روزنامه هفت صبح، بهنام پانیزه | با اینکه میدانم در هیچ جای جهان کسی حق ورود به پشت صحنه نمایشی را ندارد اما من خود را مستاجر نزدیک به پنج خانههای قبلتر ابراهیم معرفی کردم و وارد خانه هملت پشتکوهی شدم. فضایی سرد و تاریک اما با چهرههای خوشحال همراه با درد بازیگران جوانی که آرامآرام داشتند از موقعیت داخل صحنه خارج میشدند.
۱۰ دقیقه است که نمایش تمام شده اما گوشهای از آن پشت، کارگردان، مجید کشاورز و مهدی عطایی بزرگوار را دیدهام که پچپچکنان در حال تمرین هستند. صدای کمی بلندتر مجید آمد که: خا مه چه بکونوم؟ و بعد صدا و جمله آشنا برای من از ابراهیم پشتکوهی که: خودت میدونی، من نمیگم چیکار کن. من میگم چه کاری نکن.
در خیلی از مقالهها و کتابهای تئاتر خواندهام که کارگردانهای بزرگ جهان دیگر وظیفه جابهجایی بازیگر روی صحنه را ندارند یا به بازیگر نمیگویند اینجا گریه کن، حالا بخند حالا برو، حس گرفتن و… من پشتکوهی را دیدهام که همانند بزرگان تئاتر، نمایش و بازیگران خود را ادیتوار هدایت میکند.
یعنی کارگردان موقعیت را براساس اتمسفر و نوشته یا ایده به بازیگر میدهد. لحظهها خلق میشود و حالا نوبت بازیگر است که بهاصطلاح تئاتریها لحظه را در بیاورد و تحویل کارگردان دهد و کارگردان به تماشاگر. مگر نه اینکه هنرمندان در آثارشان بخشی از دلمشغولیها، حسرتها، نگرانیها، علایق و آرزوهایشان را بازگو میکنند؟ و مگر نه اینکه با این بازگویی خود را افشا میکنند و پرده از رازهای درون برمیدارند؟
اینبار هم کارگردان هملت پشتکوهی مانند مکبث زار، دوپای آویزان، مثل آب برای شکلات به سراغ بندرعباس خود رفته که برای همه ما آشناست. تازهترین اثر این کارگردان در نقد شرایط اجتماعی حاکم بر خانوادهها در سال ۱۳۶۰ است. همراه با صدای تند باران و رعد و برق، نور به صحنه میتابد. اتاق آبی رنگ کوچک و فقیر اما زیبا و مرتب، در طاقچه آینهای خیلی کوچک، تابلو امام علی که قاب شده است، کمد دربستهای که منتظریم ببینیم آن داخل چیست، در یک در آن، فروغ و مارکس و کانت است و در سویی دیگر عکس شاهرخخان و آمیتاباچان چسبانده شده است.
همنشینی تضادها! این صحنه نمایشگر یک خانواده واقعی دهه شصتی است با ساعتی آویزان که به عقربههایش نگاه میکنیم و میبینیم با ساعت تلفن همراه ما یکی است. انگار ما هم جزئی از آن خانه شدهایم. یک در خروج و ورود در صحنه است که شاید فقط به آشپزخانه و حمام و دستشویی درون حیاط راه دارد و با پارچهای پوشانده شده. نمایش شروع شده. بازیگران میرقصند. ما هم لبخندزنان خوشحالیم. پدر میآید، بچههایش را کتک میزند، ما میخندیم.
مادر میآید، از بچههایش دفاع میکند، میخندیم. پسر دیگر، بابااحمد، در باران قدیم بندرعباس همراه زن خود سوار بر موتور به احتمال سیجی خیسخیس به داخل خانه میآید، سقف خانهای که دارد چکه میکند اما ما میخندیم. همه شخصیتها شاد هستند، غذا میخورند، فیلم میبینند و میخندند؛ مثل ما. تا اینکه یکدفعه و با شدت عزیزدردانه خانه برکه به داخل میآید، برکهای سرریز و پُر و از همه مهمتر بدون هامون. دیگر همه چیز آشفته میشود.
دوباره به سقف نگاه کردم، چکه نمیکرد، بلکه داشت گریه میکرد. تمام در و دیوار خانه گریه میکنند، همهچیز آشفته است. تمام خانواده ترسیدهاند، بههم ریختهاند، آرامآرام صحنه زیبای خانه ویران میشود، دیگر نه چیزی مرتب است و نه سر جای خود. همهچیز تمام شده است. توان بلند شدن را نداشتم مثل شخصیتهای هملت. به ساعت دیواری و به ساعت گوشی خود نگاه کردم. هر دو یکی بود. آرام و بهسختی بلند شدم، کتم را تن کردم و همانند بابااحمد از خانه زدم بیرون.
نویسنده و کارگردان: ابراهیم پشتکوهی
بازیگران: مهدی عطاییدریایی/ مجید کشاورز/ گاتا عابدی/ افسانه برزکار/ یاسمن صیاددقت کار/ غزل لوری/ سعید سلیمی/ محمد جامهشورانی
مکان و زمان اجرا: بندرعباس، پلاتو آفتاب/ ساعت ۱۹



