روزنامه هفت صبح، سینا بحیرایی | یک: راهبهها به دلیل سبک زندگی و روحیه خاص خود، همیشه جایگاهی ثابت در تاریخ سینما داشتهاند. در فیلمهای کلاسیک که سینما هنوز سنتیتر و مذهبیتر بود، راهبهها نقش پررنگتری داشتند و آثار زیادی با محوریت آنها ساخته میشد. بعدا در فیلمهایی مثل «زنبقهای مزرعه» (رالف نلسون، ۱۹۶۳)، سبک زندگی خشک و جدی راهبهها و تفاوت آن با زندگی مردم عادی، دستمایه شوخیهای بامزه زیادی شد. رابطه بسیار نزدیک راهبهها با خدا و تلاش پیوسته آنها برای پرهیز از گناه و انجام کار درست، باعث شد فیلمسازان جدیتری مثل لوئیس بونوئل در آثاری مثل «ویریدیانا» (۱۹۶۱)، از این بستر برای صحبت درباره مسائل جدیتر استفاده کنند.
در سینمای امروز نیز راهبهها همچنان حضور دارند. بیشتر در آثار ترسناکی مثل «راهبه» (کوین هاردی، ۲۰۱۸)، چرا که فیلمهای ترسناک هالیوودی معمولا درونمایه مذهبی غلیظی دارند. اما «شک» (۲۰۰۸)، فیلم درخشان جان پاتریک شنلی، شاید یکی از بهترین فیلمهای معاصری باشد که درباره راهبهها ساخته شده است. این فیلم عالی که بازیگران فوقالعادهای هم در خود دارد، خیلی خوب مسئله شک و تردید در باورهای انسان را به نمایش میگذارد. «داستان راهبه»، فیلم سال ۱۹۵۹ فرد زینهمان هم از آن آثار تماشایی است که به هیچ وجه نباید از دست داد.
دو: داستان درباره دختری به نام گابریل ون درمال (آدری هپبورن) است که به یکباره برخلاف میل خانوادهاش تصمیم میگیرد راهبه شود. او فرزند یک پزشک مشهور است و میخواهد بعد از راهبه شدن، به عنوان پرستار در کنگو فعالیت کند. گابریل مراحل موفقیت را یکی پس از دیگری طی میکند و اوضاع به همان صورتی پیش میرود که او مدنظر داشته است. اما شروع جنگ جهانی دوم، به یکباره همهچیز را برای او به هم میریزد.
سه: فرد زینهمان اصرار عجیبی دارد که تمام جزئیات زندگی یک راهبه را با نهایت دقت به تصویر بکشد. از همان مراحل اولیه ورود گابریل به کلیسا، ما شاهد کلی مراسم و تشریفات مختلف میشویم که راهبهها باید رعایت کنند. آنها خود را عروسهای عیسی مسیح مینامند و دیگر با تمام جنبههای زندگی دنیوی و تمام لذتهایش خداحافظی میکنند. این تشریفات و مراسمها به حدی جدی و سختگیرانه هستند که تقریبا هرکسی که در چنین شرایطی قرار بگیرد، خود به خود به یک نوع نزدیکی با آیینهای مذهبی میرسد.
چهار: نقطه قوت فیلم، شخصیت گابریل با بازی تماشایی آدری هپبورن است. همچون خیلی از انسانها، او هم در زندگی شک و تردیدهای زیادی دارد؛ میخواهد انسان مفیدی باشد و فکر میکند شاید با پیروی سفت و سخت از آیینهای مذهبی، بر این دلمشغولیها غلبه کند. او تمام این سختیها را به جان میخرد، به کنگو و آن گرمای سوزان میرود، در آسایشگاه بیماران روانی فعالیت میکند، تا بالاخره بتواند به آن آرامش ذهنی که مدنظرش است، دست پیدا کند.
پنج: اغراق نیست اگر بگوییم این نیم ساعت پایانی فیلم است که «داستان راهبه» را نجات میدهد و به نوعی، آن را به چیزی فراتر از یک فیلم معمولی تبدیل میکند. تا آن نقطه از داستان، شاهد فیلمی با بار مذهبی بسیار بالا هستیم که تلاشهای یک راهبه برای موفق شدن در مسیر تازه خود را نشان میدهد. اما با شروع جنگ جهانی دوم در داستان، به یکباره همهچیز به هم میریزد. اینجاست که باورهای گابریل زیر سوال میروند. کلیسا از راهبهها میخواهد که در جنگ دخالتی نکنند و تنها ماموریتی را انجام دهند که به آنها سپرده شده است.
اما گابریل نمیتواند این همه ظلم و بیعدالتی را تحمل کند، نمیتواند کمک به گروههای زیرزمینی مقاومت را نادیده بگیرد و تنها کارش را انجام دهد. او اصلا به این دلیل راهبه شد تا بتواند انسان مفیدی برای جامعه اطرافش باشد، حال جنگی با تمام بیرحمیهایش در حال وقوع است و از او میخواهند نسبت به همهچیز بیتفاوت بماند. اینجاست که نقطه اوج داستان رخ میدهد. گابریل حتی راهبه بودن را هم کنار میگذارد و به عنوان یک پرستار عادی، مشغول فعالیت میشود. آن صحنه پایانی فیلم که در آن، گابریل که آنسوی در باز کلیسا قرار دارد، به انتهای خیابان میرود و به سمت راست میپیچد، یکی از درخشانترین صحنههای تاریخ سینماست.
شش: خود این صحنه پایانی باعث بروز یک بحث حسابی بین زینهمان و تهیهکنندگان فیلم شد. برعکس نظر تهیهکنندگان، زینهمان معتقد بود این صحنه اصلا نیازی به موسیقی ندارد، چرا که موسیقی بازی درخشان هپبورن را ضعیف میکند و تاثیرگذاری صحنه را کاهش میدهد. در نهایت زینهمان در این نبرد پیروز شد و این سکانس را به همان صورت زیبا و تاثیرگذاری که مدنظر داشت، تدوین کرد.
هفت: نکته جالب این است که خود هپبورن در سالهای آخر زندگیاش شدیدا پیگیر فعالیتهای بشردوستانه شد و بخش زیادی از وقت خود را در کشورهای آفریقایی گذراند. معلوم نیست فیلم «داستان راهبه» چقدر در این تصمیم او نقش داشته، ولی هپبورن همیشه گفته بود که این فیلم یکی از آثار محبوب کارنامهاش است و جایگاهی ویژه در قلب او دارد. گویا تهیهکنندگان فیلم ابتدا اینگرید برگمن را برای بازی در این فیلم مدنظر نداشتند. اما برگمن گفته بود برای این نقش بیش از حد پیر است و هپبورن را پیشنهاد داده بود. همین کار میزان خردمندی و تفکر والای برگمن را نشان میدهد.



