روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| خشونتهای دهه هشتاد و نود کلمبیا، هر خوانندهای را به یاد آثار قدرتمند یوسا میاندازد. این بار اما نویسنده خانمی است بهنام اینگرید روخاس کونترراس. او در «میوه درخت سرمستی» به خشونتهای دهه هشتاد و نود کلمبیا میپردازد و فضایی میسازد مملو از فقر، فساد، ترور، آدمربایی و هوایی آغشته به تخدیر سلاطین مواد مخدر. این کتاب بهتازگی با ترجمه سحر قدیمی از سوی نشر «ققنوس» چاپ شده است. قدیمی در این مدت آثار فراوانی ترجمه کرده که بعضی از آنها مثل «سنگ، کاغذ، قیچی» به چاپهای متعدد هم رسیدهاند. ترجمهای مشترک هم با مهدی غبرایی، مترجم پیشکسوت، دارد که در این گفتوگو درباره آن هم پرسیدهایم. آنچه در ادامه میخوانید گفتوگویی است با او درباره آثاری که ترجمه کرده.
چقدر کتاب ترجمه کردهاید خانم قدیمی! تا الان چند عنوان شده؟
حدود 40 عنوان.
چند کتاب زیر چاپ دارید؟
حدود ده دوازدهتایی کتاب دارم که چاپ نشده ولی 5 عنوان از اینها زیر چاپ است.
چرا؟
مشمول گذر زمان شدهاند و ناشر هم آنها را کنار گذاشته و دیگر چاپ نمیکند ولی آنهایی که قرار است چاپ شوند، دو یا سه تا هستند.
خب میتوانید بروید کتاب را بگیرید و با ناشر دیگری کار کنید.
قضیه این است که آن کتابها هم مشمول گذر زمان شدهاند. در واقع مربوط به دهههای شصت و هفتاد میلادی است که زندگیها به این صورت نبود و چون قصه نوجوانان است، بچههای الان دیگر با آنها ارتباط نمیگیرند.
کدام ناشر؟
انتشارات «هرمس». البته باز هم الان میشود کار کرد ولی راستش من خودم به فکر نیفتاده بودم که آن کتابها را بگیرم و بهجای دیگری بدهم.
ترجمه مشترکی هم با آقای مهدی غبرایی دارید؛ کتابی از برنده نوبل ادبیات، نویسنده چینی (مو یان)، با عنوان «طاقت زندگی و مرگم نیست». چطور شد این کار را به شکل مشترک منتشر کردید؟ چون تا جایی که یادم میآید آقای غبرایی ترجمه مشترک ندارند.
آقای غبرایی در مقطعی دبیر حوزه ترجمه داستان نشر «دنیای اقتصاد» شدند. من آنجا قبلا کتابی کار کرده بودم با عنوان «تولد تمدن در خاور نزدیک». البته آنها بیشتر در حوزه علوم انسانی کار میکردند؛ در حوزههای اقتصاد و بازرگانی و امثال اینها. اما آقای غبرایی آمدند و برای اولین بار حوزه رمان را دست گرفتند و به این ترتیب بود که قرار شد کار کنیم. ایشان ترجمههای مرا دیدند و گفتند من کاری رو به اتمام دارم؛ حاضری ترجمه کنی؟ من هم بهصورت نمونه دو سه صفحه برایشان ترجمه کردم که خیلی خوششان آمد.
کتابی که دادند چند صفحه بود؟
530 صفحه.
چقدر از ترجمه کتابی که به شما دادند، باقی مانده بود؟
200 صفحه اول را خودشان ترجمه کرده بودند، 320 صفحه بعدی را من ترجمه کردم. در واقع با اشتیاق، مابقی کار را دست گرفتم. طوری هم کار کردم که میتوانم بگویم بهترین شکلی بود که میتوانستم کار کنم. همان زمان که پیش ایشان رفتم، 20 کتاب ترجمه، در کارنامه کاریام داشتم. با این حال وقتی مابقی کار را بردم و به آقای غبرایی تحویل دادم، نگاه کردند و گفتند نه، این ترجمه خوبی نیست! گفتم، چرا؟ چه مشکلی دارد استاد؟
گفتند از اول برو ترجمه کن؛ متن انگلیسی را جلوی رویت بگذار و تطبیق بده و دوباره ترجمه کن. من هم ترجمه خودم را دوباره دست گرفتم و کار را از اول شروع کردم. یعنی دوباره روی آن 320 صفحه کار کردم. البته الان با خودم میگویم چه پشتکاری داشتم آن زمان که این کار را انجام دادم. ایشان هم گفتند خیلی خوب شده و بعد در کنار هم، ویرایش کتاب را انجام دادیم. من بخشهای ایشان را ویرایش مختصری کردم و ایشان بخشهای مرا.
خلاصه این شد که کار به شکل یکدستی درآمد؛ طوری که خودم اصلا تصور نمیکردم که این ترجمه مشترک بتواند تا اینحد یکدست شود. بهخصوص که ما از دو نسل متفاوت بودیم و تجربههای کاریمان هم متفاوت بود و من اصلاً فکر نمیکردم اتفاق خوبی درباره این ترجمه مشترک بیفتد. البته با استادی مثل ایشان دوست داشتم کار کنم و کتاب برنده جایزه نوبل را ترجمه کنم اما خب فکرش را نمیکردم کار درخشانی از آب در بیاید.
اما جالب اینجاست که هر کسی این کتاب را خواند گفت ما اصلا نفهمیدیم که کجای کار، ترجمه ایشان بوده و کدام بخش، ترجمه تو. در واقع آنقدر روی این کتاب کار شد تا به این شکل درآمد؛ طوری که الان هیچکس متوجه نمیشود این ترجمه مشترک است. بعد از کار مویان، استاد غبرایی باز هم پیشنهاد کار دادند (یعنی ترجمه مشترک) اما تا الان فرصتش پیش نیامده، اما راستش خیلی دوست دارم دوباره با ایشان کار کنم.
حالا این قصه مویان را اصلاً میشود خواند؟! چون من یک کتاب دیگر از این نویسنده چینی خوانده بودم و اصلا نفهمیدم سر و تهش چیست! یعنی فضای کار چنان با فرهنگ ما فاصله داشت و پر از استعارههای آن فرهنگ بود که نیمهکاره رهایش کردم. احساس کردم با یک نویسنده دشوارنویس طرفم و کارش اصلا سلیقه من نیست.
ببینید؛ ما با ادبیات ژاپن راحت ارتباط برقرار میکنیم اما درباره ادبیات چین اینطور نیست. دلایلش را هم باید نشست و فکر کرد و در این گفتوگوی کوتاه نمیگنجد. اما این رمانی که ترجمه کردیم، واقعا تفاوت دارد. این رمان، یک کار بسیار بلند است و در محدوده جغرافیایی خاصی اتفاق میافتد. خود استاد غبرایی میگفتند این رمان، به حکایتهای مادربزرگها زیر کرسی در شبهای زمستان شبیه است. واقعا هم همینطور است. قصه بلندی است که بعضی مسائل هم در روند آن روایت شده؛ قضیه انقلاب فرهنگی، به قدرت رسیدن مائو، بلایی که حزب کمونیست سر کشاورزان آورد، مالکیت اشتراکی. کتاب بسیار جذابی است و با تصوری که از مویان دارید، متفاوت است.
راستی کمی دیر شد برای این سوال. ولی اجازه بدهید بپرسم شما متولد چه سالی هستید؟
۱۳۵۷.
اهل کجا؟
تهران
چه رشتهای خواندهاید؟
من تئاتر خواندهام.
و چرا وارد حوزه ترجمه شدهاید؟
اجازه بدهید همین ابتدا بگویم که من هنوز هم خودم را مترجم نمیبینم و بیشتر یک کتابخوان هستم. چون از همان سن کم شروع به خواندن کتاب کردم. سنم خیلی کم بود ولی در همان دوره خیلی از شاهکارهای بزرگ را خوانده بودم. مخصوصا وقتی وارد دانشکده هنر شدم خندهام میگرفت کتابهایی را به ما معرفی میکردند که من همه آنها را قبلا خوانده بودم. بعد شروع کردم نمایشنامه خواندن و همزمان مینوشتم. رشتهام هم ادبیات نمایشی بود و به این موضوع ارتباط داشت. بعدها که گذشت فکر کردم علاقه من همچنان ادبیات است و کاش همان را ادامه داده بودم. از سنین خیلی کم انگلیسی خوانده بودم و بنابراین به حوزه ترجمه کشیده شدم. همسر مرحومم در واقع استادم بودند.
خدا رحمتشان کند…
ممنونم. من اوايل، کنار دست ایشان، کارهای ویرایش انجام میدادم. بعدا وارد کار ترجمه شدم و شروع به ترجمه کردم.
چه سالی بود که همسرتان فوت کردند؟
سال ۱۳۹۸، سه سال پیش.
چرا؟
متأسفانه دچار نوعی بیماری نادر شدند. استاد برجسته دانشگاه هنر و معماری بودند.
اسمشان را هم میفرمایید.
امیرکاووس بالازاده.
تسلیت میگویم… بله… خاطرم هست متأسفانه حاشیههایی هم درباره مراسم خاکسپاری ایشان به وجود آمد. در مجموع متأسفم. خدا رحمتشان کند. پس شما الان صرفا مشغول ترجمه هستید یا شاغل هم هستید؟
از راه ترجمه که نمیتوان زندگی کرد. من در کنار ترجمه، تدریس هم میکنم.
حتی با اینکه عناوین زیادی ترجمه کردهاید، باز هم درآمد نداشته؟
حتی با اینکه کتاب زیاد ترجمه کردهام. البته در نظر داشته باشید مسیر کاری من، مسیر پرپیچ و خمی بوده. شاید اگر مسیرم را زودتر پیدا کرده بودم، الان از راه دیگری هم میتوانستم زندگی کنم. ولی همیشه ترجمه برای من یک کار دلی بوده و کاری بوده که دوست داشتهام انجام بدهم نه اینکه بخواهم از آن درآمد داشته باشم. بنابراین حقوق اصلی من از تدریس است؛ تدریس زبان.
و اولین کتابی که ترجمه کردید، چه کتابی بود؟
مجموعه «آلفرد هیچکاک و سه کارآگاه» بود. کلا یکی از علايقم همیشه کتابهای جنایی و معمایی بوده. در عین حال روی ادبیات آمریکای لاتین هم تمرکز داشتم و سه کتاب از من در نشر «چشمه» زیر چاپ است. در نشر «ققنوس» هم که از ادبیات کلمبیا ترجمه کردم.
«میوه درخت سرمستی». من خلاصه قصهاش را که خواندم واقعا علاقهمند شدم کتاب را بخوانم.
پشیمان نمیشوید. همانطور که میدانید داستان آن مربوط به خشونتهای دهه هشتاد و نود میلادی در کلمبیا است و نویسنده، اینگرید روخاس کونترراس، این وقایع را به شیوهای واقعا عمیق و تأثیرگذار نوشته است.
یک کتاب هم از ادبیات نیجریه ترجمه کرده بودید که فضایی خشونتبار داشت.
«خواهرم قاتل زنجیرهای» نوشته بریت وِیت. خب این کتاب هم نامزد جایزه بوکر شده است. همینطور نامزد جایزه ادبیات داستانی زنان. البته بیشتر تریلر بود. اما خب من در کنار اینها، چهار پنج کتاب فقط از ادبیات آمریکای لاتین ترجمه کردهام؛ از آرژانتین، اروگوئه، شیلی. خیلی هم این مسیر را دوست دارم؛ ادبیات معاصر آمریکای لاتین واقعا جذاب است. درحالیکه ممکن است عدهای فکر کنند بعد از آن غولهای ادبی، ادبیاتشان تمام شده. اما اصلا اینطور نیست و نویسندگان معاصر آمریکای لاتین همچنان کارهای بسیار خوبی مینویسند. متأسفانه بخشی از این آثار را هم ما اصلاً نمیتوانیم ترجمه کنیم و به خاطر همین مخاطب شاید فکر کند که دیگر آن مسیر به پایان رسیده.
خودتان بین ترجمههایتان، کدام یکی را بیشتر دوست دارید؟
من همه کارهایم را دوست دارم اما خب بینشان کتابی هم بود که اصلاً دیده نشد.
چه کتابی؟
کتابی بود بهنام «نگویید چیزی نداریم». متأسفانه ما در ایران این گرفتاری را داریم که یا باید کار پرفروش و عامهپسند ترجمه کنیم یا برنده جایزه نوبل، یا آثار اسامی معروف و آثار کلاسیک. اما من مدام میخواهم نویسنده جدید معرفی کنم؛ کاری که انگار در ایران، آب در هاون کوبیدن است. شما همین حالا به کارنامه ترجمهام نگاه کنید؛ اینقدر که من نویسنده جدید معرفی کردهام، کمتر کسی از همکارانم چنین کاری کرده.
«نگویید چیزی نداریم» درباره چه بود؟
کاندیداي جایزه بوکر بود و یک شاهکار؛ دو داستان موازی داشت که یکی در چین میگذرد و دیگری در کانادا.
نویسنده اهل کجاست؟
نویسندهاش اصالتاً چینی است اما در کانادا متولد شده؛ میشود گفت چینیتبار. کتابی هم که نوشته فکر نکنم در خود چین مجوز انتشار بگیرد. چون در خلال داستانها، به ماجرای به قدرت رسیدن مائو میپردازد و جنگ داخلی قبل از آن و بعد هم دوره انقلاب فرهنگی. هر کسی این کتاب را خوانده، از تأثیرگذاری آن، حیرت کرده. ضمن اینکه نویسندهاش، پیشینهای موسیقایی هم دارد و در رمانش مدام به موتیفهای مختلف موسیقی، ارجاع میدهد.
این رمان را در چه نشری چاپ کردید؟
ثالث.
چه سالی؟
سال 1399.
بین کتابهایتان، کدامشان بیشتر مورد استقبال مخاطبان قرار گرفته؟
تریلرها. مثلا «سنگ، کاغذ، قیچی» که سال گذشته چاپ شد. متأسفانه کپی هم شد و الان در بازار ریخته. سیزده چهارده جای مختلف سراغش رفتند و به همان ماجرایی دچار شد که شما هم زمانی به آن اعتراض کرده بودید و پیگیرش بودید.
ناشران پختهخوار…
بله.
الان «سنگ، کاغذ، قیچی» با ترجمه شما، چاپ چندم است؟
چاپ دوازدهم.



