روزنامه هفت صبح، سینا بحیرایی| یک: جیمز لئو هرلهی را میتوان نویسنده محبوب هالیوود در نظر گرفت. او با وجود اینکه تقریبا نویسنده گزیدهکاری بود (بهجز نمایشنامههایش، تنها سه رمان و دو مجموعه داستان منتشر کرده است)، ولی سه مورد از آثارش در سینمای هالیوود اقتباس شدهاند. احتمالا «کابوی نیمهشب»، فیلم محصول سال ۱۹۶۹ جان شلزینجر که مورد تحسین و ستایش فراوانی هم قرار گرفته، مهمترین اقتباسی باشد که تا بهحال از آثار او صورت گرفته است. این فیلم اقتباسی تماشایی از همان سال ۱۹۶۹ تا بهحال، همواره مورد تحسین منتقدان و فیلمبینها بوده است.
دو: «کابوی نیمهشب» داستان یک جوان خوشقیافه و ساده بهنام جو باک (جان ویت) است که از تگزاس به این امید به نیویورک میرود که مورد پسند یکی از این زنان پا بهسن گذاشته و ثروتمند نیویورکی قرار بگیرد و به مال و منالی دست پیدا کند. او در نیویورک با کلاهبرداری چلاق بهنام رتسو (داستین هافمن) آشنا میشود. اگرچه رتسو در ابتدا سر او کلاه میگذارد، ولی این دو بعدا رفیقهای خوبی برای هم میشوند و سعی میکنند با هر سختی که شده، خود را از فقر و خیابانهای پایین شهر نیویورک نجات دهند.
سه: اولین چیزی که در «کابوی نیمهشب» جلب توجه میکند، داستان آشنای مهاجرت است که در کشور خودمان هم تجربه ملموسی است. اینکه یک جوان شهرستانی به امید یافتن موفقیت به یک کلانشهر مهاجرت کند و با تجربههای جدیدی آشنا شود، اتفاقی است که در هر جایی از دنیا، از جمله ایران هم ممکن است رخ بدهد. خیلی از هنرمندان مطرح با چنین مسیری به موفقیت رسیدهاند. اما عجیب است که در سینمای خودمان چنین دستمایهای را خیلی کم میبینیم. کم پیش میآید فیلمی جدی و قابل توجه درباره جوانی ببینیم که با هزار امید و آرزو این سفر اجباری را به جان میخرد و وارد تجربههای جدیدی میشود.
چهار: در بستری گستردهتر، چنین چیزی حتی در سینمای هالیوود هم دیگر جایی ندارد. خیلی بعید بهنظر میرسد در هالیوود شعارزده امروز که همیشه دنبال پیامهای گلدرشت و بزرگ است، داستان تلاش یک جوان شهرستانی برای رسیدن به موفقیت در یک کلانشهر را ببینیم. البته نباید تمام تقصیرها را گردن هالیوود انداخت.
باید اعتراف کرد چنین ایدهای دیگر تکراری شده و هالیوود در سالها و دهههای گذشته آثار زیادی با این مضمون ساخته است. «دستان هدیه داده شده» (توماس کارتر- ۲۰۰۹)، «لیدی برد» (گرتا گرویگ- ۲۰۱۷) و «میلیونر زاغهنشین» (دنی بویل- ۲۰۰۸) ازجمله فیلمهایی هستند که کم و بیش چنین داستانی را بهکار میبرند. حتی «آقای دیدز به شهر میرود»، فیلم محصول ۱۹۳۸ فرانک کاپرا را هم میشود در این دسته قرار داد.
پنج: اما بیانصافی است اگر «کابوی نیمهشب» را یک فیلم الهامبخش صرف درباره موفقیت در نظر بگیریم. این فیلم خیرهکننده جان شلزینجر، زیر داستان ساده خود، انتقادهای ویرانکنندهای به سازوکار یک جامعه مدرن دارد. فیلم خیلی خوب طبقه پایینی از جامعه را به تصویر میکشد که در گرداب بیچارگی خود گیر افتادهاند و راهی برای فرار از این تنگنا، پیشروی خود نمیبینند. گویی آنها محکوم هستند به نابودی در این فقر و فلاکت.
یکی از غمانگیزترین صحنههای فیلم جایی است که جو باک به یک هتل میرود تا رسیدی را که از یک خانم دزدیدهاند، نقد کند؛ رتسو منتظر بازگشت اوست و در این میان، ذهنش غرق در رویاهایی میشود که همیشه در سر داشته. سفر به فلوریدا و مهمانی کنار استخر و ساحل و آشپزی برای پولدارهای خوشگذران. گویی همین رسید چند دلاری میتواند آنها را به تمام این موفقیتها برساند. اما این رویای خوش تنها چند دقیقه طول میکشد و جو با سرافکندگی بازمیگردد.
شش: جو باک یک جوان ساده تگزاسی است که تصور میکند کابویها هنوز آن جذابیت افسانهای گذشته را دارند. او نماینده آمریکای سنتی پیشین است و خبر ندارد جامعه آمریکا دچار یک پوستاندازی شدید شده و دیگر کسی به او، مرام و رفتار و ظاهرش، اهمیتی نمیدهد. آدمهایی مثل جو جایی در این جامعه جدید ندارند. او نه علاقهای به تغییر هویت خود دارد و نه اصلا قادر به چنین کاری است. تا اواخر فیلم هم در برابر چنین تغییری مقاومت میکند.
ولی در نهایت متوجه میشود که حتی اگر صرفا به دنبال بقاست، باید چنین تغییری را به جان بخرد. گویا جان وین، اسطوره وسترنهای کلاسیک هالیوود هم متوجه این انتقادهای گزنده «کابوی نیمهشب» شده بود. به همین دلیل بارها این فیلم را مورد نکوهش قرار داد و آکادمی را به خاطر اینکه چنین فیلمی را در فهرست نامزدهای خود قرار داده بودند، به باد انتقاد گرفت. او هم مانند جو باک، متوجه تغییرات گسترده جامعه نشده بود و همچنان مقاومت میکرد.
هفت: غیرممکن است «کابوی نیمهشب» را تماشا کرد و محسور بازی خیرهکننده جان ویت و داستین هافمن نشد. این دو در یکی از تماشاییترین همکاریهای کل تاریخ هالیوود، نقش بسیار مهمی در باورپذیری شخصیتهای خود ایفا کردهاند. صحنه تصادف با ماشین نمونه بارزی از استعداد فوقالعاده این دو بازیگر است. در این صحنه که بهصورت مخفیانه در خیابان فیلمبرداری شده است، ویت و هافمن مشغول بازی، در حال حرکت در یک چهارراه هستند که یک ماشین ناخواسته به سرعت کنار آنها توقف میکند. داستین هافمن بدون اینکه بازی خود را رها کند، راننده را به باد ناسزا میگیرد، ویت هم سریع با او همکاری میکند و به این ترتیب، هر دو اوج هنر خود را به نمایش میگذارند.



