روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| ‌مجموعه داستانی در پنج داستان که به اختلال دوقطبی، اختلال اضطراب اجتماعی، نکروفیلیا (مرده‌خواهی)، اسکیزوفرنی و افراط‌گرایی می‌پردازد؛ کتابی با عنوان «مطرّد». در وهله اول به نظر می‌رسد نویسنده سراغ ایده‌ای رفته که نظیرش را کمتر دیده‌ایم. از این جهت، شاید اولین کتاب داستانی ایرانی باشد که با هدفی خاص و اینچنین به داستان‌ها پرداخته. ستاره روشن پیش‌تر مجموعه رمان‌هایی داشت با عنوان «ارتش شش‌گله» که نظر حامیان محیط زیست را جلب کرده بود.

بعد از آن هم سراغ رمانی رفت در فضایی سرخوش‌تر و عام‌پسندتر با عنوان «بازمانده آقای ف. ف». «مطرّد» اما قدمی عجیب‌تر در کارنامه کاری اوست؛ از این جهت که این بار نوعی مهندسی معکوس شکل گرفته. چراکه عموما رمان و داستان نوشته می‌شود و پس از آن منتقدان، مایه‌های روان‌شناختی را از اثر بیرون می‌کشند.

اما نویسنده در این کتاب صراحتا همان ابتدا اعلام کرده قصد دارد به چه نوع اختلالات یا بیماری‌های روانی بپردازد. کتاب با توجه به مضمونی سخت‌پسند و گاهی دشوارخوان، با اقبال مواجه شده و در حال حاضر در آستانه چاپ دوم است. به همین مناسبت گفت‌وگویی با نویسنده انجام دادیم که در ادامه می‌خوانید.

در این کتاب پنج داستان دارید درباره پنج نوع اختلال یا بیماری روانی. اول اینکه کدام یکی اختلال هستند، کدام یکی بیماری؟ و تفاوت‌شان چیست؟
بیماری، به پزشکی و سلامت برمی‌گردد و اساساً عوامل بیرونی عامل اصلی آن هستند اما در اختلال ما با عامل درونی و یا آشفتگی طرف هستیم که از روان ما نشأت می‌گیرد. در پیش‌گفتار کتاب درباره بیماری صحبت چندانی نشده و به معنای لغوی درگیرش نشدیم چرا که خود کلمه‌ بیماری مسئله روانشناختی ماجرا را نقض می‌کند. البته که اینجانب پزشک و یا روانکاو نیستم و به سبب تحقیق عرض می‌کنم. اما طی گفت‌وگویی که با روانکاوی خبره داشتم متوجه شدم افراطی‌گری در دسته اختلالات روانی جا نمی‌گیرد و به نوعی آسیب رفتاری است که عوامل بیرونی هم دارد.

از بین این‌ها اسم کدام یکی را زودتر از مابقی شنیده بودید؟ با کدام یکی از نزدیک دست و پنجه نرم کرده‌اید؟ دوست، همکار، اقوام، آشنا یا حتی خودتان!
اکثر ما به واسطه مدیا و رسانه نام اسکیزوفرنی را زودتر از بقیه شنیده‌ایم چه بسا که این اختلال به سبب بار هنری و شیداییِ کم‌نظیرش همیشه مورد توجه هنرمندان بوده. دیدن تصاویری که وجود ندارد و یا صداهایی که دیگران نمی‌شنوند شاید اندکی ترسناک باشد اما به نوعی هم زیباست. اولین‌بار شاید ده سال داشتم و در فیلمی که حالا نامش را به یاد ندارم تصاویری دیدم از زنی که اوهام می‌دید و صدا می‌شنوید. همان موقع بود که با اسکیزوفرنی آشنا شدم. البته که معروف‌ترین اختلال کتاب هم اسکیزوفرنی است. جا دارد این را هم اضافه کنم که اکثر جامعه از درونیات این بیماری و مشقاتش بی‌خبر هستند و آگاهی حقیقی من‌باب این مهم ناچیز است.

متوجه‌‌ام. بنده هم کلیاتی می‌دانم که بیشتر به‌واسطه به تصویر کشیدن آن در آثار سینمایی یا به کار گرفتنش در آثار ادبی بوده. اما از بین این ۵ داستان، کاراکتر اصلی کدام داستان را بیشتر دوست دارید؟ به تعبیر دیگر با ذهنیت کدام بیمار، ارتباط بیشتری برقرار کردید؟
شخصیت گربه فیلسوف نمایِ داستانِ من در «اتاق شماره ١٣» را خیلی دوست دارم. گربه‌ مریض احوالی که حرف‌های درستی می‌زند اما می‌داند به هیچ جایی نمی‌رسد چون در نهایت یک گربه و یا همان شخصیت فرعی است. اما از آنجا که گربه شخصیت اصلی کتاب نبود باید بگویم خبرنگار داستان آخر را بسیار دوست دارم چون نزدیک‌ترین شخصیت بعد از گربه به خود من است.

شاید جملات قصارش هم شبیه گربه داستان اول باشد. اگر از خیر سرگذشت و جنسیت این پیرمرد مریض‌احوال بگذریم تصمیمات، کودکی، طرز فکر، رفتار و ناهنجاری‌هایی که ناخواسته دچارش شد از زندگی من و اکثریت مردم جامعه نشأت گرفته است. چه بسا که من تمام شخصیت‌های این کتاب را دوست دارم. حتی بیمار نکروفیلیایی‌ام را هم قضاوت نمی‌کنم اما وقتی به پای همذات‌پنداری خودم برسد قطعاً راوی داستان آخر می‌تواند نظرم را بیشتر جلب کند.

چرا راوی بعضی داستان‌ها اول‌شخص است، بعضی‌ها سوم‌شخص؟ چه چیزی باعث می‌شد راوی را انتخاب کنید؟
بخشی از ایده داستان‌ها بر‌اساس واقعیت بوده و چیزهایی که از زبان مبتلایان شنیده‌ام پس فکر کردم باید در کتاب باشد. هر پنج داستان به لحاظ زبانی و روایی با هم متفاوت هستند. من فکر می‌کنم مبتلایان اختلالات روانی به نوعی موهبتی هم دارند به طور مثال هوش اجتماعی شدیداً بالا در اختلال دوقطبی. من به مبتلایان اختلالات روانی احترام ویژه‌ای می‌گذارم و معتقدم روایت بخشی از داستان از زبان آن‌ها به نوعی ارادت قلبی‌ام به احوالات آن‌ها بوده.

البته که داستان کوتاه به تکنیک بیشتری نسبت به رمان نیاز دارد و من سعی داشتم به‌ظن خودم این احوالات را هرچه بهتر روی کاغذ بیاورم تا مخاطب درک بهتری از بیماری و همین‌طور اصل داستان داشته باشد. خیل وسیعی از مبتلایان به این اختلالات، از آزرده‌خاطر شدن خانواده‌های‌شان ناراحت هستند اما کاری از آن‌ها ساخته نیست. خیلی اوقات به سبب تنهایی در ذهن خودمان حرف می‌زنیم. گفتن احساسات درونی به خانواده‌ای غمزده و ناامید کار سختی است. شاید بهتر بود به نوعی از این طریق پیامی هم برای خانواده‌های‌مان بفرستیم: ما می‌دانیم که شما زجر می‌کشید. شرمنده هستیم اما کاری از ما ساخته نیست. حال ما واقعاً خوب نیست و خدا شاهد است نقش بازی نمی‌کنیم.

نکته بعدی، شیوه روایت در این کتاب است. «درباره هذیان نوشتن» تفاوت دارد با «نوشتن هذیان‌ها». چون از اولی ممکن است داستانی خوب دربیاید ولی از دومی تقریبا بعید است به متنی منسجم برسیم. بنده در داستان اول‌تان چنین ایرادی را می‌بینم. چقدر با این دیدگاه بنده موافق‌اید؟داستان اول از هذیان فرد مبتلا شروع می‌شود و بعد راوی سوم‌شخص داستان را از دست او می‌گیرید. آیا تا به حال درباره اسکیزوفرنی نوشته‌اید؟

نه، ننوشته‌ام.واقعاً کار سختی است. سخت‌ترین کاری که در تمام عمرم کرده‌ام. آیا همین که بگوییم شخصیت ما تصویر می‌بیند و صدا می‌شنود کافی است؟ قطعاً نه. ما باید بفهمیم که داستان زندگی او چه بوده و چرا حالش خوش نیست یا بهتر بگویم چه میزانی حالش وخیم است. حدود ۹ سال با مرد و گربه‌اش در تلاطم بودم تا داستانی از هذیان‌های او شکل بگیرد و امروز می‌گویم موفق شدم و داستان کاملاً سروته پیدا کرد. فکر می‌کنم در تکنیک درست داستان‌نویسی ما با شروع، تعلیق و در نهایت نتیجه‌گیری طرف هستیم که کاملاً در داستان اول رُخ داده.

علت هر خط از نوشته‌ها در طی داستان به معلولی موجه می‌رسد. بعید می‌دانم کسی داستان را بخواند و بگوید: من نفهمیدم چه شد. هذیان‌گویی اساساً برای داستان نیست. در نتیجه اگر قصه را به‌طور کامل خوانده باشید و زندگی زن چتربه‌سر را شنیده باشید، آن‌وقت شما هم با من موافق خواهید بود. داستان اول یعنی «من در اتاق شماره سیزده» از نظر من سخت‌ترین نوع روایت چه برای پیکره داستان و چه برای نمایش مصائب این بیماری بود که به همین دلیل می‌گویم شاهکار کتاب است. البته شاید حالا در دوره مانیک، قصد ستایش کردن خودم را داشته باشم در نتیجه به عمق این ستایش خیلی توجه نکنید. (باخنده)

خواهش می‌کنم. بالاخره هر داستان‌نویسی گاهی می‌تواند خودستایی هم بکند و بنده ایرادی نمی‌بینم. فقط اختلاف سلیقه‌ای زیاد می‌بینیم بین باورم با شما؛ چون داستان اول را ضعیف‌ترین داستان مجموعه و داستان دوم و سوم را بهترین‌شان می‌دانم. هرچند اصراری روی حرفم ندارم. مثلا در داستان دوم، پایانی غمگین و در عین حال زیبا دارید. چرا آخر داستان، خانم میم خودش را بغل کرد؟

شاید در واقعیت یا فیلم‌ها دیده باشید، افراد لاغر به‌راحتی خودشان را بغل می‌کنند چون در آغوش خودشان جا می‌شوند. دو دست، تا قعر کمر به هم می‌رسد و به نوعی زیباست اما خانم میم داستان من چاق بود. شاید در آغوش کشیدن خودش هم برایش سخت بود. نمایش اوج تنهایی از نظر من خلق همین صحنه بود.

داستان سوم و چهارم هم پایان‌های خوبی دارند. چند خط آخر داستان چهارم که به نظرم عالی درآمده. ضمن اینکه در داستان چهارم به سمت یک پلات کارآگاهی-معمایی رفتید و فکر کنم بهترین کاری بود که می‌شد با موقعیت نکروفیلیایی انجام داد. اما چرا این دو داستان در روستا اتفاق می‌افتند؟ اصلاً شهر یا روستا؟ کدام یکی بستر خوبی برای روایت بیماری‌های اینچنین هستند؟

همانطور که می‌دانید داستان به عناصر تشکیل‌دهنده نیاز دارد. من نویسنده‌ای هستم که فضاسازی برایم ارجح‌تر از توصیف است. در قرن پیشین، توصیف، بن‌مایه اصلی داستان کوتاه نبود و اساساً تعلیق و فضاسازی مهم‌ترین عامل شکل‌گیری یک داستان کوتاه موجه شمرده می‌شد. برای مثال داستان «سه قطره خون» هدایت را بررسی کنیم. ما نمی‌دانیم شخصیت‌ها چه قیافه‌ای دارند و چه به تن کرده‌اند. همین‌طور نمی‌دانیم تیمارستانی که شخص در آن است چه شکلی دارد اما باور عمومی و همینطور ادبی بر این است که داستان بسیار حرفه‌ای نگارش شده.

اینجا هم مسئله فضاسازی بود. به طور مثال در داستان «مطرد» بنا بر موضوع، ما به روستا نیاز داشتیم تا همه یکدیگر را بشناسند و تعلیق به جهت پیدا کردن متجاوز بیشتر بشود یا در داستان «دختری با بال‌های سنجاقک» زندگی شهری با عقاید پدر مغایرت داشت. در این موارد ما با بستری درست برای چینش عناصر داستان طرف بودیم نه صرفاً اختلالات روانی. به نظرم شهر یا روستایش مهم نیست باید دید کدام المان برای پردازش پیرنگ اثر مهم‌تر است و به ساختار کتاب بال و پر بهتری می‌دهد.

بد نیست درباره یک باور عمومی هم بپرسم. اینکه گاهی می‌گویند فلان نویسنده روانی است؛ منظورم مواقعی است که مدح شبیه ضم می‌کنند. یعنی می‌خواهند از نویسنده مورد نظرشان تعریف کنند. این‌جور مواقع این سوال به ذهن می‌آید که آیا نویسنده باید خودش با نوعی از آسیب‌های روانی مواجه باشد؟ در واقع اختلال، یا بیماری‌های روانی به نوشتن کمک می‌کنند؟ از یک روان نسبتا سالم، نویسنده درمی‌آید؟ درنمی‌آید؟ نظر شما چیست؟

این روزها فکر می‌کنم نویسنده باید به نوعی در داستانش دیده بشود. مثلاً شما وقتی می‌خواهید سبک هایپر رئالیسم نقاشی کنید - چه روانی باشید، چه سالم - باید در درجه اول بتوانید کارتان را درست به سرانجام برسانید. حالا اگر ونسان ونگوک باشید و بخواهید شب پرستاره را بکشید، در مرحله اول باید تکنیک نقاشی را بلد باشید تا بتوانید به پست امپرسیونیم برسید. مسئله این نیست که روانی باشیم یا سالم. ما باید کاری را به‌درستی بلد باشیم تا هنگامی که زیست‌مان را در آن حل می‌کنیم به اثری قابل دفاع برسد. همان‌طور که قبلاً گفتم مبتلایان به اختلالات روانی، با هوش و بینشی متفاوت از سایر انسان‌ها متولد شده‌اند.

در دوره مانیک اصولاً راندمان کار بسیار بالا می‌رود. احتمال دارد که در انجام کار خیلی خوب و مؤثر باشد اما صرفاً نمی‌شود کسی که تابه‌حال قلم دست نگرفته در این برهه‌ ناپایدار بشود برنده جایزه نوبل! باید منطقی باشیم. چنین باورهایی باعث می‌شود خیلی‌ها که شاید سالم هستند، انگیزه خود را از دست بدهند. در هر صورت اختلالات هنرمند یا نویسنده برای شخص من اهمیت ندارد. اولین چیزی که نظر مرا جلب می‌کند مواجهه با اثر و تکنیک صحیح است. مخاطب سال‌هاست بهای هنر و خروجی کار را می‌پردازد و نه هزینه مشاوره و روان درمانی ما را. پس بهتر است خودش را درگیر زندگی شخصی افراد نکند و قضاوت درستی از ماحصل کار داشته باشد.

چه بخواهید، چه نخواهید، تمام مخاطبان وقتی از اثری خوش‌شان می‌آید، سراغ نویسنده و زندگی واقعی‌اش می‌روند؛ مثل همان ونگوک که مثالش را زدید و خودتان هم زندگی‌اش را خوانده‌اید. اما اینکه می‌گویید مخاطب نباید هزینه روان‌درمانی نویسنده را بدهد، تمثیل جالبی بود. فقط در پایان خواستم بدانم در حال حاضر کتاب‌تان چه وضعیتی دارد؟ استقبال خوبی داشته؟

به هرحال زندگی پرچالش مشاهیر یا هنرمندان بزرگ همیشه جالب و جذاب بوده‌وهست. درباره سوال‌تان هم باید بگویم «مطرد» تا حد زیادی خوش‌شانس بوده و در ماه اول تجدید چاپ شد. برای مجموعه‌داستان اتفاق بزرگی بود چون اساساً مجموعه داستان سهم بازار اندکی در سلیقه مخاطب ایرانی دارد. البته کم شدن تیراژها هم در این اقبال‌های کوچک بی‌تأثیر نیست. به هرصورت ما می‌نویسیم تا مخاطب بخواند و با نظراتش مسیر آینده نوشته‌های‌مان را رقم بزند. امیدوارم که مخاطب رسالت خودش را درباب آینده ادبیات کشورش به جا بیاورد.

آخرین تحولاتکاربران ویژه - فرهنگیرا اینجا بخوانید.