روزنامه هفت صبح، ترجمه زهرا نوروزی | لیلا سلیمانی، نویسنده و روزنامهنگار فرانسوی با اصالت مراکشی است. او در شهر رباط به دنیا آمد و در بزرگسالی مشغول تحصیل در رشته علوم سیاسی و رسانهای شد. او در سال ۲۰۱۴ اولین رمان خود را نوشت و موفق به دریافت جایزه گنکور شد. کتاب «دایه تمامعیار» در سال اول چاپ خود بیش از ۴۵۰هزار نسخه به فروش رسید.
ماجرای این کتاب روایت زندگی شخصی به نام مریم است که پس از به دنیا آوردن فرزندانش تصمیم میگیرد مجددا سر شغل وکالت بازگردد. او و همسرش به دنبال بهترین دایه برای دختر و پسرشان میگردند. آنها هیچوقت فکر نمیکردند که بتوانند لوئیز را پیدا کنند. او زنی ساکت، مودب، متعهد به کار است که برای کودکان شعر می خواند، خانه را مرتب میکند، مراقب اوضاع است و تا دیروقت بدون هیچ اعتراضی بیدار میماند.
اما همانطور که خانواده و دایه بیشتر به هم متکی میشوند و اعتماد میکنند، حسادت، تنفر و شک و تردید بر جو خانه حکمفرما میشود. هر صفحه از این کتاب مملو از تنش، اضطراب و راز است که با قلم شیوای نویسنده ساعتها مخاطب را به تورق وا میدارد. «دایه تمامعیار» با ترجمه زیبا گنجی به تازگی از سوی انتشارات جمهوری در ایران چاپ شده است. آنچه در ادامه میخوانید گفتوگویی است با لیلا سلیمانی درباره این رمان، محور اصلی روایت و رابطه ذهن نویسنده با لحظات زندگی یک دایه تمام عیار.
این رمان از قتل کودکان کریم در آپر وست سایدِ نیویورک الهام گرفته شده است. چرا آن داستان تا این حد برای شما جالب بود؟
در واقع اینطور نبود. من در حال نوشتن کتاب بودم که این مورد را در نیویورک کشف کردم. در ابتدا، ایده من فقط نوشتن کتابی درباره پرستار بچه بود. دایه، کاراکتر جالبی برای داستاننویس است. او در خانوادهای زندگی میکند که همه طوری رفتار میکنند انگار او عضوی از خانواده است اما همه میدانند اینطور نیست. همه به او میگویند خانه او است، اما همه میدانند که این خانه متعلق به او نیست. کودکانی را تربیت میکند که فرزندان او نیستند.
به همین دلیل همیشه در موقعیت مبهمی قرار دارد. او صمیمیت خود را به خانواده نشان میدهد اما در عین حال همیشه غریبه است. خودِ من در مراکش زیر نظر یک دایه بزرگ شدم. او برای من مثل مادر بود، اما میتوانستم احساس کنم غمگین است و تحقیر شده. بین من و او فاصله زیادی وجود دارد، چون او نمیتوانست بخواند و بنویسد و من در مدرسه در حال یادگیری خواندن و نوشتن بودم. بعد من خودم مادر شدم. تصمیم گرفتم مثل تعداد زیادی از والدین پاریسی با پرستار بچهها مصاحبه کنم. با زنانی از ساحل عاج و فیلیپین که خودشان مادر بودند، ملاقات میکردم.
آنها مجبور شده بودند بچههای خود را در کشورشان رها کنند. احساس عجیبی داشتم. قرار بود رئیس یکی از این زنان باشم. میخواستم موقعیت ناراحتکنندهای را که من و دایه در آن بودیم کشف کنم. اما وقتی شروع به نوشتن کردم، نیاز داشتم در کتاب تنش روایی ایجاد کنم. وقتی پرونده نیویورک را کشف کردم، به ذهنم رسید که با یک قتل شروع کنم. میخواستم با خشونت موجود در این رابطه روبهرو شوم، خشونتی نامرئی.
درباره مریم، کاراکتر مادر در رمان میگویید «او همیشه این ایده را رد کرده که فرزندانش ممکن است مانعی برای موفقیت و آزادی او باشند.» اگر بگوییم رمان میخواهد او را بهخاطر تمایلش به آزادی مجازات کند به موضوعی ساده و اخلاقی اشاره کردیم. مقصر این خشونت نامرئی، او و همسرش هستند.
هیچوقت درباره شخصیتهایم قضاوت نمیکنم. من نویسنده شدم چون از قضاوت درباره افراد متنفرم و از احساس اینکه مردم درباره من قضاوت میکنند هم متنفر هستم. وقتی در آپارتمان خودتان تنها هستید، احساس آزادی خیلی زیادی دارید، چون میتوانید برای درک یک انسان دیگر تلاش کنید. میتوانید قضاوت را متوقف کنید، دیگر نگویید او خوب است، یا بد است، اینطوری است یا آنطوری.
ما هیچوقت افراد دیگر را نمیشناسیم. ظاهر را میبینیم. میتوانیم بعضی چیزها را درک کنیم، اما نمیدانیم آن شخص کیست. مثل راز است. در جایگاه نویسنده دوست دارم این راز را کشف کنم. اصلیترین مسئله در رابطه بین مریم و لوئیز ریاکاری است. مثل خیلی از مادرها، مریم میخواهد فرزندانش عاشق دایه خود باشند. اگر فرزندانش عاشق دایه باشند احساس گناه کمتری میکند. اما نمیخواهد دایه را خیلی دوست داشته باشند، چون خودش مادر است. نکته عجیب دیگر این است که شما فرزندان خود را - آنچه را که در جهان بیشتر از همه چیز دوست دارید - به فردی میسپارید که کاملاً نمیشناسید. نمیتوانید منطقی بودن تصمیم خود را درک کنید، اما یا باید اینکار را انجام بدهید، یا نمیتوانید بروید سر کار.
اوایل رمان میفهمیم که مریم «نمیخواهد فردی اهل آفریقای شمالی را استخدام کند تا از فرزندانش مراقبت کند.» نژاد مریم چطور بر روابط او با دایه کودکش و جهان بورژواییاش تأثیر میگذارد؟ و سفیدی لوئیز چطور بر هویت او تأثیر میگذارد؟ به نظر من سفیدی پوست، به طور خطرناکی در مفهوم «پرستار بچه کامل» نهفته است.
در کتابهایم به هویت فکر نمیکنم، چون بدیهی است که از آن مینویسم. به آنچه مردم هستند علاقهای ندارم؛ به کاری که انجام میدهند علاقه دارم. دوست دارم به هویت اغلب با لحنی کنایهآمیز اشاره کنم و فقط بگویم شاید هویت سرنخ نباشد و نتواند به خواننده در درک شخصیت کمک کند. مریم احتمالاً اهل شمال آفریقا است، ما واقعاً نمیدانیم از کجا آمده است. نمیخواهد یک پرستار بچه از آفریقای شمالی استخدام کند، چون نمیخواهد نقطه اشتراکی در این موضوع با او داشته باشد. او نمیخواهد دایه با او به زبان عربی صحبت کند و بعد یکدفعه فکر کند که آنها متعلق به یک خانواده یا یک گروه هستند.
فکر میکند یک کارفرمای خوب، فردی است که این مرزها را حفظ کند. اما متوجه میشود که غیرممکن است. ادبیات وجود دارد تا به ما بگوید واقعیت بسیار پیچیدهتر از چیزی است که معمولاً در رسانهها میخوانیم یا میبینیم. وقتی به یک زوج ثروتمند با یک دایه فکر میکنید، زن و شوهر ثروتمند سفیدپوستی با دایهای از شمال آفریقا یا از فیلیپین به ذهن شما میرسد. امروز، در جامعه ما، بعضی مهاجران ثروتمند هستند و دایهای استخدام میکنند و برعکس بعضی از سفیدپوستها فقیر هستند. لوئیز مشغول کاری مهاجرتی است. شوهرش همیشه او را به خاطر انجام این کار مسخره میکند.
این راهی بود که بر تحقیر او و همچنین تنهایی او تأکید کنم. وقتی به پارک میرود، او تنها پرستار بچه سفیدپوست آنجاست. او به گروه دایههای آفریقایی یا آسیایی تعلق ندارد. او نوعی ناهنجاری است. وقتی شروع به نوشتن این کتاب کردم، کتابهایی را درباره دایهها خواندم و متوجه شدم که مردان در رابطه با دایه مشارکت نمیکنند، مگر در مواردی که مشکلاتی وجود داشته باشد یا در روزی که تصمیم بگیرید پرستار بچه را اخراج کنند. در ۹۰ درصد موارد، مرد است که دایه را اخراج میکند. و در ۹۰ درصد موارد زن، او را استخدام میکند. زن است که تصمیم میگیرد چه کسی قرار است نقش مادر را بازی کند.
برگرفته از نشریه «لس آنجلس ریویو آو بوکز»



