روزنامه هفت صبح، صوفیا نصرالهی| یک: هر چند وقت یکبار اینستاگرام سرگرمی جدید به راه میاندازد. برای آنهایی که عشق فیلم هستند جدیدترین سرگرمی در استوریها نام بردن از فیلمی است که بیشتر از بقیه فیلمها در زندگی دیدهایم. راستش دیدن استوری بعضی دوستانم مرا به غبطه خوردن انداخت و از بعضی دیگر هم تعجب کردم. مثلا واقعا اینکه فیلمی از کراننبرگ با آن فضاهای مریض عصبیاش فیلم بالینی باشد که در زندگی بارها و بارها تماشا کنی برایم متعجبکننده است.
شخصا حتی فیلمهای محبوبم مثل «قولهای شرقی» یا «تاریخچه خشونت» از کراننبرگ را بیشتر از یکبار نتوانستم تماشا کنم. مگر اینکه برای نوشتن مطلبی مجبور شوم سراغش بروم. به رفیقی که فیلمهای تروفو را بارها و بارها دیده بود حسادت کردم چون واقعا جادوی تروفو تمامی ندارد و میشود بارها و بارها تماشایش کرد.
برخی از انتخابها هم پیشبینی بودند مثل فیلمهای وایلدر. خودم هم اگر بخواهم لیستی از فیلمهایی که چندین و چند بار تماشا کردهام نام ببرم قطعا یکی دو تا وایلدر مثل «سابرینا» و «بعضیها داغشو دوست دارند» بینشان هست. فیلمهای وایلدر شیرین هستند و خوشساخت و موقع تماشایشان زمان را حس نمیکنی اما در عین حال میدانی که مشغول تماشای اثری هستی که ارزش وقت صرف کردن دارد.
بیایید اسمش را بگذاریم فیلمهای بالینی. مثل کتابهای بالینی که هر چند وقت یکبار سراغشان میرویم. برای من بیشتر فیلمهای بالینیام ایرانی هستند. مشخصا دو فیلم از کیمیایی و دو فیلم از مهرجویی دارم که بارها و بارها، از ابتدا یا از وسط تماشایشان کردهام و کمکم شبیه تفال زدن به حافظ میتوانم از یک دقیقه وسط فیلم تماشایش را شروع کنم و پلان به پلانشان را حفظ باشم. «گوزنها» و «سلطان» دو تا از این فیلمها هستند.
از آنهایی که اشکم را سرازیر میکنند. مبهوت دیالوگهای قدرت و سید و رفاقتشان و عاشقانه سلطان و مریم میشوم و پایان هر دو فیلم قلبم را میشکند. دو فیلم دیگرم «لیلا» و «سنتوری» هستند. «لیلا» برایم جزو کاملترین فیلمهای تاریخ سینمای ایران است و هر بار مبهوت کاراکتر زنی میشوم که مهرجویی خلق کرده با این جزئیات و با این کارگردانی استیلیزه. حالا چه اهمیتی دارد که آخر نمیفهمیم رضا چند تا خواهر دارد و کدامشان پای تلفن با لیلا حرف میزند و اسم خواهر لیلا بالاخره نازگل است یا گلناز یا هر کدام از اسمهای دیگری که صدایش میزنند. مهم اینجاست که لیلا در عین حال شکننده و قوی است.
با یکی از بهترین استفادهها از نریشن در سینمای ایران و چه بازی تماشایی از لیلا حاتمی. «سنتوری» به لحاظ سینمایی به خوبی «لیلا» نیست ولی خیلی شخصی و حسی است و چون حسرت دیدنش روی پرده سینما را به گور میبرم شده فیلمی که در هر فرصتی میبینمش. انگار دهها بار دیدنش میتواند جبران ندیدنش روی پرده سینما باشد.
فیلمهای خارجی بالینیام زیاد نیست. یعنی آنقدر فیلم خوب آنطرف تولید میشود که کمتر وقت میشود اولویتم دیدن یکی از فیلمهایی باشد که قبلا دیدهام ولی برای هر یک فیلم بالینی پیدا میشود. مثلا برای دو سال چند بار به بهانههای مختلف انیمیشن «شاهزاده خانم کاگویا» را دیدم. و البته همیشه در فهرستم «داشتن و نداشتن» هاوارد هاکس برای روزهای بیحوصلگی موجود است. چه نسخه زبان اصلیاش و چه دوبله درخشانش که به لطف دوستی به دستم رسید.
دو: پنجشنبه شب تالار وحدت مملو از جمعیتی بود که برای شنیدن یک کنسرت کلاسیک بلیت خریده بودند. با اینکه بلیتفروشی ارکستر سمفونیک آیسو تازه از یکشنبه بعد از ظهر شروع شده بود استقبال به حدی بود که چهارشنبه شب بلیتهای کنسرت سولد اوت شد. ارکستری با نوازندههای جوان باانگیزه که هر چند بهنظر میرسید در برخی از قطعاتی که اجرا کردند، از جمله موومانهایی از سمفونی موتسارت، کمبود اعتماد به نفس باعث میشود که قطعه در نهایت فقط تمیز از کار دربیاید و به حد کمال نرسد.
اما در مجموع از قطعاتی کمتر شنیده شده و در رپرتواری متفاوت اجرایی گوشنواز داشتند. کاش نگاه مسئولان فرهنگی به موسیقی مهربانتر بود. ارکسترهای موسیقی کلاسیک و گروههای جز به حمایتهای مادی و معنوی نیاز دارند تا به بقایشان ادامه بدهند. موسیقی فقط در گردش مالی پاپ خلاصه نمیشود. اجراهای کاسته و آیسو در تالار وحدت و استقبال از آنها نشان داد که مردم تشنه موسیقی خوب هم هستند و برای تسهیل در اجرای این گروههای موسیقی نیازمند همدلی و یاری از سوی مسئولان هستیم.



