلم تنها تا دقیقه بیست به داستان کوتاه همینگوی وفادار است، بعد از آن هرچه میبینیم تنها زاییده ذهن فیلمنامهنویسان آن است. ما همراه با جیم ریردون، مامور شرکت بیمهای که سوئدی در آنجا حساب داشته است، قدم به قدم پیش میرویم و با شخصیتهای تازهای آشنا میشویم که هرکدام به نحوی بر روی زندگی سوئدی و به پایان خط رسیدن او نقش داشتهاند.
همگام شدن با لحن و آهنگ کار همینگوی و پیروی از سبک روایت و دیالوگنویسی او در یک فیلم 103 دقیقهای به هیچوجه کار راحتی نیست. این نکتهای بود که مورد تحسین منتقدان قرار گرفت و باعث شد «آدمکشها» نامزد اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی هم شود. فیلمنامه کار را سه تن از بزرگان هالیوود نوشتهاند: جان هیوستن، ریچارد بروکس و آنتونی ویلر.
پنج: مرگ یکی از مهمترین مضامین فیلم «آدمکشها» است. البته این مضمون در بسیاری از داستانهای همینگوی هم دیده میشود. سوئدی در پایان و پس از اینکه آن همه بلا و مصیبت را از سر میگذراند، آماده مرگ میشود. گویی زندگی با تمام بالا و پایینهایش در نهایت به چیزی بیارزش تبدیل میشود. حال او باید خود را آماده مرگی کند که هیچ راه گریزی از آن نیست. محور اصلی ماجراهای فیلم سرقت بزرگی است که همه شخصیتهای اصلی درگیر آن هستند.
نکته قابل توجه این است که هر چهار شخصیتی که در این سرقت نقش دارند، کشته میشوند. در نهایت نوعی حس پوچی به سراغ ما میآید، گویی تمام این تلاشها و جان کندنهایی که در زندگی انجام میدهیم هنگام مواجهه با مرگ بیمعنی به نظر میرسند. اما کشت و کشتار فراوانی که در فیلم رخ میدهد باعث میشود ما به یک نکته مهمتر فکر کنیم: اگر سرقت با موفقیت انجام میشد و همه اعضا به سهم قابل توجه خود از پول میرسیدند، در آن صورت چه میشد گفت؟ آیا در آن صورت میشد عنصر مرگ را نادیده گرفت؟ آیا باز هم زندگی عنصری پوچ و بیمعنی به نظر نمیرسید؟
شش: یکی از عناصر هنرمندانهای که به فیلم اضافه شده و در نسخه داستانی وجود ندارد، شخصیت کیتی کالینز با بازی تماشایی آوا گاردنر است. او در قالب همان زن اغواگری ظاهر میشود که در بسیاری از فیلمهای نوآر میبینیم، زنی زیبا و فریبنده که قهرمان داستان را افسون خود میکند، او را وارد ماجراهای خطرناکی میکند و در نهایت با فریب و خیانت، صاحب همه چیز میشود. فیلمبرداری «آدمکشها» از جمله موارد دیگری است که این اثر را به فیلمهای نوآر نزدیک میکند و در چند مورد از آن به عنوان الگویی برای فیلمبرداری نوآر مورد اشاره قرار گرفته است.
هفت: فیلم و داستان چند بار مورد اقتباس قرار گرفتهاند. آندری تارکوفسکی در دوران دانشجویی خود یک نسخه بیست دقیقهای از فیلم ساخته بود. در سال 1964 هم یک اقتباس دیگر از همین داستان توسط دان سیگل صورت گرفت.



