روزنامه هفت صبح، مرجان فاطمی | هادی حجازی‌فر از جمله بازیگرانی است که کارش را در تئاتر شروع کرده و در عرصه تئاتر عروسکی فعالیت زیادی داشته است. او در دوران دانشجویی با بازی در نقشی کوتاه در فیلم «مزرعه پدری» به کارگردانی رسول ملاقلی‌پور به سینما وارد شد اما بعد از آن تا یازده سال سراغ سینما نرفت و ترجیح داد کماکان به فعالیتش در عرصه تئاتر ادامه دهد. تا اینکه سال ۱۳۹۴ با نقش جاویدالاثر احمد متوسلیان در فیلم «ایستاده در غبار» به کارگردانی محمدحسین لطیفی به سینما برگشت و این بار درخشید. حجازی‌فر از کارگردانی نمایش عروسکی به بازیگری و سپس فیلمنامه‌نویسی رسید و حالا در جایگاه یک کارگردان مطرح به فعالیتش ادامه می‌دهد.

حرکت از تئاتر عروسکی به سینما
شما لیسانس کارگردانی نمایش عروسکی دارید و کارتان را هم با تئاتر عروسکی شروع کردید. چه اتفاقی افتاد که در دوران دانشجویی یک مرتبه تغییر مسیر دادید و در فیلم «مزرعه پدری» رسول ملاقلی‌پور بازی کردید؟ بعد هم بازیگری را گذاشتید کنار تا دهه نود.
من آن موقع خیلی سنی نداشتم برای اینکه بتوانم تصمیم بگیرم یا تشخیص دهم اما یکی از تصمیم‌های عجیب‌وغریبم در زندگی همین است که در آن سن و سال یکباره تصمیم گرفتم بازی کنم و بعد از «مزرعه پدری» هم دیگر بازی نکنم. چون همان جا احساس کردم که کارگردان خدای صحنه است و حال نکردم از بازیگری.

به خاطر اینکه یک مقدار خدابیامرز رسول ملاقلی‌پور بداخلاق بود و بحثی هم بین ما پیش آمد و من بعد از آن گفتم دیگر بازی نمی‌کنم. جالب اینجا بود که آن زمان برای فیلم «خداحافظ رفیق» هم قرارداد بستم اما پنج شش روز قبل از فیلمبرداری اعلام کردم نمی‌خواهم بازی کنم. نمی‌دانم دقیقا از چی ناشی شد. شاید چون من خیلی در دوره دانشجویی کار نمایش می‌کردم ترجیح دادم در تئاتر بمانم. خیلی بهم پیشنهاد می‌شد. یکبار هم رفتم برای بازی در فیلم «پابرهنه در بهشت» و حتی فیلمنامه را هم خواندم اما دیگرجواب ندادم. دوست نداشتم بازی را.

یا دوست نداشتم اینطوری وارد سینما شوم. دلم می‌خواست منشاء اثری باشم. الان این عبارت را انتخاب می‌کنم. آن موقع احترام می‌خواستم. من یکبار هم برای تست بازیگری به دفتری نرفتم حتی در دوره بازیگری که تست دادن بین دانشجوها مرسوم بود. خیلی از بازیگرانی که الان دارند بازی می‌کنند و دوست‌های من هستند به راحتی می‌رفتند تست می‌دادند به خاطر اینکه ذات بازیگری این بود که باید انتخاب شوی توسط دیگران. من با این فلسفه مشکل داشتم که یکی دیگر باید تصمیم بگیرد که تو را انتخاب کند.

طبیعتا با کار تئاتر عروسکی نمی‌توانستید زندگی بگذرانید. این مسئله هیچوقت باعث نشد ترغیب شوید بازی کنید؟
خیلی کارهای مختلفی کردم. تا یک دوره‌ای افسرده بودم. بعد هم رفتم لاله‌زار بازاریابی کردم. یک مواقعی آیتم می‌ساختم برای تلویزیون، مصاحبه مردمی می‌گرفتم و حتی یادم است پسرعمویم گفت برای آگهی آب و برق یک تدوینگر می‌خواهیم گفتم چقدر می‌دهید گفت هرکدام ۱۰ هزار تومان. آن موقع اجاره‌خانه‌ها ۴۰۰هزار تومان بود و مجموع کاری که انجام می‌شد ده میلیون تومان بود. گفتم آره سراغ دارم و خودم رفتم دی‌وی‌دی آموزشی خریدم و نشستم صد تا آیتم تدوین کردم و بعد دیگر افتادم توی تدوین. همه کار می‌کردم تا زندگی‌ام بچرخد.

اما دوست نداشتید بازیگری را ادامه دهید؟
نه. چون می‌دانستم نمی‌توانم درست واردش شوم و مجبورم نقش کوچک بازی کنم. چون معتقدم هرجوری وارد سینما شوی همان طوری هم می‌مانی. خیلی انگیزه نداشتم برای این کار.

آن زمان به همراه محمد بحرانی و امیر سلطان احمدی یک مجموعه نمایشی به اسم «کرکره» هم برای تلویزیون ساختید.
راستش در دوره‌ای من وارد شرکت‌های هرمی شدم. خیلی هم خوب رشد کردم اما تا رشد کردم گفتند غیرقانونی است و همه را برگرداندیم. توی آن دوره بود که یک روز محمد بحرانی آمد دنبالم. آن موقع در تئاتر با محمد خیلی کار کرده بودم گفت کاری را می‌خواهیم انجام دهیم و خلاصه کرکره شکل گرفت. من اصرار داشتم کار متفاوت باشد و شکلش فرق کند. در دوره خودش کار متفاوتی بود اما انگار خود تلویزیون هم خجالت می‌کشید آن را پخش کند و همزمان با پایتخت پخش می‌کردند و هیچکس آن را نمی‌دید. خودمان هم ترجیح می‌دادیم پایتخت را ببینیم تا آن کار را.

درخشش با ایستاده در غبار
با توجه به این همه سخت‌گیری چی شد تصمیم گرفتید در «ایستاده در غبار» بازی کنید؟
مهمترین دلیلش سریال «آخرین روزهای زمستان» محمدحسین مهدویان بود. وقتی آن را دیدم شگفت‌زده شدم. ماجرای «ایستاده در غبار» هم اینطوری شروع شد که من با یک گروه صد نفره تئاتر عروسکی از طرف خانه عروسک خانم برومند رفتیم کیش تا یک جشنواره عروسکی برگزار کنیم. چون من لیسانسم کار عروسکی بود و کار عروسکی زیاد کرد‌ه‌ام. خلاصه رفته بودیم کیش که ابراهیم امینی بهم زنگ زد برای نقش جاویدالاثر احمد متوسلیان.

گفتم من شبیه نیستم حتی حسین هم گفته بود من شبیه نیستم اما ابراهیم به نظرش شبیه می‌آمد. به احترام ابراهیم که همکلاسی‌ام بود در دوره دانشگاه، یکبار که داشتم از کیش برمی‌گشتم تهران ابراهیم زنگ زد و گفت حالا بیا یک تست بده. این نحوه دعوت هم برایم جذاب بود چون آنها داشتند اصرار می‌کردند. رفتم شد دیگر. یک مرتبه همه چیز تغییر کرد. چون می‌دانستم چه کاری ساخته قبلش و این هم از آن جنس بود فرق داشت با پیشنهادهای دیگر. آنها از این نقش‌های عبوری چند سکانسی بود که توی کتم نمی‌رفت اما این نقش اصلی یک کار بود و مطمئن بودم کسی که «آخرین روزهای زمستان» را ساخته حتما کارش کار خوبی می‌شود.

اینکه ساختار مستندگونه داشت و به جای صدای شما از صدای آرشیوی خود احمد متوسلیان استفاده می‌شد برایتان ناراحت کننده نبود؟
راستش چون صدای خودم را دوست ندارم خوشحال بودم که صدا ندارم. اما فارغ از این شوخی، در کل من همیشه به هر تهدیدی به چشم یک فرصت نگاه می‌کنم. به نظرم خلاقیت آدم‌ها اینجور جاها مشخص می‌شود. برای کسی که تئاتر کار می‌کند و بدن و بیان و عناصر یک بازیگر را می‌شناسد و می‌داند دریغ شدن یکی از اینها یعنی چی می‌تواند یک چالش باشد اما در کنارش فرصتی به تو می‌دهد که از عناصر دیگر به بهترین شکل استفاده کنی و این طراحی خودش را می‌خواست و من هرچیزی که بلد بودم در آن فیلم انجام دادم.

من برای تک تک آن پلان‌ها برنامه داشتم و مهمتر از همه یک آدمی مثل محمدحسین مهدویان پای کار بود که فیلم را در ذهنش ساخته بود. اعتماد صددرصد من را سر صحنه جلب کرد. یک تعامل فوق‌العاده بود بین ما. می‌دانستم نتیجه خوب می‌شود اما دیگر نه آنقدر. چون وقتی تو وارد کار دفاع مقدس می‌شوی یک سری پیش‌فرض وجود دارد. وقتی اسم فیلم در جمع فیلم‌های راه یافته به نگاه نو قرار گرفت ما جشن گرفتیم و هویج‌بستنی خوردیم. گفتیم همین کافی است دیگر. احساس می‌کردیم برنده شدیم. دو روز بعد که فهمیدیم فیلم به بخش سودای سیمرغ راه پیدا کرده دیگر رفتیم جگرکی اما همه می‌گفتند دیگر فیلم جنگی که بیشتر از این جلو نمی‌رود. اصلا فکر نمی‌کردم کاری که کردم دیده شود. می‌گفتم از من یک یادگاری خوب می‌ماند. به شدت اهالی سینما لطف داشتند به من. بعد از ماجرای نیمروز آنقدر پیشنهاد وجود داشت که بالاخره آدم با یکیش وسوسه می‌شد.

نپذیرفتن بازی در شعله‌ور
یکی از این پیشنهادهای وسوسه‌برانگیزی که به شما شد بازی در فیلم «شعله‌ور» حمید نعمت‌الله بود چرا رد کردید؟
من نسبت به حمید نعمت‌الله خیلی ارادت داشتم و خیلی هم خوشحال شدم از این پیشنهاد. وقتی رفتم و قرار شد فیلمنامه را از رو بخوانم نزدیک بود از خجالت آب شوم. چون سر کار ایستاده در غبار چند نفر را از قبل می‌شناختم و بعد هم محمدحسین مهدویان ویژگی‌هایی دارد که آنجا سریع با همه اخت می‌شوی اما آنجا این حس را نداشتم. ترسیدم و گفتم من می‌روم دفعه بعد می‌آیم می‌خوانم. چون آقای نعمت‌الله عادت دارد حتما تست می‌گیرد حالا بازیگر هرکسی می‌خواهد باشد.

محترمانه در رفتم. چون یکمرتبه احساس کردم فضا خیلی دارد تغییر می‌کند. حتی اینکه بنشینم و با او حرف بزنم هم سختم بود. یادم است وقتی با آقای مقدم‌دوست دوتایی نشسته بودند موقع حرف زدن کوک صدایم تغییر کرده بود. بعدش نه من پیگیر شدم نه آقای نعمت‌الله. آن‌هم همزمان شد با «ماجرای نیمروز» که نشد. خیلی کارها را به خاطر نداشتن اعتمادبه‌نفس نرفتم. چون با آدم‌های جدید و محیط جدید اذیت می‌شدم. تا مدت‌ها وقتی می‌خواستم خانه یک دوست جدید بروم، می‌ترسیدم. از در وارد می‌شدم دچار حمله می‌شدم.

تجربه خبرنگاری
با این حال دوره‌ای هم کار خبرنگاری کرده‌اید؟
بله. دوربین و میکروفن دستم بود اما می‌رفتم و دست خالی برمی‌گشتم چون نمی‌توانستم اصرار کنم به کسی که مصاحبه کند. این کاملا برخلاف روحیه یک خبرنگار بود. امسال گفتم با هیچ‌کس نمی‌خواهم مصاحبه کنم اما آخرسر هیچ میکروفنی نبود که من باهاش مصاحبه نکنم. این روحیه در تضاد بود با من. بعد از اینکه شناخته شدم وقتی می‌رفتم برج میلاد مثلا یک همکار بازیگر از جلو می‌آمد با خودم می‌گفتم حالا سلام کنم یا نکنم. اگر سلام کنم او که من را نمی‌شناسد. بعد سرم را می‌انداختم پایین و رد می‌شدم. بعدها شنیدم که می‌گفتند فلانی نیامده چه قیافه‌ای هم گرفته. در صورتی که من فقط از روی خجالت سلام و علیک نمی‌کردم و نمی‌رفتم جلو و در محیط‌های سینمایی نمی‌دانستم باید چه کار کنم. ترجیح می‌دادم توی خانه خودم کار کنم. برای همین ترجیح می‌دادم مدام با مهدویان کار کنم. بعد از «ماجرای نیمروز: رد خون» تازه این اعتمادبه‌نفس را پیدا کردم که از خانه بزنم بیرون.

اما قبل از ردخون خیلی کار کرده بودید. مثل به وقت شام و شاه‌کش و آستیگمات و نفس و …
اینها مثل یک شب رفتن خونه عمو و دایی بود. مثلا سه روز سر آستیگمات رفتم، سه روز سر دارکوب و … یادم می‌آید همان موقع بهم می‌گفتند نرو این نقش‌های کوتاه را بازی نکن. دیگه نقش اصلی بهت نمی‌دهند. شاه‌کش را هم خیلی ازم درخواست شد بروم و احساس کردم بد نیست بروم. یواش یواش این حس خجالتی بودنم درمان شد.

ورود به عرصه کارگردانی
بعد از تجربه بازیگری و مشارکت در نگارش فیلمنامه «آتابای»، وارد عرصه کارگردانی شدید.
شهید مهدی باکری همیشه یکی از شخصیت‌های مهم زندگی من بوده. هم به واسطه جغرافیایی که در آن زندگی می‌کردم و هم ارادت خانواده پدری‌ام. بعد از سریال دوپینگ بود که گفتند دفتری هست که می‌خواهد سریالی درباره شهید باکری بسازد. آن زمان کرونا هم شروع شده بود نشسته بودم توی خانه از روی کنجکاوی رفتم و احساس کردم فضایی که وجود دارد از پس کار برنمی‌آیند. هنوز نام چند کارگردان مطرح بود و می‌خواستند ببینند من می‌آیم بازی کنم که اصلا ساخته شود یا نه. من آنجا یک نه محترمانه گفتم چون می‌دانستم چه بلایی قرار است سر کار بیاید. فقط برای اینکه از آنجا بیایم بیرون گفتم در صورتی بازی می‌کنم که خودم بنویسم و کارگردانی. دو ماه بعد گفتند بیایید حرف بزنیم. حرف زدیم و ایده‌هایم را گفتم و هنوز باورم نمی‌شود آن جلسه به اینجا رسیده باشد.

با آن عدم اعتمادبه‌نفس چطور یک مرتبه پروژه‌ای به این سختی را قبول کردید؟
من توی کارگردانی اعتمادبه‌نفسم بیشتر از بازیگری است. چون تحصیلاتم این بوده. قبل از این یک کار نیمه بلند ساختم که ارائه‌اش نمی‌کنم چون فقط می‌خواستم تجربه کنم و داشتم آماده می‌شدم برای ساخت فیلم اما یک مرتبه به خاطر کرونا حس کردم وقتش نیست. فکر نمی‌کردم کسی زیر بار سینمایی‌ این کار من برود. فکر می‌کنم یک دوره فوق‌العاده‌ای از تولید و تدارکات و فنون مذاکره را از سر گذراندم. اگر می‌ترسیدم نتیجه کار در نمی‌آمد. اگر می‌ترسیدم تلاش می‌کردم از فرمول‌های جواب پس داده استفاده کنم چون مخاطب تلویزیون مهربانتر است اما قانع نشدم. از اول مسیری که طراحی کرده بودم همین بود. یه جاهایی ترسیدیم و عوض کردیم و گفتیم برویم سراغ تکنیک آخر نمی‌شود انقدر ساده. خداراشکر بالاخره شد.

برای پیگیری اخبارکاربران ویژه - فرهنگیاینجا کلیک کنید.